پرش به محتوا

آب

محلل (تحلیلگر) بهتر از آب؟ زلال تر از آب؟ نافذتر از آب؟

بایگانی

دسته بندی: نفسانیات

به سوز و ناله و هجران، کجا بسر آمد؟!          کلاغ قصه ما بر زمین به “سر” آمد

چقدر پیر طریقم امید بی جا داشت!               که کاشت بذر حقیقت ولی چه بر آمد؟!

به آتشی که گرفت از جماعتی حسرت             چنان لبی بنهادم که جان به در آمد

میان هرمه ی سوزان و بستر بیمار               به هم زننده ی شعرم… بلی! پدر آمد

چو دید ابن ملولش به جام می مسرور             فکند طب و دوا “مولوی دگر آمد”

چه حاجتی به طبیب است و کیمیا دانان…؟              تبی که در پی لطفی به محتضر آمد

“دعای گوشه نشینان بلا بگرداند”             خلاف گفته ی حافظ بسی ضرر آمد..

به کوی یار گذر کردم امشب از سر مستی       به از خماری و بهجت چه باشد عاید هستی؟
رسیده آخر مهمانی و تهیست بساطم       بگیر از سر لطفت از این رها شده دستی
تویی ک در شب قدرت هزار ماه نهفته      بدون ماه پلنگی فتاده ام چه نشستی؟
چگونه گویمت آقا بیا و ضامن من شو؟      تویی که آن همه بالا و من به این همه پستی
ولی امید من امشب توان گرفته چو دیدم      عبور کردی از اعمال من..تو دیده ببستی

……………………..

تحفه ی درویش.. عیدانه شما

جمع اضداد تویی روی مه و چشم سیاه        خانه آباد منم گشته به دام تو تباه

خبرش هست! به هم ریخته ای جمعی را       یک تنه برق نگاهت زده بر قلب سپاه

با تو ام تازه نگارم به خدا حرفی هست       بشنو حرف دل این رفته ی برباد کلاه

غیرتم سوخت که محبوب جهانی لیکن         چاره ای نیست مرا جز غم و افسوس ونگاه

سوختن راه وصال است چه فرقی دارد         در تب هجر بسوزیم یا شوق گناه

دیده از دست ندیدن به ستوه آمده است        هَرَجی نیست اگر هدیه کنی کوه به کاه

غزلم مضطر عقل است و دل و یأس و امید         گاه در وصف تماشای تو جوشیده و گاه..

…مانده در دفتر دل.. مهر شده بی کم و کاست         همچنان راز نگفته چو هلالِ سرِ ماه

منم آن یوسف مصری که ندارد راهی         بین زندان و لب دلبر و افتادن چاه

تا که هربار بگیرد خبر از جانب یار          طاقت از کف بدهد منتظر چشم به راه

.

پ.ن : اساتید و بزرگان پابرهنگی این طفل را ببخشند..

با عنایات برادر و استادم مصطفی عمانیان

منم آن خسته پلنگی که خسوفیده مهش            تویی آن آهوی وحشی که گرفتیم رهش

ماجرای تو و من قصه خونخوار شهی ست            که فنا کرده به یک لحظه تمام سپهش

مانده از غافله و بی سر و سامان چون باد                     راه بیهوده گرفتیم به شام سیهش

گرچه آخر نرسیدیم به آمال بلند                    لیک این کرده می ارزید به خبط و گنهش

ایستگاه شهید حقانی مترو

پیرمردی با کلاه فلت (flat) صورت شش تیغ و چشم های روشن ازم پرسید:

آخرین ایستگاه کجاس؟

گفتم: ایستگاه حرم امام

گفت (با لبخند) کدوم امام؟

من ، ساکن کوچه علی چپ! گفتم : امام رضا! از اینجا ۹۵۰ کیلومتر مترو کشیدن زیر زمین

گفت: آخه تهران که امام نداره

اول فکر کردم شاید واژه های مسجد ، امام جماعت یا انقلاب برایش مفهومی نداشته باشد اما بی اعتنا به این افکار، گفتم: امام یعنی جلو! به امام جماعت مسجد چرا میگی امام؟ چون جلو وایساده! آقای خمینی هم برای انقلاب جلو حرکت کرد ، مردم هم پشت سرش رفتن . چون جلوشون بود بهش گفتن امام

– آخه به ما از بچگی یاد دادن امام باید مظلوم باشه. (با گرفتن دست به سمت من و تکان دادنش، اشاره به مزخرفات  من میکند) حالا اینکه جلو باید باشه و.. اینا رو الان دارم میشنوم

– (گویی لامپی بالای سرم روشن شده) اتفاقا من از شما ممنونم که با نشانه ای که گفتید منو مطمئن تر کردید.
(با خودم تکرار میکنم) : امام باید مظلوم باشه

– به چی مطمئن تر شدی؟

– امام خمینی!

– من اینو گفتم؟ گفتم باید مظلوم باشه! این.. (حرفش را قطع کردم)

– همین که شما میخوای بگی. همین.. یعنی : آقای.. امام! خمینی. مظلومه.

پیرمرد سکوت تلخی کرد.. شاید تاسف برای جوانی با کله باد دار

دو ایستگاه ، معادل شش هفت دقیقه بعد

پرسید: اگر بخوام برم سمت نارمک ..

– باید چهار پنج ایستگاه دیگه پیاده بشی خطت رو عوظ کنی.

– کدوم ایستگاه؟

– (لبخندی که دیگر نمیشد جمع و جورش کرد) امام خمینی

پیرمرد برای جوابم به “هعی” ای اکتفا کرد  و سرش را در حال پایین بردن تکان می داد

………………………

میلاد حضرت زهرا و فرزند صالحش امامان روح الله و روز مادر گرامی باد

پ.ن: برای عاقبت بخیری پیرمرد، (بخیل نباشید) دعا کنید.

هشت سالم که بود رفتم حج.

کاری به وقایع زندگیم از تولد تا حج ندارم…

مکه یکی داشت فال حافظ میگرفت برای همه..

گفتند برای حاجی کوچک کاروان نیز بگیر..

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد    دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت        بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا           فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست       گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور      که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا       که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه ی تو شرابی به عارفان پیمود          که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجودست شعر من آری       قبول دولتیان کیمیای این مس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو       به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید      چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد

……………………………..

و شرمندگیست بعد از این همه سال… که یادم می آورد.. ماهِ مجلس قرار بود بشوم..

آهِ مجلس شدم…

به دنبال یک دسته بندی جامع و کامل برای خصوصیات انسان بودم.

خب جسته و گریخته از چند منبع علوم انسانی (روانشناسی و جامعه شناسی) چیزهایی پیدا کردم اما. خب به دلم ننشست.

تا اینکه خودم به یک دسته بندی رسیدم.

قبلا مطالبی راجع به هوش و عقل و علم و حافظه نگاشته ام. اما این بار به دسته بندی این ها درکنار صفات اخلاقی می پردازم.

اگر ویژگی ها و توانایی های ذهنی را بال چپ انسان بدانیم و ویژگی های اخلاقی و رفتاری اش را بال راست.

انسان با داشتن دوبال توانایی پرواز دارد. و البته که در این مثال بال راست بسیار مهم تر از بال چپ است

حافظه ، هوش ، عقل و علم (که دوتای اولی اعطایی و دوتای دوم اکتسابی است) ویژگی های ذهنی یک انسان هستند.

و صفاتی از قبیل دلرحمی. دست و دل بازی . شوخ طبعی . یا حسادت ، خساست ، دروغگویی و تنبلی ویژگی های اخلاقی و رفتاری یک انسان هستند.

اهمیت بال راست از آنجایی معلوم میشود که چندین برابر بال چپ برایش آیه و حدیث و روایت آمده.

و بال چپ صرفا به عنوان یک ضریب برای عدد صحیحی که توسط بال راست تعیین میشود عمل میکند.

به عنوان مثال “عطوفت یا خیرخواهی”. اگر با ضریب “علم” آمیخته شود. میشود ابداعاتی که جهانیان از آن سود ببرند.

و اگر “خشونت” با ضریب “علم” در آمیزد . میشود تسلیحات پیشرفته ای که..

لذا بال چپ یا همان توانایی ها و اندوخته های ذهنی هیچ کدام به خودی خود در کلام معصومین ارزش گذاری نشده.

مثلا آنجا که امیرالمومنین علم را به تیغی تشبیه میکند که در دست پزشکان یا اشرار میتواند نقش های متفاوتی داشته باشد.

منظور از عقل قوه تدبیر و مدیریت است . وگرنه معصومین عقل را در برخی موارد ستوده اند اما اگر به احادیث مشابه آن امام برای تفسیر آن حدیث مراجعه کنید به تعاریف دینی عقل میرسید که از جمله آن خداترسی و … برخی ویژگی های اخلاقی است. که ما آنها را در بال دیگری جدا کرده ایم و منظورمان عقل به خودی خود می باشد.

به همین ترتیب هوش و حافظه نیز که اصالتا خدادادی هستند طبیعتا کم اهمیت تر از علم و عقل هستند.

معمولا ابزار پیشرفت دنیوی و خطی انسان بال چپ است . انسان عالم عاقل باهوش و باحافظه تقریبا به همه جا میتواند برسد. جز به محبوبیت نزد خدا و دل های توده مردم.

و البته یک انسان خوب و مومن که تمام ویژگی های مثبت اخلاقی و رفتاری (بال راست) را دارا باشد. بدون داشتن بال چپ به عمق زیادی دست پیدا نمیکند.

به گویش مهندسی : بال راست جریانی است که بال چپ به آن پتانسیل میدهد. (چه برق. چه آب و چه سینماتیک)

انسان خوش خلق مهربان خداترس و درستکار دارای وزنه ای معادل ۱۰۰ کیلوگرم است. این انسان اگر عاقل و باهوش و عالم باشد ؛ این وزنه را تا ارتفاع ده کیلومتر بالا میبرد. چقدر ارزش دارد؟

حال انسانی که درستی و خداترسی و خوشخلقی ندارد . هرچقدر هم که عالم و عاقل و زیرک باشد. گویی پرکاهی را از فاصله ده کیلومتری رها کرده باشند. تقریبا هیچ انرژی و ارزشی ندارد.

kurt fresh

به دستور یکی از دوستان برنامه ۲۴ ساعته روزهای ماه مبارکم را به عرض میرسانم.

از سحری شروع میکنم. با احتساب اذان صبح ۴:۱۰  و اذان مغرب ۸:۴۲

ساعت ۴ سحری

۴:۳۰ خواب تا ۸ یا ۹ صبح

سرکار تا ۵ – ۶ عصر

بازگشت به منزل و اگر لازم باشد خرید و غیره

ساعت ۷ پیاده روی با یکی از دوستان و طرح بحث های نظری-سیاسی*

ساعت ۸ قرآن

افطار

کمی استراحت و مطالعه

ساعت ۱ مسجد ارک و نوای منصور عرشی

ساعت ۳ بازگشت به منزل و ااااگر بشود خواب یا چک کردن ایمیل و پلاس

 

*(ایدئولوژیک-پولیتیک خخخخخ)

عذرخواهی میکنم از دوستان. البته که برنامه ی عجیب و غریبی نیست. مقصود این دوستمان داشتن توان برای اجرای این برنامه است. که بنظرم کاری ندارد

مردم به چشم آب می نگرند مرا و لیک..
من از سراب نزد تو بی آبرو ترم..