پرش به محتوا

آب

محلل (تحلیلگر) بهتر از آب؟ زلال تر از آب؟ نافذتر از آب؟

داشتم رد میشدم
دیدم یه دختره زانو به بغل نشسته دم در خونه آخری ، رو زمین
بیست و دو سه ساله
روسری افتاده
اشک و آرایشش مالیده به هم
می خواستم از کنارش رد شم اما یهو وایسادم:
+چیزی شده؟
-نه آقا
+کمکی از دستم بر میاد؟
-ممنون آقا
رفتم …
یه ربع بعد برگشتم:
+عه ، هنوز اینجایید که …
کلاهمو از سرم برداشتم که شبیه آدم باشم!
+خونتون کدومه
-آقا ، ول کن
+شما بگو کدوم زنگ ، من کار دارم
یه نگاهی کرد و زنگ و نشون داد!
زدم :
=بعله؟
+سلام قربان؛ تشریف میارید دم در؟
=شما؟!
+همسایه ام ،
=امرتون؟
+تشریف بیارید دم در عرض میکنم …
در و که باز کرد چشمم افتاد به یه مرد چهل پنجاه ساله ی قوی هیکل
یه نگاه کرد به دختره و
یه نگا انداخت به من :
=فرمایش؟
با چشم اشاره کردم به دختره که هنوز رو زمین نشسته بود …
نه گذاشت و نه برداشت گفت :‌مفتشی ؟
گفتم : نه ، رهگذرم
گفت : خب باس تو مسایل خانوادگی فضولی کنی؟
گفتم : خونوادگی جاش تو خونس
یجوری اومد سمتم که فهمیدم میخواد بزنه…
دختره که حسابی ترسیده بود پاشد وایساد
صورتمو کج کردم: اگر با زدن من آروم میشی بزن!
دستشو برد بالا
اما یهو جلو خودشو نگه داشت …
=بچه دنبال شر میگردی؟
+بزرگوار! شما گذاشتی من حرف بزنم؟
=بزن
+بیا یه کم دور بشیم لااقل اگر زدی آبروی من جلوی این خانم نره
گفت من جایی نمیام ، بگو !
گفتم افتخار نمیدی؟
گفت نه !
گفتم همسایه ایم ، در حد یه دو قدم راه رفتن ، یه کله باد دادن ، اگر لایق دونستید یه نوشابه خوردن ؟!!!
گفت میگم نه ، فکر کردی رفیقتم بچه؟!
گفتم با خودت چی؟با خودتم رفیق نیستی؟
گفت برو بابا دیوانه ای …
اومد برگرده تو خونه
گفتم باشه!
ولی من با خودم قهر نیستم ، میذارم خودم نفس بکشه…
ادامه دادم:بیا بریم ، بچه ات نبینه باباش رهگذر میزنه
چند قدم بهم نزدیک شد و من دور شدم
نزدیک شد و رفتم تو سینه اش:
+من رهگذرم … ایرانی ام … جنسمون جداس ؛ ولی آدمم !
نمیدونم تو مسلمونی یا نه ولی من مسلمونم
تا تو خونه بود،فضولیش موقوف بود
اما کار به کوچه که رسید،
منِ رهگذر چشم دارم
دهن دارم
به من مربوط میشه …
گفت گنده گنده حرف نزن بچه وقتی هیچی نمیدونی!!!
نمیخوامم بدونم!
گفت پ چی میخوای؟
گفتم:
بچه شبِ اول موند بیرون، شب دوم هم میتونه بمونه!
میخوای؟!
اما حواست باشه باقی رهگذرا هم چشم دارن …
دهنم دارن …
ولی زنگ نمیزنن باباشو ببینن!
حالا واس هر کاری که کرده و بیرونش کردی، بدترشو برات خبر میارن…چطوره؟
ببرش تو خونه
بزنیش باباشی
ولی اینجا سلامش کنن رهگذرن!
بپرسم ازش چک باباش بتره یا نوازش رهگذر؟!!
قدمو برداشتم سمت دختره…
دستش خورد تو سینم!
یقمو گرفت :
=بچه! سرت خیلی باد داره!
+آره ، گفتم که بیا بریم یه بادی به کله بدیم !
دختره از دور فقط تماشا میکرد …
گفتم : خب بذار بپرسم دیگه،رچیه چون رهگذرم نباید باهاش حرف بزنم؟
یا نباید جواب این سوالو بدونم؟
گفت میبرمش تو؛
ولی دفعه ی دیگه این طرفا پیدات نشه!
گفتم :
پیدامم شد ، خدا کنه دیگه بیرونش نکرده باشی
یقمو کشید سمت خودش که بزنه
قیافم ?
نگام کرد
ولم کرد
رفت به دختره گفت گمشو تو …
همینطور که دور می شدم گفتم : همسایه ایم ، کاری بود بگو …
گفت : خیلی پررویی بچه.. خیلی پررویی آقا..
باخودش ادامو در آورد : همسایه!
با نیش باز گفتم همون بچه بهتره … و قبل از اینکه در رو ببنده، یه قیافه ? دیدم

زن ها موجودات عجیب و غریبی اند

از همانجایی که فکر میکنی نقطه ضعفی نداری ، دقیقا چنان فشاری به تو می آورند . که خودت هم نمیدانی چرا ضعیفی.

همین اول نکته مهم را عرض کنم. مطلقا این قدرت زنانه. در جذابیت جنسی نیست!

دقت کنید در مقابل کدام رفتار یا مجموعه رفتار فلان خانم ضعف دارید ، خب حالا خانم های دیگر را با همان رفتار تصور کنید. می بینید؟ هیچ فرقی نمیکند. خواهر و مادر و باقی خانمهایی که مطلقا جاذبه جنسی برای شما ندارند ، آنها هم همان قدرت زنانه را دارند.

اما این قدرت چیست؟ آیا همه خانمها دارند؟ بله.

آیا همه خانم ها درقبال یک مرد این قدرت را دارند؟ خیر

اصل این قدرت ماهیتش زنانگی است ، اما ظهورش اشکال مختلف دارد. همانطور که نقطه ضعف مقابل آن ، در مردها گوناگون است.

لذاست که خلقناکم ازواجا اصلا یعنی تطبیق همه این قدرت ها و ضعف ها با هم در دو نفر!

دقت کنید ، گورش را کنده زنی که با ابراز مردانگی یا ابزار مردانه بخواهد قدرت نمایی کند.

ما مردها ، به نسبت مردانگی و مدیریتمان ، کنترل سرکشی یا مهار غدیت ، را بلدتریم.

پس یقینا برای نفوذ و ابراز قدرت در قبال یک مرد آن هم از نوع قدرتمندش. سرکشی و غدیت ، راه خوبی نیست.

اتفاقا آنچه برای مردان ضعف ، برای بانوان قدرت محسوب می شود.

دقت کنید ، در موضوعات دیگری همچون تاثیر موادغذایی بر قوای جنسی هم همین تعادل برقرار است! کاملا برعکس هم اند این دو مکمل

گاها گلایه های مظلومانه و بی دفاع یک زن ، از شدیدترین تشر ها و خط و نشان های یک مرد ، بر یک مرد موثر تر است. آنچنان که مرد مورد هجمه ، خودش هم تعجب میکند از ضعفی که دارد نشان می دهد.

متقابلا یادآوری میکنم جمله مشهور آن خطیب معروف را ! : زنده باد خروس! چرا؟ چون برای جذب مرغها ، برایشان تخم نمیگذارد!

جهالت محض از آن مردانی است که آنچه بدان جذب می شوند را ، برای جذب جنس مخالف ، در خود ایجاد میکنند.

آرایش های دخترانه بر صورت مردان ، رفتار لطیف و مضحک زنانه ، آنقدر برای دختران و زنان چندشناک و تهوع آور است که تصورش هم نتوانی کرد.

برادر من! خواهر من! آن جنس مخالفی که از تبدیل تو به جنس مخالفت خرسند است ، جنس موافق توست ! ساده تر بگویم برای کمهوش تر ها.

برادر من! آن دختری که از اداهای دخترانه تو خوشش آمده. دیگر مردی شده برای خودش

خواهر من آن مردی که از اداهای مردانه تو خوشش آمده. دیگر ماشالا هزار ماشالا بانویی است برای خودش

یا علی

حدیث (۱) رسول اکرم صلى الله علیه و آله :

یا عَلىُّ اَلعَقلَ مَا اکتُسِبَت بِهِ الجَنَّهُ و َطُلِبَ بِهِ رِضَى الرَّحمنِ؛

یا على عقل چیزى است که با آن بهشت و خشنودى خداوند رحمان به دست مى آید.

(من لایحضره الفقیه،ج۴،ص۳۶۹)

حدیث (۲) امام على علیه السلام :

أَعقَلُ النّاسِ أَبعَدُهُم عَن کُلِّ دَنیَّهٍ؛

عاقل ترین مردم کسى است که از همه پَستى ها دورتر باشد.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۱۹۷)

حدیث (۳) امام على علیه السلام :

مَن لَم یُهَذِّب نَفسَهُ لَم یَنتَفِع بِالعَقلِ؛

هر کس خود را تزکیه نکند، از عقل بهره نمى برد.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۲۴۰)

حدیث (۴) امام حسین علیه السلام:

لا یَکمُلُ العَقلُ إلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ؛

عقل جز با پیروى از حق کامل نمى شود.

(بحار الانوار(ط-بیروت)ج۷۵،ص۱۲۷)

حدیث (۵) امام على علیه السلام :

أَفضَلُ النّاسِ عَقلاً أَحسَنُهُم تَقدیرا لِمَعاشِهِ وَ أَشَدُّهُمُ اهتِماما بِإِصلاحِ مَعادِهِ؛

عاقل ترین مردم کسى است که در امور زندگیش بهتر برنامه ریزى کند و در اصلاح آخرتش بیشتر همّت نماید.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۵۲)

حدیث (۶) امام على علیه السلام :

زکوهُ العَقلِ احتِمالُ الجُهّالِ؛

زکات عقل تحمّل نادانان است.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۵۶)

حدیث (۷) امام على علیه السلام :

رَدعُ النَّفسِ عَن زَخارِفِ الدُّنیا ثَمَرَهُ العَقلِ؛

دورى از تجمّلات دنیا میوه عقل است.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۲۴۱)

حدیث (۸) امام على علیه السلام :

لَیسَ العاقِلُ مَن یَعرِفُ الخَیرَ مِنَ الشَّرِّ وَلکِنَّ العاقِلُ مَن یَعرِفُ خَیرَ الشَّرَّینِ؛

عاقل آن نیست که خیر را از شر تشخیص دهد، بلکه عاقل کسى است که میان دو شر، آن را که ضررش کمتر است بشناسد.

(بحار الانوار(ط-بیروت)ج۷۵،ص۶)

حدیث (۹) قال الحسین علیه السلام :

إذا وَرَدَت عَلَى العاقِلِ لُمَّه ٌ قَمَعَ  الحُزنَ  بِالحَزمِ  وَ قَرَعَ  العَقلَ  لِلاِحتیالِ؛

چون براى عاقل مشکلى پیش آید، غم خود را با هوشیارى و دوراندیشى از میان مى برد و عقل را به چاره جویى وامى دارد.

(نزهه الناظر و تنبیه الخاطر،ص۸۴)

حدیث (۱۰) امام على علیه السلام :

یَنبَغى لِلعاقِلِ اَن یَحتَرِسَ مِن سُکرِ المالِ وَ سُکرِ القُدرَهِ ، وَ سُکرِ العِلمِ ، وَ سُکرِ المَدحِ وَ سُکرِ الشَّبابِ ، فَاِنَّ لِکُلِّ ذالِکَ ریاحا خَبیثَهً تَسلُبُ العَقلَ وَ تَستَخِفُّ الوَقارَ ؛

سزاوار است که عاقل ، از مستى ثروت، قدرت ، دانش ، ستایش و مستى جوانى بپرهیزد، چرا که هر یک را بادهاى پلیدى است که عقل را نابود مى کند و وقار و هیبت را کم مى نماید .

(تصنیف غرر الحکم و دررالکلم،ص۶۶)

حدیث (۱۱) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

مَن اُلهِمَ الصِّدقَ فى کَلامِهِ وَ الإنصافَ مِن نَفسِهِ وَ بِرَّ والِدَیهِ وَ وَصلَ رَحِمِهِ، اُنسِى ءَ لَهُ فى اَجَلُهُ وَ وُسِّعَ عَلَیهِ فى رِزقِهِ وَ مُتِّعَ بِعَقلِهِ وَ لُـقِّنَ حُجَّتَهُ وَقتَ مُساءَلَتِهِ ؛

به هر کس، راستگویى در گفتار، انصاف در رفتار، نیکى به والدین و صله رحم الهام شود، اجلش به تأخیر مى افتد، روزیش زیاد مى گردد، از عقلش بهره مند مى شود و هنگام سئوال [مأموران الهى] پاسخ لازم به او تلقین مى گردد.

(اعلام الدین، ص ۲۶۵)

حدیث (۱۲) امام على علیه السلام :

اَلحِلمُ غِطاءٌ ساتِرٌ وَالعَقلُ حُسامٌ قاطِعٌ، فَاستُر خَلَلَ خَلقِکَ بِحِلمِکَ وَقاتِل هَواکَ بِعَقلِکَ؛
بردبارى پرده اى پوشاننده و عقل شمشیرى برنده است، پس عیبهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان و با عقلت به جنگ هوا و هوست برخیز.

(الذریه الی الحافظ الشریعه،ج۱،ص۲۱۳)

حدیث (۱۳) امام على علیه السلام :

حُبُّ الدُّنیا یُفسِدُ العَقلَ وَ یُصِمُّ القَلبَ عَن سَماعِ الحِکمَهِ وَ یوجِبُ اَلیمَ العِقابِ؛

دل بستگى به دنیا، عقل را فاسد مى کند، قلب را از شنیدن حکمت ناتوان مى سازد و باعث عذاب دردناک مى شود.

(مستدرک الوسائل و منبسط المسائل،ج۱۲،ص۴۱)

حدیث (۱۴) امام حسین علیه السلام :

لا یَکمُلُ العَقلُ إلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ؛
عقل جز با پیروى از حق کامل نمى شود.

(أعلام الدین فی صفات المؤمنین،ص۲۹۸)

حدیث (۱۵) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

مَنِ استَشارَهُ أَخوهُ المُؤمِنُ فَلَم یَمحَضهُ النَّصیحَهَ سَلَبَهُ اللّه  لُبَّهُ؛
هر کس برادر مؤمنش با او مشورت کند و او صادقانه راهنمائیش نکند، خداوند عقلش را از او بگیرد.

(بحارالأنوار، ج۷۲، ص۱۰۴)

حدیث (۱۶) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

أَعقَلُ النّاسِ أَشَدُّهُم مُداراهً لِلنّاسِ؛
عاقل ترین مردم کسى است که بیشتر با مردم مدارا کند.

(من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۳۹۵)

حدیث (۱۷) امام على علیه السلام :

اَلعَقلُ یَهدى وَیُنجى، وَالجَهلُ یُغوى وَیُردى؛
عقل راهنمایى مى  کند و نجات مى  دهد و نادانى گمراه مى  کند و نابود مى  گرداند.

(غررالحکم و دررالحکم،ص۱۲۴)

حدیث (۱۸) امام على علیه السلام :

اَکثَرُ مَصَارعِ‌ العُقُولِ تَحتَ بُرُوقِ المَطَامِعِ؛

قربانگاه عقلها غالبا در پرتو طمعها است.

(نهج البلاغه،ص۵۰۷)

حدیث (۱۹) امام على علیه السلام :

لا غِنَی کالعَقلِ، و لا فَقرَ کالجَهلِ، و لا میراثَ کالاَدَب و لا ظَهیرَ کالمُشاوَرَه؛

هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.

(نهج البلاغه،ص۴۷۸)

حدیث (۲۰) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

لا فقرَ اَشدُّ مِنَ الجَهلِ ، لا مالَ اَعودُ مِن العَقلِ؛

هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.

(تحف العقول، ص۶)

حدیث (۲۱) امام على علیه‏ السلام :

اَلْحِلْمُ غِطاءٌ ساتِرٌ وَالْعَقْلُ حِسامٌ قاطِعٌ، فَاسْتُرْ خَلَلَ خَلْقِکَ بِحِلْمِکَ وَقاتِلْ هَواکَ بِعَقْلِکَ؛

بردبارى پرده ‏اى پوشاننده و عقل شمشیرى برنده است، پس عیبهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان و با عقلت به جنگ هوا و هوست برخیز.

(الذریه الی الحافظ الشریعه،ج۱،ص۲۱۳)

حدیث (۲۲) امام على علیه‏ السلام :

اَعْقَلُ النّاسِ مَنْ کانَ بِعَیْبِهِ بَصیرا وَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ ضَریرا؛

عاقل‏ترین مردم کسى است که به عیب‏هاى خویش بینا و از عیوب دیگران، نابینا باشد.

(غررالحکم، ص۲۰۷)

حدیث (۲۳) امام صادق علیه‏ السلام :

لا یُعَدُّ الْعاقِلُ عاقِلاً حَتّى یَسْتَـکْمِلَ ثَلاثا: اِعْطاءَ الْحَقِّ مِنْ نَفْسِهِ عَلى حالِ الرِّضا وَ الْغَضَبِ وَ اَنْ یَرْضى لِلنّاسِ ما یَرْضى لِنَفْسِهِ وَ اسْتِعْمالَ الْحِلْمِ عِنْدَ الْعَثْرَهِ؛

عاقل، عاقل نیست مگر آن که سه صفت را در خود به کمال رساند: حق را در هنگام خشنودى و خشم ادا کند، آنچه را براى خود مى‏پسندد، براى دیگران هم بپسندد و هنگام خطاى دیگران، بردبار باشد.

(تحف العقول، ص ۳۱۸)

حدیث (۲۴) امام صادق علیه‏ السلام :

دِعامَهُ الاِْنْسانِ الْعَقْلُ وَ الْعَقْلُ مِنْهُ الْفِطْنَهُ وَ الْفَهْمُ وَ الْحِفْظُ وَ الْعِلْمُ وَ بِالْعَقْلِ یَکْمُلُ وَ هُوَ دَلیلُهُ وَ مُبْصِرُهُ وَ مِفْتاحُ اَمْرِهِ فَاِذا کانَ تَاْییدُ عَقْلِهِ مِنَ النّورِ کانَ عالِما حافِظا ذاکِرا فَطِنا فَهِما فَعَلِمَ بِذلِکَ کَیْفَ وَ لِمَ وَ حَیْثُ وَ عَرَفَ مَنْ نَصَحَهُ وَ مَنْ غَشَّهُ فَاِذا عَرَفَ ذلِکَ عَرَفَ مَجْراهُ وَ مَوصولَهُ وَ مَفْصولَهُ وَ اَخْلَصَُّهُ مِنْ تَاْییدِ العَقْلِ؛

ستون انسانیت، عقل است و از عقل، زیرکى، فهم، حفظ و دانش بر مى‏خیزد. با عقل، انسان به کمال مى‏رسد. عقل، راهنماى انسان، بینا کننده و کلید کارهاى اوست. هر گاه عقل با نور یارى شود، دانا، حافظ، تیزهوش و فهیم مى‏شود و بدین وسیله (پاسخ) چگونه، چرا و کجا را مى‏فهمد و خیرخواه و دغلکار را مى‏شناسد و هرگاه این را دانست، مسیر حرکت ۴۹ و خویش و بیگانه را مى‏شناسد و در توحید و طاعت خداوند اخلاص مى‏ورزد و چون چنین کرد، آنچه از دست رفته جبران مى‏کند و بر آنچه در آینده مى‏آید چنان وارد مى‏شود که مى‏داند در کجاى آن است و براى چه منظورى در آنجاست. از کجا آمده و به کجا مى‏رود. و این همه از پرتو تأیید عقل است.

(کافى، ج ۱، ص ۲۵)

حدیث (۲۵) امام کاظم علیه‏ السلام :

کَما لا یَقومُ الْجَسَدُ اِلاّ بِالنَّفْسِ الحَیَّهِ فَکَذلِکَ لا یَقومُ الدّینُ اِلاّ بِالنِّیَّهِ الصّادِقَهِ وَ لا تَثْبُتُ النِّیَّهُ الصّادِقَهُ اِلاّ بِالْعَقْلِ؛

همان گونه که قوام جسم، تنها به جانِ زنده است، قوام دیندارى هم تنها به نیّت پاک است و نیّت پاک، جز با عقل حاصل نمى‏شود.

(تحف العقول، ص ۳۹۶)

حدیث (۲۶) امام رضا علیه‏ السلام :

اِذا اَرادَ اللّه‏ُ اَمْرا سَلَبَ الْعِبادَ عُقولَهُمْ فَاَنْفَذَ اَمْرَهُ وَ تَمَّتْ اِرادَتُهُ فَاِذا اَنْفَذَ اَمْرَهُ رَدَّ اِلى کُلِّ ذى عَقْلٍ عَقْلَهُ فَیَقولُ کَیْفَ ذا؟ وَ مِنْ اَیْنَ ذا؟

هر گاه خداوند چیزى را بخواهد، عقل‏هاى بندگان را از آنها مى‏گیرد و حکم خود را اجرا مى‏کند و خواسته خود را به پایان مى‏رساند. همین که حکم خود را اجرا کرد، عقلِ هر صاحب عقل را به او بر مى‏گرداند، آنگاه او مرتب مى‏گوید: چگونه و از کجا چنین و چنان شد.

(تحف العقول، ص۴۴۲)

حدیث (۲۷) امام على علیه‏ السلام :

اَعْقَلُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ جِدُّهُ هَزْلَهُ وَ اسْتَظْهَرَ عَلى هَواهُ بِعَقْلِهِ؛

عاقل کسى است که جدّى ‏اش از شوخى ‏اش بیشتر باشد و با کمک عقلش بر هوا و هوسش پیروز گردد.

(تصنیف غررالحکم،ص۵۲)

حدیث (۲۸) امام على علیه‏ السلام :

اَلا وَ اِنَّ اللَّبیبَ مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجوهَ الاْآراءِ بِفِکْرٍ صائِبٍ وَ نَظَرٍ فِى الْعَواقِبِ؛

بدانید عاقل، کسى است که با فکر درست، به استقبال نظرات گوناگون برود و در عواقب امور بنگرد.

(غررالحکم،ص۱۷۸)

حدیث (۲۹) امام على علیه‏ السلام :

اِحْتَمِلْ ما یَمُرُّ عَلَیْکَ فَاِنَّ الاِْحْتِمالَ سِتْرُ الْعُیوبِ وَ اِنَّ الْعاقِلَ نِصْفُهُ اِحْتِمالٌ وَ نِصْفُهُ تَغافُلٌ؛

در برابر آنچه بر تو مى‏گذرد، بردبار باش، زیرا بردبارى، عیب‏ها را مى‏پوشاند. به راستى که نیمى از عقل، بردبارى و نیمه دیگرش خود را به غفلت زدن است.

(غررالحکم،ص۱۳۹)

حدیث (۳۰) امام على علیه‏ السلام :

اَلْعاقِلُ مَنْ صانَ لِسانَهُ عَنِ الْغیبَهِ؛

عاقل کسى است که زبانش را از بدگویى پشت سر دیگران، نگه دارد.

(غررالحکم، ص۱۰۸)

حدیث (۳۱) امام على علیه‏ السلام :

اتَّهِمُوا عُقولَکُمْ فَاِنِّهُ مِنَ الثِّقَهِ بِها یَکونُ الْخَطاءُ؛

عقل خویش را زیر سؤال ببرید؛ زیرا از اعتماد به آن، خطاها سرچشمه مى‏گیرد.

(شرح آقا جمال خوانساری بر غررالحکم، ج۲،ص۲۶۷)

حدیث (۳۲) امام على علیه‏ السلام :

اَلْعاقِلُ اِذا تَـکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ اَتْبَعَها حِکْمَهً وَ مَثَلاً وَ الاَحْمَقُ اِذا تَـکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ اَتْبَعَها حِلْفا؛

عاقل، هر گاه سخن بگوید، آن را با سخنى حکیمانه و ضرب المثل همراه سازد و نادان هرگاه سخن بگوید، آن را با سوگند همراه کند.

(شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج۲۰، ص۲۸۹)

حدیث (۳۳) امام على علیه‏ السلام :

ما عُبِدَ اللّه‏ُ بِشَىْ‏ءٍ اَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ وَ ما تَمَّ عَقْلُ امْرِى‏ءٍ حَتّى یَکونَ فیهِ خِصالٌ شَتّى: اَلْکُفْرُ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأمونانِ وَ الرُّشْدُ وَ الْخَیْرُ مِنْهُ مَأمولانِ وَ فَضْلُ مالِهِ مَبْذولٌ وَ فَضْلُ قَوْلِهِ مَکفوفٌ وَ نَصیبُهُ مِنَ الدُّنْیَا القوتُ لا یَشْبَعُ مِنَ الْعِلْمِ دَهْرَهُ اَلذُّلُّ اَحَبُّ اِلَیْهِ مَعَ اللّه‏ِ مِنَ العِزِّ تَمامُ الاَمْرِ؛

 خداوند با چیزى بهتر از عقل عبادت نشده است، و عقل کسى کامل نشود، مگر در او چند خصلت باشد: کفر و بدى از او انتظار نمى‏رود، رشد و خوبى در او امید مى‏رود، زیادى ثروتش بخشوده و زیادى سخنش نگه داشته شده است، بهره او از دنیا تنها غذاى روزانه است، در طول زندگى از دانش سیر نمى‏شود، خوارى را با خداوند از عزّت با دیگران، بیشتر دوست دارد، عقـــل و عــاقـل نزد او دوست داشتنى‏ تر از شرف و بزرگى است، خوبىِ کم دیگران را بسیار و خوبى بسیار خود را کم مى‏شمرد، همه مردم را از خودش بهتر و خود را نزد خویش از همه بدتر مى‏داند و این مهم‏ترین خصلت است.

(کافى، ج ۱، ص ۱۸)

حدیث (۳۴) امام على علیه ‏السلام :

اَلظَّنُّ الصَّوابُ مِنْ شیَمِ اُولِى الاَلْبابِ؛

خوش گمانى، از اخلاق عاقلان است.

(غررالحکم، ص۲۵۳)

حدیث (۳۵) امام على علیه ‏السلام :

اَلْعاقِلُ مَنْ اَحْسَنَ صَنائِعَهُ وَ وَضَعَ سَعْیَهُ فى مَواضِعِهِ ؛

عاقل کسى است که کارهایش را خوب انجام دهد و تلاشى که مى‏کند، به جا باشد.

(غررالحکم، ص۹۶)

حدیث (۳۶) امام حسین علیه ‏السلام :

لا یَکْمُلُ الْعَقْلُ اِلاّ بِاتِّباعِ الْحَقِّ؛

عقل، جز با پیروى از حق، کامل نمى‏شود.

(اعلام الدین، ص ۲۹۸)

حدیث (۳۷) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله :

اَنَسٌ: قیلَ: یا رَسولَ اللّه‏ِ، اَلرَّجُلُ یَکونُ حَسَنَ الْعَقْلِ کَثیرَ الذُّنوبِ؟ قالَ: ما مِنْ آدَمىٍّ اِلاّ وَ لَهُ ذُنوبٌ وَ خَطایا یَقْتَرِفُها، فَمَنْ کانَتْ سَجیَّتُهُ الْعَقْلَ وَ غَریزَتُهُ الْیَقینَ لَمْ تَضُرَّهُ ذُنوبُهُ. قیلَ: کَیْفَ ذلِکَ یا رَسُولَ اللّه‏ِ؟ قالَ: لاَِنَّهُ کُلَّما اَخْطَاَ لَمْ یَلْبَثْ اَنْ تَدارَکَ ذلِکَ بِتَوْبَهٍ وَ نَدامَهٍ عَلى ما کانَ مِنْهُ فَیَمْحو ذُنوبَهُ وَ یَبْقى لَهُ فَضْلٌ یَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّهَ؛

اَنس گوید: سؤال شد: «اى رسول خدا! ممکن است کسى از عقل نیکو برخوردار باشد و گناهان بسیار داشته باشد؟». پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: هیچ انسانى نیست، مگر این که گناهان و خطاهایى مرتکب مى‏شود، ولى هر کس سرشتش عقل و نهادش یقین باشد، گناهانش به او آسیب نمى‏رساند». گفته شد: «اى رسول خدا! چگونه است این؟». فرمودند: «زیرا عاقل هرگاه مرتکب خطایى گردد، بى‏درنگ آن را با توبه و پشیمانى جبران کند و با این کار، گناهانش را پاک مى‏گرداند و  خوبى ‏هایى برایش باقى مى‏ماند که با آن، وارد بهشت مى‏گردد».

(مجموعه ورام، ج ۱، ص ۶۲)

حدیث (۳۸) پیامبر صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله :

سُئِلَ النَّبىُّ صلى ‏الله ‏علیه‏ و ‏آله عَنْ قَوْلِهِ: «اَ یُّـکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» فَقالَ: اَ یُّـکُمْ اَحْسَنُ عَقْلاً، ثُمَّ قالَ صلى‏ الله ‏علیه‏ و ‏آله : اَتَمُّکُمْ عَقْلاً وَ اَشَدُّکُمْ لِلّهِ خَوْفا وَ اَحْسَنُکُمْ فیما اَمَرَ اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ وَ نَهى عَنْهُ نَظَرا وَ اِنْ کانَ اَقَلَّکُمْ تَطَوُّعا؛

 از پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏ آله از معنى آیه «[تا بیازماید] کدامیک عملتان بهتر است» پرسیدند. فرمودند: یعنى کدامیک عاقل‏ترید. سپس فرمودند: مقصود، کسى است که عقلش کامل‏تر، از خدا بیمناک‏تر و در امر و نهى خداوند دقیق‏تر است؛ هر چند مستحبّاتش کمتر باشد.

(بحارالأنوار، ج ۶۷، ص ۲۳۳)

حدیث (۳۹) امام على علیه‏ السلام :

جاهِدْ شَهْوَتَکَ وَ غالِبْ غَضَبَکَ وَ خالِفْ سوءَ عادَتِکَ، تَزْکُ نَفْسُکَ وَ یَکْمُلْ عَقْلُکَ وَ تَسْتَـکْمِلْ ثَوابَ رَبِّکَ؛

با هوا و هوست مبارزه کن، بر خشمت مسلّط شو و با عادت‏هاى بدت مخالفت کن، تا روحت پاک و عقلت کامل گردد و پاداش پروردگارت را به تمامى دریافت نمایى.

(غررالحکم، ص۳۳۸)

حدیث (۴۰) امام على علیه ‏السلام :

مَنْ شاوَرَ ذَوِى الْعُقولِ اسْتَضاءَ بِاَنْوارِ الْعُقولِ؛

هر کس با عقلا مشورت کند، از نور عقل‏ها بهره مى ‏برد.

(غررالحکم، ص۶۲۷)

حدیث (۴۱) امام على علیه‏ السلام :

 اِنَّ بِذَوِى الْعُقولِ مِنَ الْحاجَهِ اِلَى الاَدَبِ کَما یَظْمَأُ الزَّرْعُ اِلَى الْمَطَرِ؛

 نیاز عاقلان به ادب، همانند نیاز کشتزار به باران است.

(غررالحکم، ص۲۲۵)

حدیث (۴۲) امام على علیه ‏السلام :

اَلْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارِبِ وَ خَیْرُ ما جَرَّبْتَ ما وَعَظَکَ؛

عقل، اندوختن تجربه‏ها (و عمل به آن) است و بهترین تجربه، آن است که پندت داده.

(نهج البلاغه، ص۴۰۲)

حدیث (۴۳) امام على علیه‏ السلام :

لَقَدْ سَبَقَ اِلى جَنّاتِ عَدْنٍ اَقْوامٌ ما کانوا اَکْثَرَ النّاسِ لا صَوْما وَ لا صَلاهً وَ لا حَجّا وَ لاَ اعْتِمارا وَ لکِنَّهُمْ عَقَلوا عَنِ اللّه‏ِ مَواعِظَهُ؛

 گروه‏هایى به سوى بهشت برین (از دیگران) پیشى گرفتند که بیش از دیگران اهل روزه، نماز، حج و عمره نبودند، بلکه آنان در موعظه‏هاى الهى تعقل کردند.

(مجموعه ورام، ج ۲، ص ۲۱۳)

حدیث (۴۴) امام على علیه‏ السلام :

فَسادُ الاَْخْلاقِ بِمُعاشَرَهِ السُّفَهاءِ وَ صَلاحُ الاَْخْلاقِ بِمُنافَسَهِ الْعُقَلاءِ وَ الْخَلْقُ اَشْکالٌ فَکُلٌّ یَعْمَلُ عَلى شاکِلَتِهِ؛

معاشرت با نابخردان، اخلاق را فاسد و رقابت با عقلا اخلاق را اصلاح مى‏نماید و مردم متفاوتند، و هر کس بر حسب طینت خود رفتار مى‏کند.

(عوالم العلوم و المعارف، ج ۲۳، ص ۲۷۹)

حدیث (۴۵) امام على علیه‏ السلام :

یَنْبَغى لِلْعاقِلِ اَنْ یُخاطِبَ الْجاهِلَ مُخاطَبَهَ الطَّبیبِ الْمَریضَ؛

شایسته است که برخورد عاقل با نادان، مانند برخورد طبیب با بیمار باشد.

(غررالحکم، ص ۷۹۷)

حدیث (۴۶) امام على علیه‏ السلام :

اَلْعَقْلُ حَیْثُ کانَ آلِفٌ مَاْلوفٌ ؛

 عقل هر کجا باشد، انس‏ گیرنده و الفت ‏پذیر است.

(غررالحکم، ص ۶۷)

حدیث (۴۷) پیامبر صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله :

اَلا وَ اِنَّ اَعْقَلَ النّاسِ عَبْدٌ عَرَفَ رَبَّهُ فَاَطاعَهُ وَ عَرَفَ عَدُوَّهُ فَعَصاهُ وَ عَرَفَ دارَ اِقامَتِهِ فَاَصْلَحَها وَ عَرَفَ سُرْعَهَ رَحیلِهِ فَتَزَوَّدَ لَها؛

بدانید که عاقل‏ترین مردم کسى است که پروردگارش را بشناسد و از او پیروى کند، دشمنان خدا را بشناسد و از آنان نافرمانى کند، جایگاه ابدى خود را بشناسد و آن را آباد کند و بداند به زودى به آنجا سفر خواهد کرد و براى آن، توشه بردارد.

(اعلام الدین، ص ۳۳۷)

حدیث (۴۸) پیامبر صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله :

اِنَّما یُدْرَکُ الْخَیْرُ کُلُّهُ بِالْعَقْلِ، وَ لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ؛

همه خوبى‏ها با عقل شناخته مى‏شوند و کسى که عقل ندارد، دین ندارد.

(تحف العقول، ص ۵۴)

حدیث (۴۹) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله :

رَاْسُ الْعَقْلِ بَعْدَ الاْیمانِ بِاللّه‏ِ مُداراهُ النّاسِ فى غَیْرِ تَرْکِ حَقٍّ؛

کمال عقل پس از ایمان به خدا، مدارا کردن با مردم است به شرط آن که حق، ترک نشود.

(تحف العقول، ص ۴۲)

حدیث (۵۰) پیامبر صلى‏ الله ‏علیه و‏آله :

اَرْبَعَهٌ تَلْزَمُ کُلَّ ذى حِجىً وَ عَقْلٍ مِنْ اُمَّتى، قیلَ: یا رَسولَ اللّه‏ِ، ما هُنَّ؟ قالَ: اِسْتِماعُ الْعِلْمِ، وَ حِفْظُهُ، وَ نَشْرُهُ وَ الْعَمَلُ بِهِ؛

 چهار چیز بر هر عاقل و خردمندى از امّت من واجب است. گفته شد: «اى پیامبر خدا! آن چهار چیز کدام‏اند؟». فرمودند: «گوش فرادادن به دانش، نگهدارى، نشر و عمل به آن».

(تحف العقول، ص ۵۷)

حدیث (۵۱) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله :

اِنَّ خیارَکُمْ اُولُوا النُّهى، قیلَ: یا رَسولَ اللّه‏ِ، وَ مَنْ اُولُوا النُّهى؟ قالَ: هُم اُولُوا الاَْخْلاقِ الحَسَنَهِ وَ الاَحلامِ الرَّزینَهِ وَ صِلَهِ الاَْرْحامِ وَ البَرَرَهُ بِالاُْمَّهاتِ وَ الاْآباءِ وَ الْمُتَعاهِدینَ لِلْفُقَراءِ وَ الْجیرانِ وَ الْیَتامى وَ یُطْعِمونَ الطَّعامَ وَ یُفْشونَ السَّلامَ فِى الْعالَمِ وَ یُصَلّونَ وَ النّاسُ نیامٌ غافِلونَ؛

 «بهترین شما صاحبان عقل هستند». گفته شد: «اى رسول خدا! صاحبان عقل، چه کسانى‏اند؟». فرمودند: آنان که داراى اخلاق خوب‏اند، بردبار و باوقارند، صله رحم مى‏ نمایند، به پدران و مادران نیکى مى‏کنند، به فقرا، همسایگان و یتیمان رسیدگى مى‏نمایند، اطعام مى‏کنند، آشکارا به همه سلام مى‏کنند و هنگامى که مردم در خواب و غافلند، نماز (نماز شب) مى‏گذارند.

(کافى، ج ۲، ص ۲۴۰، ح ۳۲)

حدیث (۵۲) امام صادق علیه ‏السلام :

خَمْسُ خِصالٍ مَنْ فَـقَـدَ واحِدَهً مِنْهُنَّ لَمْ یَزَلْ ناقِصَ العَیْشِ زائِلَ الْعَقْلِ مَشْغولَ الْقَلْبِ، فَاَوَّلُّها: صِحَّهُ البَدَنِ وَ الثّانیَهُ: اَلاْمْنُ وَ الثّالِثَهُ: اَلسَّعَهُ فِى الرِّزْقِ، وَ الرّابِعَهُ: اَلاَنیسُ الْمُوافِقُ (قال الراوى:) قُلْتُ: و مَا الاْنیسُ الْمُوافِقُ؟ قال: اَلزَّوجَهُ الصّالِحَهُ، وَ الوَلَدُ الصّالِحُ، وَ الْخَلیطُ الصّالِحُ وَ الخامِسَهُ: وَ هِىَ تَجْمَعُ هذِه الْخِصالَ: الدَّعَهُ؛

پنج چیز است که هر کس یکى از آنها را نداشته باشد، همواره در زندگى‏ اش کمبود دارد و کم خرد و دل نگران است: اول، تندرستى، دوم امنیت، سوم روزى فراوان، چهارم همراهِ همرأى. راوى پرسید: همراهِ همرأى کیست؟ امام فرمودند: همسر و فرزند و همنشین خوب و پنجم که در برگیرنده همه اینهاست، رفاه و آسایش است.

(خصال، ص ۲۸۴)

حدیث (۵۳) امام على علیه ‏السلام :

مَنِ اطَّرَحَ الْحِقْدَ اسْتَراحَ قَلْبُهُ وَ لُبُّهُ؛

هر کس کینه را از خود دور کند، قلب و عقلش آسوده مى ‏گردد.

(غررالحکم، ص۶۳۴)

حدیث (۵۴) امام على علیه‏ السلام :

اَصْلُ الْعَقْلِ القُدَرهُ وَ ثَمَرَتُها السُّرورُ؛

ریشه عقل، قدرت است و میوه آن شادى.

(بحارالأنوار، ج ۷۵، ص۷)

حدیث (۵۵) امام صادق علیه ‏السلام :

اَلنَّومُ راحَهٌ لِلْجَسَدِ وَ النُّطْقُ راحَهٌ لِلرُّوحِ وَ السُّکوتُ راحَهٌ لِلْعَقْلِ؛

خواب مایه آسایش جسم، سخن مایه آسایش جان و سکوت مایه آسایش عقل است.

(من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۰۲)

حدیث (۵۶) امام باقر علیه ‏السلام :

اِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ یَقى بِالتَّقْوى عَنِ الْعَبْدِ ما عَزُبَ عَنْهُ عَقْلُهُ وَ یُجَلّى بِالتَّقْوى عَنْهُ عَماهُ وَ جَهْلَهُ؛

خداوند عزوجل به وسیله تقوا، انسان را از آنچه عقلش به آن نمى‏رسد، حفظ مى‏کند و کوردلى و نادانى را از او دور مى‏نماید.

(کافى، ج ۸، ص ۵۲)

حدیث (۵۷) امام على علیه‏ السلام :

عَلَى الْعاقِلِ اَنْ یُحْصى عَلى نَفْسِهِ مَساویَها فِى الدّینِ وَ الرَّأىِ وَ الاَْخْلاقِ وَ الاَْدَبِ ، فَیَجْمَعُ ذلِکَ فى صَدْرِهِ اَوْ فى کِتابٍ وَ یَعْمَلُ فى اِزالَتِها ؛

بر عاقل است که بدى‏هایش را در دین، اندیشه، اخلاق و ادب یادداشت کند و به‏خاطرش بسپارد و براى از بین بردن آنها بکوشد.

(بحار الأنوار ، ج ۷۵، ص ۶)

حدیث (۵۸) امام على علیه‏ السلام :

اَللّهُمَّ ارْزُقنى عَقْلاً کامِلاً وَ عَزْما ثاقِبا وَ لُبّا راجِحا وَ قَلْبا زَکیّا وَ عِلْما کَثیرا وَ اَدَبا بارِعا وَاجْعَلْ ذلِکَ کُلَّهُ لى وَلا تَجْعَلْهُ عَلَىَّ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ؛

خدایا مرا عقلى کامل ، تصمیمى نافذ، خردى برتر، دلى پاک، دانشى فراوان و ادبى والا روزى کن و تمام اینها را به سود من قرار ده نه به زیانم،اى مهربان‏ترین مهربانان.

(بحار الانوار،ج۸۴،ص۳۲۵)

حدیث (۵۹) امام على علیه السلام :

کُلُّ شَىْ‏ءٍ یَحتاجُ اِلَى الْعَقْلِ وَالْعَقْلُ یَحْتاجُ اِلَى الاَْدَبِ؛

هر چیزى به عقل نیاز دارد و عقل به ادب نیازمند است.

(غررالحکم و درر الکلم،ص۵۱۰)

حدیث (۶۰) ابن شهر آشوب :

کانَ النَّبىّ صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله قَبْلَ المَبْعَثِ مَوصوفا بِعِشرینَ خَصلَهً مِن خِصالِ الاَنْبیاءِ لَوِ انْفَرَدَ واحِدٌ بِاَحَدِها لَدَلَّ عَلى جَلالِهِ فَکَیْفَ مَنِ اجْتَمَعَت فیهِ؟! کانَ نَبیّا اَمینا، صادِقا، حاذِقا، اَصیلاً، نَبیلاً، مَکینا، فَصیحا، عاقِلاً، فاضِلاً، عابِدا، زاهِدا، سَخیا، کمیا، قانِعا، مُتَواضِعا، حَلیما، رَحیما، غَیورا، صَبورا، مُوافِقا، مُرافِقا، لَمیُخالِطْ مُنَجِّما وَ لا کاهِنا و لا عَیافا؛

رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پیش از مبعوث شدن، بیست خصلت از خصلت‏هاى پیامبران را دارا بودند، که اگر کسى یکى از آنها را داشته باشد، دلیل عظمت اوست؛ چه رسد به کسى که همه آنها را دارا باشد، آن حضرت پیامبرى امین، راستگو، ماهر، اصیل، شریف، استوار، سخنور، عاقل، با فضیلت، عابد، زاهد، سخاوتمند، دلیر و با شهامت، قانع، متواضع، بردبار، مهربان، غیرتمند، صبور، سازگار، و نرم‏خو بودند و با هیچ منجّم (قائل به تأثیر ستارگان)، غیب‏گو و پیش‏گویى هم‏نشین نبودند.

(بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۱۷۵)

حدیث (۶۱) امام حسن علیه السلام :

لا یَغشُّ العاقِلُ مَن استَنصَحَه؛

خردمند به کسى که از او نصیحت مى خواهد، خیانت نمى کند.

(تحف العقول، ص ۲۳۶)

حدیث (۶۲) امام صادق علیه السلام:

أکمَلُ الناسِ عَقلاً أحسَنُهُم خُلقاً؛

عاقل ترین مردم خوش خلق ترین آنهاست.

(اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳)

حدیث (۶۳) امام حسین علیه السلام:

لا یکمل العقل إلا باتباع الحق؛

عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق.

(بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۲۷)

حدیث (۶۴) امام موسی کاظم علیه السلام:

التَوَدُّدُ اِلَی الناسِ نِصفُ العَقل؛

مهرورزی و دوستی با مردم، نصف عقل است.

(تحف العقول، ص ۴۰۳و۴۴۳)

حدیث (۶۵) امام على علیه السلام:

العاقِلُ مَن وَعَظَتهُ التَّجارِبُ

خردمند کسى است که تجربه ها او را پند دهد.

حدیث (۶۶) امام على علیه السلام:

مَن تَرَکَ الإستِماعَ مِن ذَوی العُقولِ ماتَ عَقلُهُ.
هر که به خردمندان گوش نسپارد عقلش بمیرد.

حدیث (۶۷) پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله):

ما قَسَمَ اللّه ُ لِلعِبادِ شَیئًا أفضَلَ مِنَ العَقلِ
خداوند ، چیزى با ارزش تر از عقل ، در میان بندگان تقسیم نکرد .
(الکافی ،ج۱،ص۱۲)

حدیث (۶۸) امام عسکرى (سلام الله علیه):

حُسنُ العَقلِ جَمالٌ باطِنٌ.
نکویى خرد، زیبایى درون است.
(بحارالانوار،ج۱،ص۹۵)

حدیث (۶۹) پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله):

رَأسُ العَقلِ بَعدَ الإِیمانِ بِاللّه ِ عز و جل التَّحَبُّبُ إلَى النّاسِ
حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم : اساس عقل ، پس از ایمان به خداوند عز و جل ، اظهار دوستى با مردم است .

(الخصال ،ج۱،ص۱۵)

حدیث (۷۰) امام على علیه السلام:

کَثرهُ ألامانی مِن فَسادِ العَقل.
آرزوهای زیاد از تباهی عقل است.

(غررالحکم،ص۵۲۵)

طی چند روزی که از اعزام مهدی هاشمی رفسنجانی به اوین می گذرد شاهد حجم وسیعی از مظلوم نمایی ها و تمجید ها از عملکرد صبورانه و متین خانواده ی هاشمی بوده ایم.
تا جایی که گستره ی این تمجید ها به یکی از پایگاه های مشهور خبری اصولگرا نیز رسید و سایت الف روز چهارشنبه در مطلبی با عنوان “موضع هاشمی درباره مهدی” به تشریح عملکرد آیت الله و صبر مثال زدنی وی!! پرداخت. بدیهی است که جناب آقای هاشمی در محافل خصوصی مواضعی علیه این حکم داشته اما انتظار دیدن موضعی رسمی علیه حکم از سیاستمدار باسابقه ای همچون ایشان ، بسیار کودکانه است.

هرچند که مواضع رسمی خانواده و مرتبطین درواقع پوسته ی بیرونی موضع آیت الله است ، لکن ما برای بررسی موضع ایشان به تنها خروجی رسمی یعنی فیلم وداع آیت الله با فرزندش مراجعه میکنیم.

آقای هاشمی در این فیلم با پسرش همچون قهرمان رفتار می کند. قهرمانی که به ظلم گرفتار شده و ناچار به تسلیم مصلحتی است!
ایشان در این فیلم به مهدی میگوید: « من به روشنی می‌بینم که ان‌شاءا… به‌زودی سالم و با‌نشاط بیرون می‌آیید و وارد جامعه می‌شوید برای خدمت! و خداوند اجر زحمات طولانی‌ات را فراموش نخواهد کرد. جامعه هم بحمدالله تاکنون متوجه شده و بیشتر متوجه خواهد شد. خدانگهدار.»

البته بدیهی است که هیچ پدری در لحظه وداع با فرزندش شادمان نیست، اما نه هاشمی یک پدر معمولی است، نه مهدی یک مجرم معمولی.
و
مشخصا این فیلم یک فیلم تصادفی و اتفاقی نیست و نحوه انتشار آن همانند لو رفتن فیلم های شخصی!
این فیلم بنوعی کارگردانی شده است. سناریویی با شخصیت ها و لوکیشن و دیالوگهای طراحی شده.
-پدری با ظاهری ساده و پریشان
-پسری آرام و ثابت قدم که ناگفته تداعی گر اختیار وی در تسلیم خویش است
-لوکیشن فضایی ساده و صمیمی که هیچ ارتباطی با دانسته های مردم از زندگی اشرافی این خانواده ندارد

-دیالوگی حاوی نکات زیر:

۱-این دیالوگ نشان می دهد آیت الله حکم را قبول ندارد. قبول داشتن و نداشتن وی فی نفسه مهم نیست. البته از منظر قضایی.‎
اما از منظر سیاسی-اجتماعی مهم است.‎
چرا که وقتی نخبگان جامعه با قانون بصورت گزینشی برخورد کنند -نوءمن ببعض و نکفر ببعض- از مردم نمی توان انتظار قانون گرایی داشت.

۲-مدعی است جامعه نیز حکم را قبول ندارد. جامعه ای که از عوام و نخبگان آن مدام عدالتخواهی مساوات شنیده می شود. جامعه ای که از نظام آقایی و آقازادگی بیزار است. چگونه می شود که از حکم معروفترین آقازاده ه مختلس ، ناراضی باشد؟ که اگر نارضایتی ای هست از ناچیز بودن حکم درقبال عنوان جرم است! و البته چنین جمعبندی از ایشان بسیار بعید است. به نظر می رسد آیت الله باید در منابع جمع آوری و نظرسنجی های اجتماعی خود تجدید نظر کنند. گویا عده ای نمیخواهند ایشان با واعیت روبرو شوند
امروز اگر جامعه سوالی داشته باشد این است که آیا با آقازاده حاج آقا مثل یک زندانی عادی برخورد می شود. آیا کنایه حاج آقا برای آزاد شدن زودهنگام مهدی نشان از اعمال فشار در پرونده ندارد؟

۳-مدعی است مهدی نه تنها مجرم نیست بلکه زحماتی طولانی داشته و خداوند برخلاف دادگاه به این زحمات واقف است.آیا منظور آیت الله از زحمات طولانی فرزندش ، تحمیل بدهی چند میلیارد دلاری برای کشور یا تشدید تحریم ها یا اخذ رشوه در ازای فشار به وزارت نفت وقت است؟ یا شاید حاج آقا هزینه شدن شهریه جوانان مردم در دانشگاه آزاد برای رقابت انتخاباتی را خدمت آقا مهدی توصیف می کند

۴-مدعی است مجرم بودن در جمهوری اسلامی و به زندان رفتن باعث محبوبیت می شود. همان ادعایی که صریح ترش را عفت مرعشی مادر مهدی ، عنوان کرد و گفت “انقلاب از اوین شروع می شود!”
با فرض هدف بودن کسب محبوبیت ولو از هر طیفی ، ایجاد محببیت در بین انسانها. نیازمند همدردی و مبارزه دوشادوش با آنهاست. چه مردم انقلابی ، و چه ضدانقلاب ! و فرزند گرامی ایشان اولا حیاتی کاملا جدا و مجزای از مردم دارد به مانند باقی اعضای خاندان و هیچ بویی از دردهای رایج جامعه نبرده، ثانیا عنوان جرمی ایشان ابدا امنیتی و سیاسی نیست که در میان طیفی ایجاد محبوبیت کند. هیچ احدی در این کشور طرفدار مختلس و اخاز و رشوه گیر نیست . چه انقلابی چه ضدانقلاب چه خاکستری

………….
البته بی اعتنایی آیت الله به قانون امری باسابقه است که حملات وی به انواع نهادهای حکومتی از شورای نگهبان و قوه قضاییه و ستاد انتخابات تا زیر سوال بردن انواع مراحل قانونی و سازو کارهای پیش بینی شده در قانون اساسی ، فقط بخشی از آنهاست. بدیهی است پرداختن به موضوع “نسبت آیت الله با قانونمداری” خود مجالی جداگانه میطلبد که طی روز های آینده ارایه خواهد شد.

 

…………………………….

این مطلب امروز در صفحه تاملات روزنامه وطن امروز عرضه شد

Capture1

 

File:Timeline of Iran map.gif

در پاسخ این سوال دو جواب ارائه می شود که ماهیّتاً یکی هستند ولی پاسخ نخست مجمل ، ساده و خالی از اصطلاحات فلسفی است ؛ امّا پاسخ دوم تا حدودی سنگین و فنّی است.

پاسخ اول
وحی به معنی یک نحوه خاصّی از ارتباط بین خدا و انسان ــ چه با واسطه و چه بی واسطه ــ از اموری است که عقل عادی و فلسفه تا به حال از ادراک آن عاجز بوده و نتوانسته است تعریفی حقیقی ،جامع و مانع از آن ارائه دهد ؛ و آنچه تا به حال در تعریف وحی گفته شده صرفا تعاریفی لفظی بوده است ، نه تعاریف حقیقی و فلسفی ؛ و اساسا وحی مقوله ای وجودی است که در بند مفهوم نمی آید لذا ادراک حقیقت آن از حدّ عقل که امور را ، با مفاهیم ، ادراک می کند خارج است . لذا اگر هم ، علمی بخواهد از وحی بحث کند، آن علم ، عرفان نظری است که از درک قلبی سود می جوید نه از مفاهیم ذهنی. امّا در عرفان نظری ، وحی به معنی خاص آن ، دو گونه استعمال دارد. محی الدین ابن عربی ، که مشهورترین شخصیت عرفان نظری است ، و اهل عرفان از او با لقب شیخ اکبر یاد می کنند ، فرموده است: وحی به معنی خاص آن بر دو قسم است :
۱ـ وحی اولیاء که در حوزه ی غیر شریعت و دین است.  ۲ـ وحی انبیاء که مربوط به شریعت و دین است.
وحی قسم اوّل همان الهام است ؛ البته مراد از الهام ، الهام در عرف عرفان است نه الهام در عرف عوام . از این نوع وحی ، هم انبیاء بهره دارند هم اولیاء الهی (عرفای راستین ) ؛ در این نوع از ارتباط با غیب ، انسان به یک سری از حقایق دست پیدا می کند که یا از سنخ مسائل دینی نیستند یا اگر مربوط به مسائل دینی هستند ، آن حقایق قبلا توسط انبیاء(ع) آورده شده اند ؛ و عارف تنها بخشی از باطن آنچه را که نبی الهی آورده است با چشم دل مشاهده می کند. بنا بر این ، روشن است که آنچه بر عارف نمایان می شود ، در مرتبه ای کاملتر برای انبیاء (ع) نمایان شده است ؛ لذا عارف از مشاهدات غیبی خود در این حوزه ، ره آوردی فراتر از ره آورد انبیاء نخواهد داشت. امّا قسم دوم وحی که محتوای آن دین و شریعت است مختصّ انبیاء است ؛ و کسی جز نبی نمی تواند از این قسم وحی برخوردار باشد.
حقیقت قسم اوّل وحی (الهام به معنی خاص آن در عرفان) ، ترقّی روح شخصِ دریافت کننده ی وحی ، به عالم ملکوت و مشاهده ی حقایق ملکوتی است ؛ یعنی این نوع وحی ، محصول یک نوع تکامل روحی است ؛ که در انسان ، قابلیت دریافت حقایق ملکوتی را ایجاد می کند تا بتواند فیض ملکوت را دریافت نماید. و راه رسیدن به چنین تکاملی تبعیت از وحی انبیاء(ع) است ؛ آیه ۳۰ سوره فصلت اشاره به این قسم از ارتباط با عالم غیب است.

« إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکُمْ فیها ما تَشْتَهی‏ أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فیها ما تَدَّعُونَ ـــــ

به یقین کسانى که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است.» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى که به شما وعده داده شده است! * ما یاران و مددکاران شما در زندگى دنیا و آخرت هستیم؛ و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است، و هر چه طلب کنید به شما داده مى‏شود! (فصلت / ۳۰ و ۳۱)
امّا در وحی نبوّت ، گر چه ترّقی وجودی لازم است ، ولی ترقّی وجودی صرف برای رسیدن به وحی نبوّت کافی نیست. نبی کسی است که قول و فعل و سکوت و تایید او برای همه ی مردم حجّت الهی است ؛ که خدا در قیامت با آن بر مردم احتجاج خواهد نمود ؛ و بر اساس آن ، اعمال مردم را حسابرسی خواهد نمود ؛ و لازمه ی حجّت بودن قول و فعل و تقریر نبی آن است که از نبی در تمام طول عمرش هیچ خطا و اشتباهی دیده نشود تا مردم در تبعیّت بی چون و چرا از او بهانه ای نداشته باشند ؛ و لازمه ی این امر آن است که نبی از اوّل عمرش معصوم از خطا و اشتباه باشد ؛ لذا عصمت اعطائی از شرائط اساسی نبوّت است ؛ و عصمت اکتسابی کافی برای نبوّت نیست . بنا بر این ، نبوّت ، حقیقتی است که شرائط آن از روز اوّل خلقت در شخص نبی ـ به تفضّل الهی ـ قرار داده شده است ؛ پس نبوّت امری اعطائی از جانب خداست و نمی توان آن را اکتساب نمود ؛ و هیچ کدام از انبیاء برای رسیدن به نبوّت ریاضتهای عارفانه ی خاصّی را انجام نداده اند ؛ و اگر در زندگی بعضی انبیاء دوره ای از عبادتهای ریاضت گونه دیده می شود ، اقتضاء نبوّت آنهاست نه علّت نبوّت آنها ؛ یعنی انبیاء چون نبی بودند چنین اعمالی را انجام می دادند نه اینکه به خاطر این اعمال به نبوّت رسیده باشند. انبیاء اساسا از روز اوّل خلقتشان برای نبوّت آفریده شده اند ؛ و از روز اوّل خلقتشان شرائط نبوّت مثل عصمت را داشته اند. برای مثال نبوّت حضرت موسی (ع) از قبل از تولّدش معلوم بود لذا فرعونیان ، کودکان را می کشتند تا موسی (ع) در بین آنها کشته شود و به سرانجام نرسد ؛ و چون خدا او را برای نبوّت آفریده بود ؛ راه چاره را از راه وحی به معنی اوّل آن به مادر موسی آموخت و او به امر خدا موسی را به آب سپرد ؛ و خدا او را به دست دشمنش زنده نگه داشت ؛ و خدا اجازه نداد تا او شیر افراد ناپاک را بخورد. ( ر.ک: سوره قصص ؛ از آیه ۱ الی … ) .

حضرت عیسی (ع) نیز از بدو تولد آثار نبوّت را داشت ؛ و خلقت عجیب او نشان می داد که برای امر خاصّی خلق شده است. آن حضرت از روز اوّل تولد دارای کتاب آسمانی بود و از همان روز اوّل از نبوّت خود سخن می گفت و عصمت خود را اعلام می نمود : ( ر.ک: سوره مریم آیه ۱۶ الی ۳۳ ) آن حضرت در روز اوّل تولّدش فرمود: « من بنده ی خدایم؛ او کتاب آسمانى به من داده ؛ و مرا پیامبر قرار داده است ؛ و مرا هر جا که باشم وجودى مبارک قرار داده؛ و تا زمانى که زنده‏ام، مرا به نماز و زکات توصیه کرده است. و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده؛ و جبّار و شقى قرار نداده است. و سلام(خدا) بر من، در آن روز که متولّد شدم، و در آن روز که مى‏میرم، و آن روز که زنده برانگیخته خواهم شد.»
حضرت یحیی نیز خلقتی خاصّ داشت و از روز اوّل برای نبوّت آفریده شد ؛ و در سنین کودکی به نبوّت رسید. ( ر.ک: سوره مریم ، آیه ۱ الی ۱۶)

حضرت یوسف (ع) نیز از کودکی آثار نبوّت را داشت ؛ لذا مورد حسد برادرنش قرار گرفت ؛ ( ر.ک: سوره یوسف ؛ آیه ۱الی … )

آوازه ی نبوّت حضرت ابراهیم نیز قبل از تولّدش میان مردم پیچیده بود لذا دشمنان در صدد کشتن او بودند از این رو آن حضرت دوران کودکی خود را خارج از شهر گذرانید تا در امان باشد. کودکی حضرت اسماعیل نیز عجیب بود ؛ اینکه حضرت ابراهیم وی و مادرش را به امر خدا در صحرایی خشک تنها رها ساخت ، و به اراده ی الهی آب زمزم از زیر پای اسماعیل خرد سال جوشید و همچنین نبریدن چاقو ، گلوی او را نشان از این بود که این کودک ، کودکی عادی نیست و روزگاری نبوّت خواهد یافت ؛ حضرت اسحاق نیز از مادری پیر و عقیم متولّد شد و تولّد او همراه با نزول ملائک و بشارت الهی بود ؛ همچنین در این قضیه از نبوّت یعقوب (ع) پیشاپیش خبر داده شد. ( ر.ک: هود ؛ آیه ۶۹ ال ۷۳ و ذاریات آیه ۲۸ ال ۳۰ ) .
پیامبر اسلام نیز آثار وجودی خود را از قبل از تولّد نشان داده بود ؛ مشهور بود که فرزند عبدالله نبوّت خواهد داشت ؛ لذا زمانی که قرعه ی قربانی به نام عبدالله در آمد عبدالمطلب او را قربانی نکرد و بین او و شتران قرعه کشید و به جای او صد شتر را قربانی کرد ؛ در هنگام تولّدش همه بتهای جهان سرنگون شدند ؛ چهارده کنگره ایوان کسری فرو ریخت ؛ دریاچه ساوه که مورد پرستش بود یک روزه خشکید ؛ و وادی سماوه که کسی در آن آب ندیده بود پر از آب شد ؛ آتشکده فارس که هزار سال روشن بود خاموش شد؛ تخت پادشاهان همه در آن روز سرنگون شدند ؛ همه ی پادشاهان در آن روز لال شده بودند ؛ ساحران در آن روز از سحر ناتوان شدند ؛ آمنه مادر آن حضرت خبر داد که آن حضرت در شکمش سخن می گوید و … . قضایای عجیب دوره کودکی و نوجوانی آن حضرت نیز بسیار فراوان است ؛ و خود آن حضرت فرموده اند که از کودکی فرشتگان مراقبش بوده اند. ( ر.ک: منتهی الامال ؛ ص ۴۳ به بعد )

امیر المومنین (ع) در خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه فرمود : « خداوند متعال از کودکی یکی از بزرگترین فرشتگانش را همراه پیامبر(ص) قرار داد ؛ و آن حضرت شب و روز با آن فرشته راه مکارم و محاسن اخلاق را طی می نمود . لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلَائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ »
بقیه ی انبیاء(ع) نیز پاره ای ویژگیهای فرا عادی داشته اند ؛ لکن خداوند متعال تنها به برخی از آنها در قرآن کریم اشاره نموده است ؛ بنا بر این چنین نیست که انبیاء(ع) صرفا در اثر تهذیب نفس و ریاضتهای عارفانه به مقام نبوّت نائل شده باشند ؛ ائمه (ع) نیز چنین حالتی داشته اند ؛ تولّد عجیب امیر المومنین (ع) در درون خانه کعبه ، گواه روشن این امر است.
بنا بر این انبیاء و ائمه (ع) در عین این که افرادی بشری و دارای اختیارند ولی با امتیازاتی ویژه آفریده شده اند و درک رتبه ی وجودی ایشان از ادراک افراد عادی که حجّه الله نیستند خارج است ؛ و از آنجایی که وحی نیز تابع وجود نبی است ؛ حقیقت وحی نبوّت نیز برای افراد عادی غیر قابل درک است ؛ و تنها حجج الهی از حقیقت آن آگاهند ، و به فرض که بعد از نبی اکرم (ص) کسی بتواند حقیقت وحی نبوّت را ادراک کند باز نمی تواند وحی جدیدی بیاورد ؛ چرا که هر آنچه باید از راه وحی نازل می شد نازل شده است ؛ و نبوّت تشریعی برای همیشه با خاتم الانبیاء (ص) خاتمه یافته است. بر این اساس حضرات ائمه (ع) نیز که از حقیقت وحی آگاهند خود را نبی ننامیدند و از این که نبی نامیده شوند پرهیز داشتند و نبوّت را از خود نفی می نمودند ؛ در عین این که خود را افضل از همه ی انبیاء سلف می دانستند. بنا بر این ، هر آنچه ائمه (ع) بیان می کنند اموری است که از پیامبر (ص) دریافت نموده اند ؛ و بالاتر از آنچه نبی اکرم (ص) آورده است محال است کسی بیاورد.

 

 

 

پـاســـخ دوم

نسبت وحی و مکاشفه صادق در این که آیا وحی از سنخ یافتهای درونی انسان و مکاشفات عرفانی است ،یا نه ، بین علمای اسلام اختلاف نظر وجود دارد ؛ اکثر متکلمین ، بر این باورند که وحی ، حقیقتی متفاوت از این گونه دریافتهای درونی داشته و هیچ سنخیّتی با آن ندارد ؛ لذا مقایسه ی این دو صحیح نخواهدبود. امّا اکثر حکما و عرفا بر این اعتقادند که وحی از سنخ مکاشفات و شهودات عرفانی است. البته در خود این فرض نیز چندین احتمال مطرح است ؛
۱ـ اینکه وحی و مکاشفات عرفا وجوداً از یک سنخ بوده ، و تفاوت آنها فقط در مرتبه ی وجودی آن دو است ؛ یعنی وحی مکاشفه ای است بالاتر از مکاشفه ی عرفا ؛ و پیامبران عارفانی هستند بالاتر از همه عرفا.
۲ـ اینکه نسبت وحی و مکاشفه مثل نسبت دو نوع از یک جنس است ؛ که نقطه ی اشتراک و افتراق آنها در امور ذاتی است ، نه در امور عرضی ؛ مثل نسبت انسان و کبوتر که هر دو نوعی از یک جنس ( حیوان ) هستند ؛ که اشتراکشان در جنس (حیوانیت) و افتراقشان در فصل مخصوص آنهاست .
۳ـ اینکه نسبت وحی و مکاشفات عرفانی ، مثل نسبت دو صنف از یک نوع باشد ؛ که اشتراکشان در یک امر ذاتی ولی افتراقشان در امری عرضی است ؛ مثل نسبت بین گروه دانشمندان و گروه کشاورزان که دو صنف از نوع انسانند ؛ و افتراق آنها در امری عرضی است . در این فرض وحی همه ی انبیاء (ع) با تفاوتهایی که باهم دارند ، یک صنف از یافتهای درونی انسان ، و مکاشفات و مشاهدات عارفان نیز صنف دیگری از این یافتهای درونی خواهند بود ؛ البته خود این دو صنف نیز می توانند به صنفهای کوچکتری تقسیم شوند.
۴ـ اینکه نسبت وحی با تمام اَشکالش ، و مکاشفات و مشاهدات عارفانه نیز با تمام اَشکال گوناگونشان ، مثل نسبت افراد ، به نوع باشد ؛ نظیر نسبت حسن و علی و مریم و … به انسان ، که این اشخاص ، افراد نوع انسانند.
آنچه از ظاهر کلمات عارفان صاحب نام و مورد وثوق اهل عرفان بر می آید این است که آنها وحی را از سنخ مورد اوّل یا دوم می دانند نه از سنخ سوم و چهارم. لذا از دو نظر اخیر صرف نظر کرده و بحث را متمرکز روی دو قول اوّل می کنیم .
در نگاه ابتدایی و در حدّ فلسفه ی مشائی به نظر می رسد که نظر اوّل و دوم در مقابل همند ؛ یعنی بنا به نظر اوّل ، رابطه ی وحی و مکاشفه رابطه ای طولی است ؛ ولی بنا به نظر دوم رابطه ی آن دو عرضی است ؛ مثل رابطه ی انواع حیوان نسبت به هم ؛ لکن در نگاه حکمت متعالیه ملاصدرا و عرفان نظری ،که به اصالت وجود و اعتباریت ماهیت قائلند ، و به تشکیک وجود و تشکیک ظهور اعتقاد دارند، این دو نظر عین همند ، نه در مقابل هم. لذا در هر دو مکتب فکری تفاوت انواع یک جنس به فصل آنهاست ؛ و فصل از سنخ وجود است نه ماهیت ؛ و الّا تسلسل فصول و اجناس لازم می آمد.( ر.ک: نهایهالحکمه ؛ مرحله پنجم ؛ فصل ششم ) ؛

از طرف دیگر تفاوت وجودات بنا به تشکیکی بودن وجود ، در مراتب و شدّت و ضعف وجود است ؛ بنا بر این ، تفاوت انواع یک جنس در مرتبه ی وجودی آنهاست ؛ لذا در حکمت متعالیه بر این مطلب تصریح شد که انسان نوعی در عرض انواع دیگر حیوان نیست بلکه نوعی است در طول آنها ، که جامع کمالات جمیع انواع حیوان است ؛ و به عبارت دیگر تنها نوع اخیر و نوع الانواع ، انسان است .حاجی سبزواری در منطق منظومه سروده است :
« کذلک الانواع قد تنازلت ــــــــــ الی الاخیر کادم فیه فنت .
و من هنا بنوع الانواع دعی ــ وفصله فصل الفصول قد تعی»
بنا بر این نظر اوّل و دوم در نگاه دقیق در واقع یکی هستند ؛ پس در حکمت متعالیه و عرفان نظری ، رابطه ی وحی و مکاشفه ی صادق ــ نه هر مکاشفه ای ــ ، رابطه ای طولی بوده و نسبت آن دو رابطه ی شدّت و ضعف است . بنا بر این ، هر مکاشفه ی صادق عرفانی بخشی از مکاشفه ی انبیاء خواهد بود ؛ و محال است عارفی به چیزی از عالم غیب دست یابد که برای انبیاء حاصل نبوده است.از این رو هیچ عارفی نمی تواند پیامی نو ، غیر از آنچه انبیاء از عالم غیب آورده اند، به ارمغان آورد . تفاوت انبیاء و عرفا در چیست ؟ گفته شد که تفاوت انواع یک جنس ، به شدّت و ضعف وجودی آنهاست ؛ و چون فصل ممیّز انسان (نفس ناطقه داشتن ) فصل الفصول است ، انسان نیز برتر از همه ی موجودات مادی است ؛ خود نفس ناطقه نیز مراتبی دارد ؛ لذا انسانها نیز به تیع مراتب آن ،مراتبی دارند ؛و اوّلین درجه نفس ناطقه در کسی است که پایین ترین درجه ی ایمان به خدا را دارد ؛ چرا که نفس ناطقه همان روح ایمان است که فصل ممیّز بین انسان و دیگر انواع حیوان می باشد ؛ و از این رو در قرآن کریم ، کفّار از زمره ی حیوانات شمرده شده و غیر عاقل خوانده شدند ؛ « أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ ـــــ آنان (کافران) همانند چهارپایانند ؛ بلکه آنها گمراهترند ؛ آنان همان غافلانند » ( الأعراف/ ۱۷۹) . «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ ـــــ همانا بدترین جنبندگان ، کران و لالانی هستند که تعقل نمی کنند »(الأنفال/ ۲۲). اینها حیوان بالفعل و انسان بالقوه اند ؛ و بالاترین مرتبه ی نفس ناطقه در اکابر عرفا نظیر سلمان فارسی و لقمان حکیم است ، که نزدیکترین افراد به انبیاء و ائمه (ع) هستند.لذا در مورد سلمان ـ قدس الله سرّه ــ فرمودند: « سلمان منّا اهل البیت » ؛ نیز در روایات آمده است که سلمان فارسی تمام مراتب ایمان را داشت ؛ امّا تفاوت انبیاء و ائمه (ع) با دیگر مردم ، در مراتب نفس ناطقه (روح ایمان ) نیست ؛ بلکه آن بزرگواران دارای مرتبه ی دیگری از نفسند ؛ که آن را نفس قدسیّه گویند که مختصّ حجج الهی است ؛ و هیچ عارفی بدان دست نمی یابد؛ البته خود نفس قدسیه نیز دارای مراتبی است ؛ که تفاوت مراتب انبیاء (ع) نیز به تبع آن است.
« عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ( ع) سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْإِمَامِ بِمَا فِی أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَ هُوَ فِی بَیْتِهِ مُرْخًى عَلَیْهِ سِتْرُهُ فَقَالَ یَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى جَعَلَ لِلنَّبِیِّ (ص ) خَمْسَهَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْحَیَاهِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ وَ رُوحَ الْقُوَّهِ فَبِهِ نَهَضَ وَ جَاهَدَ وَ رُوحَ الشَّهْوَهِ فَبِهِ أَکَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ رُوحَ الْإِیمَانِ فَبِهِ أَمَرَ وَ عَدَلَ وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّهَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِیُّ (ص) انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ فَصَارَ فِی الْإِمَامِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا یَنَامُ وَ لَا یَغْفُلُ وَ لَا یَلْهُو وَ لَا یَسْهُو وَ الْأَرْبَعَهُ الْأَرْوَاحُ تَنَامُ وَ تَلْهُو وَ تَغْفُلُ وَ تَسْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ ثَابِتٌ یَرَى بِهِ مَا فِی شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ بَرِّهَا وَ بَحْرِهَا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَتَنَاوَلُ الْإِمَامُ مَا بِبَغْدَادَ بِیَدِهِ قَالَ نَعَمْ وَ مَا دُونَ الْعَرْش.»
( مفضل بن عمر گفت: بحضرت صادق عرض کردم: از کجا امام اطلاع دارد از اطراف زمین با اینکه در خانه خود نشسته و پرده آویخته است؟ فرمود: ای مفضل! خداوند براى پیامبر پنج روح قرار داده: روح الحیات؛ که با آن حرکت می کند،می رود و مى‏آید. و روح القوه ؛ که با آن حرکت می کند و جهاد مى‏نماید. و روح الشهوه ؛که با آن می خورد و مى‏آشامد و با زنان از راه حلال همبستر مى‏شود .و روح ایمان که بوسیله آن دستور می دهد و عدالت می کند. و روح القدس ؛ که بوسیله آن بار نبوت را حمل می کند. و وقتى پیامبر از دنیا رفت روح القدس به امام منتقل مى‏شود. روح القدس نه مى‏خوابد و نه غافل می شود ؛ اهل لهو و بیهوده کاری نیست و سهو و خطا نمی کند ولى چهار روح دیگر می خوابند و داراى لهو و غفلت و سهو هستند. روح القدس ثابت است و نبی یا امام ،بوسیله او آنچه در شرق و غرب و خشکى و دریا است مى‏بیند. عرض کردم: آیا امام می تواند چیزى را که در بغداد است با دست خود بر دارد؟ فرمود: آرى ؛ و آنچه در زیرعرش است.)
اما روح القدس چیست؟
« عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى: « وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ »قَالَ :خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ کَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (ص ) یُخْبِرُهُ وَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّهِ مِنْ بَعْدِهِ » (بحار الأنوار ؛ج‏۲۵ ؛ص۵۹ )
( ابو بصیر گفت: بحضرت صادق ــ علیه السّلام ــ گفتم :فدایت شوم این آیه را توضیح بفرمائید «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ » فرمود: یا ابا محمّد! او (روح القدس) مخلوقی است بزرگتر از جبرئیل و میکائیل که با پیامبر اکرم (صلى اللَّه علیه و آله) بوده به او خبر می داد و او را تقویت می کرد ؛ او بعد از پیامبر (ص) با ائمه (ع) است.»
از این گونه روایات ــ که تعداد آنها هم بسیار زیاد است ــ استفاده می شود که غیر انبیاء و ائمه (ع) دو گروهند: یا دارای روح ایمانند،یا فاقد روح ایمان بوده و مثل حیوانات از سه روح برخوردارند. لذا عارفان واقعی و صاحبان مکاشفات صادقه در زمره ی صاحبان روح ایمانند نه در ردیف صاحبان روح القدس ؛ و تمام تفاوت نبی و عارف و وحی و مکاشفه نیز در همین یک تفاوت نهفته است.
صاحب روح القدس ،معصوم از خطا و لهو و غفلت و نسیان است ؛ ولی صاحب روح ایمان مصون از خطا و لهو و غفلت و نسیان نیست ؛ و عقل که معیار سنجش حق و باطل است ؛ حکم می کند که یافته ها و گزارشات قولی و فعلی و امضائی هر انسان معصوم از خطا و لهو و غفلت و نسیان حجّت است ؛ ولی یافته ها و گزارشات غیر معصوم را باید به میزان سنجش حق و باطل عرضه نمود ؛ تا صحّت و سقم آن بررسی شود. لذا عرفا ،خود فرموده اند که یافته های عرفا را باید با میزان عقل و کشف معصوم ارزیابی نمود. بنا بر این هر کشف و شهودی که مخالف با حکم قطعی عقل و سخن قطعی معصوم باشد محکوم به بطلان است ؛ و اگر کشف و شهودی برای عارف حاصل شود که مخالف عقل و شرع نباشد لکن مویّدی عقلی یا شرعی نیز آن را تایید نکند ، چنان کشف و شهودی ارزش دینی و عقلی نخواهد داشت . بر این اساس آنچه از مکاشفات عرفانی موافق عقل و شرع است به اعتبار عقل و شرع حجّت است ؛ و آنچه یقینا مخالف عقل و شرع است باطل می باشد ؛ و آنچه مخالف عقل و شرع نیست ولی موافقت آن نیز با عقل و شرع قابل احراز نیست ، فاقد ارزش دینی و عقلی بوده و عمل به مقتضای آن ، عملی از روی جهل خواهد بود. منابع ثبوتی یافته های درونی انسان : ز مباحث سابق روشن شد که انبیاء و ائمه (ع) به واسطه اتصالشان به روح القدس از گزند هر گونه عامل غیر الهی مصونند ؛ ولی غیر ایشان در هر مرتبه وجودی که باشند ، در یافته های خود مصون از تأثیر عوامل غیر الهی نیستند ؛ بر همین اساس در عرفا اسلامی یافتهای درونی را به چهار قسم تقسیم نموده اند :
۱ـ خطوات شیطانی: که از طریق شیطان ، ولی با رنگ و لعاب حقّ بر اهل سلوک ارائه می گردد ؛ « إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِیائِهِم » (الأنعام:۱۲۱) لذا عارف حقیقی باید مدام ، یافته های باطنی خود را به عقل برهانی و شرع صحیح عرضه نماید تا از گزند این گونه از تزئینهای شیطانی در امان ماند. دیگران هم که سخن عارف را می شنوند باید سخن او را به این دو معیار عرضه نمایند ؛ چون ممکن است آن عارف مدّعی کشف و شهود ، یافته ی خود را عرضه به میزان نکرده باشد یا در این کار دچار خطا شده باشد. این گونه ادراکات درونی شبیه خوابهای شیطانی هستند ؛ که تعبیر ندارند.
۲ـ تسویلات نفسانی: گاه آنچه عارف مشاهده می کند ، یک حقیقت بیرونی نیست ، بلکه محصول نفس خود اوست ، که برای او ظاهر می شود ولی شخص خیال می کند که در حال مشاهده ی امری بیرونی است ؛ گاه نیز شخص در حال مشاهده ی امری بیرونی است ، ولی حالات درونی خود او نیز در آن مشاهده تأثیر می گذارند ؛ این گونه دریافتها ، شبیه به خوابهایی هستند که نفسِ خود انسان ، بسته به آرزوها و باورهایش ، آنها را می سازد ؛ لذا این نوع مشاهدات ، فاقد ارزش دینی و عقلی بوده تنها ارزش روانشناختی دارند.
۳ـ مکاشفات و مشاهدات ملکی ؛ که الهاماتی از جانب فرشتگان هستند ؛ که بعد از عرضه به معیارهای صدق ؛ درستی آنها به اثبات می رسد. ولی این الهامات هیچگاه حاوی مطلب جدید دینی نیستند ؛ تا سخن از حجیّت آنها برای دیگران باشد .
۴ـ مکاشفات و مشاهدات رحمانی که القائاتی از جانب خداوند متعال هستند ؛ این نوع از مکاشفات و مشاهدات نیز در حکم ، مانند مورد قبلی هستند.
بنا بر این منبع یافتهای درونی در اهل عرفان ــ اعم از عرفان اسلامی و عرفان دیگر ادیان و عرفانهای کفّار و مشرکین، نظیر عرفان بودایی و هندی و… ــ منحصر در الهامات الهی و ملکی نیست تا به حجیّت مطلق آنها حکم کنیم ؛ و منبع آنها را با منبع وحی یکی بدانیم . شواهد بیرونی نیز حاکی است که منبع ادراکات عرفا همواره یک منبع نیست ؛ چرا که اوّلاً بین یافتهای عارفان مسلمان و غیر مسلمان اختلافات فاحشی مشاهده می شود ؛ و ثانیا بین خود عرفای مسلمان نیز در مفادّ این مشاهدات اختلافات زیادی دیده می شود ؛ به نحوی که برخی از عرفا (صوفیه ) آشکارا کفر می گویند و خلاف شرع مقدس و براهین عقلی سخن می رانند ؛ و برخی دیگر با تمام وجود تابع ظواهر شریعتند و گروه اول را تکفیر می کنند ؛ ثالثا بین عرفای تابع شریعت نیز اختلاف در مشهودات دیده می شود؛ مثلا برخی عرفای شیعه در مشاهداتشان دیده اند که مولوی در جهنم است ؛ ولی برخی دیگر گفته اند مولوی از خواص شیعیان امیر المومنین (ع)است ؛ در حالی که انبیاء و ائمه (ع) همواره مصدّق هم بوده اند ؛ و هیچگاه بین آنها اختلافی وجود نداشته است؛ و خود همین اختلاف بین عرفا ، و وحدت بین انبیاء (ع ) بیانگر آن است که منبع الهام عرفا متعدد ولی منبع وحی انبیاء واحد است.

در باب عشق

اردیبهشت ۱۸

در زبان عربی برای ترسیدن دو فعل وجود دارد : اولی خوف و بعدی جُبن.

تفاوت این دو فعل در چیست؟
وقتی شما در قفس یک شیر می افتید از آن شیر میترسید (چون شیر را میشناسید و به خطراتش آگاه هستید). موقعی که ماشینی به سرعت به سمت شما در حرکت است از آن ماشین میترسید (چون به خطرات تصادف آگاهی دارید) اما وقتی که از تاریکی میترسید ، از ندانستن میترسید.

موقعی یک پیرزن از پله برقی میترسد به این دلیل است که چیزی راجع به پله برقی نمیداند. وقتی فردی روستایی میخواهد سوار مترو بشود میترسد چون تا به حال این تجربه را نداشته است.

به ترس هایی که از روی علم هستند “خوف” یا ترس معرفه و به ترس هایی که از روی جهل و ندانستن هستند “جبن” یا ترس نکره میگوییم. ترس معرفه چون از روی آگاهی و دانستن و عقل است از بین نمیرود، اما ترس نکره با آگاهی از بین میرود مثال هنگامی که چراغ را روشن میکنید و تاریکی از بین میرود و همه ی ابعاد و جزییات آشکار میشود ترس از بین میرود حتی اگر بازهم چراغ را خاموش کنید.
طبق تجربه عشق هم به همین صورت است : عشق معرفه و عشق نکره.

عشق در معنای رایجش عشق نکره است. عشق موجود در اشعار و افسانه ها و… همه نکره هستند و از روی ندانستن و نشناختن ایجاد شده اند. جمله ی معروفی هست که میگوید “وصال مدفن عشق است”. چرا؟ چرا باید چیزی را که از صمیم قلب برایش هیجان داشته اید وقتی که بهش میرسید خاموش بشود؟ چون این عشق، عشق نکره است. عشق به دانستن و کشف کردن است.

شما یک موجودی را بهش علاقه پیدا میکنید و این شدت علاقه بعد از رسیدن به آن کم میشود. به طور مثال در قوی ترین شعرهای عشقی، سعدی میگوید: مثلا بوی نسیمی که از سمت تو بیاید… این یعنی فاصله ی بین عاشق و معشوق اینقدر زیاد بوده است که تا این حد شدت عشق را بالا برده است. یا مثلا نوع امروزیش میشود اینکه پسر اول فقط تشنه ی شنیدن یک جواب سلام است و موقع شنیدن جواب سلام به شدت هیجانی میشود اما بعد از مدتی این جواب سلام معمولی میشود و باید بیشتر کشف کند و جلوتر برود پس دست دختر را میگیرد تا… انتهای مسیر که میرسد به فعالیت جنسی (وصال کامل) . خیلی از این عشق ها بعد از چندمین فعالیت جنسی تمام میشوند و دیگر وجود ندارند، چون معشوق کشف شده و کاملا این بشر همه ی ابعادش معلوم شده است. مثال های دیگری هم هستند از قبیل پست گذاشتن با مخاطب خاص و شعر نوشتن روی تخته ی کلاس دانشگاه و…

فلذا علمای ما و ایدئولوژی اسلامی با عشق قبل از ازدواج رابطه ی چندان مثبتی ندارند و اگر هم داشته باشند در حد یک چاشنی انفجار عمل میکند، یعنی میترکد برای ایجاد یک انفجار بزرگتر برای ازدواج.

به همین دلیل گفته میشود قبل از ازدواج اجازه ندهید که همه چیز معلوم بشود و در این دوران همه کاری نکنید. زندگی هایی که بدون دلایل محکم و مشکلات خاص.. و با وجود سلامت کامل دو طرف ، در مدت زمان کوتاه تمام میشوند ، به این دلیل است که چیزی برای کشف کردن وجود ندارد.

 

اما عشق معرفه ای داریم که اسلام پافشاری زیادی روی این عشق دارد. “عشق بعد از ازدواج”، عشق هیجانی نیست، فشارخون بالا نمیرود، ضربان قلب زیاد نمیشود، گوش و گردن داغ نمیشود… . این عشق، عشق به کشف کردن هم نیست. اتفاقا مادامی که بیشتر همدیگر را میشناسید این عشق اوج میگیرد به جای اینکه کمتر بشود. از شناخت خوبی بیشتر علاقمندی بیشتری هم حاصل میشود. خوبی شامل: مهر، فداکاری، معرفت، گذشت ، کمک کردن و… است

روانشناسان و مشاوران خانواده از این نکته غافل شده اند و اصلا درکی از این موضوع ندارند و به همسران میگویند: همه ی وجودت_ مثل شخصیت و جسمت_ را نشان نده تا همسرت تو را کشف کند و سعی کن همسرت را کشف کنی.

اما نظر اسلام این نیست و بر طبق حدیث (زن به مقداری که بیرون از منزل با حیا و محجوب است داخل منزل باید بی حیا باشد) این یعنی زن باید عرضه باشد و چیزی برای پنهان کردن اصلا نباید باشد و چیزی برای کشف کردن وجود ندارد و عشق تدریجی از روی شناخت کامل بوجود می آید. در مورد آقایانی که تجربه ی عشق هیجانی را داشته اند ولی ازدواج سنتی میکنند ، باید گفت که این فرد در ابتدا در برابر شخص جدید مقاومت میکند ، اما چون می بیند که چیزهایی برای کشف کردن وجود دارد تا مدتی سرگرم میشود. اما بعد از چند ماه مرد ناامیدی و یأس و افسردگی بعد از ازدواج میگیرد، چون هیجانی وجود ندارد ولی قبلا طعم هیجان را چشیده است و با الان مقایسه میکند و این کمبود هیجان اذیتش میکند. این فرد اگر سالم باشد و مهلت بدهد و یک مدت شش ماهه یا یک ساله این حالت را تحمل کند، کم کم شیرینی این عشق دائمی و معرفه ملموس می شود و حسش میکند. این مهر تدریجی عشق معرفه را برایش به بار می آورد.

حالا سوال این است که چطور این روند را مدیریت کنیم؟ در دوره ی نامزدی خیلی فضایی برای عشق معرفه نیست. اما عشق نکره وجود دارد. به همین دلیل مدت دوره ی نامزدی نباید از یک حدی کمتر و از یک حدی بیشتر باشد. اگر خیلی طولانی بشود عشق نکره کم میشود اما چون وارد زندگی و فضای عشق معرفه نمیشوند رابطه دچار مشکل میشود و اگر کوتاه باشد در اوج عشق هیجانی ازدواج میکنند در حالی که شناختی هم ندارند و بعد از ازدواج که هیجان از بین میرود تازه میفهمند به درد هم نمی خورده اند. خب تناسب هم یک بعد مهم محسوب میشود و در کنار عشق نکره و معرفه وجود دارد. اگر دوران نامزدی اینقدر کوتاه باشد که بخاطر شدت هیجان عشق نکره، طرفین عدم تناسبشان با یکدیگر را نفهمند و وارد زندگی بشوند دیگر بعد از ازدواج عشق معرفه ای بینشان به وجود نخواهد آمد. هرچقدر جلوتر میرویم بیشتر متوجه میشویم که سنت های قدیمی و کمتر دیدن طرفین در دوران نامزدی و چهارچوب داشتن روابط در این دوران نتایج بهتری می دهند.

مثال نامزدی یک ساله ای که طرفین همدیگر را هفته ای دوبار میبینند. هم شناخت به وجود می آید هم عشق نکره قبل از بدست آمدن عشق معرفه از بین نمیرود. چون اگر از بین برود هرچقدر هم تناسب وجود داشته باشد این تناسب انگیزه نمیدهد و این بی انگیزگی اجازه ی به مقصد رسیدن را نمیدهد. آدمی که هیجانش و عشق هیجانی اش تمام بشود، خودش میگردد و عدم تناسبش را هر طور شده پیدا میکند.

بسم الله الرحمن الرحیم

یمنی ها، شیعه یا الحوثی؟!

در حوزه های علمیه ایشان، از روایات امام باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) بسیاراستفاده می شود. در کنار نهج البلاغه و صحیفه سجادیه، کتاب اربعین حدیث امام خمینی(ره) نیز تدریس می شود. آن‌ها مراسم عید غدیر و عاشورا را باشکوه برگزار می کنند.

اساساً یمنی ها اسلام خود را مدیون حضرت علی(ع) می دانند، چون نخستین بار پیامبراعظم(ص)، حضرت علی(ع) و چند نفر دیگر از صحابه را برای تبلیغ اسلام به یمن فرستادند. نکته جالب توجه اینکه از جمعیت ۲۰ ملیونی یمن حدود ۵ ملیون از سادات و ذریه پیامبر بوده که ۹۰% آنها سادات حسنی و بقیه سادات حسینی اند.

اعتقاد مردم یمن (خصوصاً شیعیان زیدی) به ظهور منجی امام مهدی(عج) نیز بسیار قوی است به طوری که در ۵ سال اخیر، کتاب عصر ظهور شیخ علی کورانی، از پرفروش‌ترین کتاب‌ها در کشور یمن بوده است.

موقعیت راهبردی یمن

یمن دارای موقعیت سوق‌الجیشی بالایی است و حاصلخیزترین کشورهای شبه جزیره می‌باشد. این کشور با تسلط بر تنگه «باب‌المندب» قادر است دریای سرخ را به کنترل درآورد و با استفاده از جزیره استراتژیک «بریم» می‌تواند این تنگه مهم را ببندد و از آنجایی که بلندترین جزیره- زقر- را در منطقه در اختیار دارد می‌تواند فعالیت‌های دریایی در منطقه خلیج عدن و دریای سرخ را به کنترل خود درآورد. یمن پرجمعیت‌ترین کشور شبه جزیره عربستان می‌باشد و در حال حاضر پرجمعیت‌ترین ارتش منطقه را در اختیار دارد و می‌تواند در صورت نیاز تعداد نظامیان خود را بسرعت به حدود سه میلیون نفر برساند. وضعیت سوق‌الجیشی ، طبیعی و انسانی یمن سبب شده است که کشورهای استعمارگر غرب و کشور عربستان سعودی به این کشور همواره چشم طمع داشته باشند.

 

ترکیب قومی و مذهبی در یمن

ترکیب جمعیتی یمن بدین گونه است که بین ۴۵ تا ۵۵ درصد دارای مذهب زیدی‌اند، حدود ۳۰ درصد شافعی، حدود ۱۰ درصد حنبلی، حدود ۶ درصد شیعه، نیم درصد مسیحی و یهودی و ۳ درصد را مذاهب دیگرتشکیل می‌دهند. شافعی‌ها مناسبات بسیار خوبی با زیدیها و شیعیان دارند اما این سه با حنبلی‌ها دارای اصطکاک‌هایی می باشند زیدی‌ها ازنظر مذهبی حد وسط شیعه و سنی به حساب می‌آیند. پاره‌ای از اعمال عبادی وفقهی آنان به شیعیان و قسمتی به سنی ها شبیه است که البته طی دهه های اخیر و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و پیروزی های حزب الله لبنان، گرایش شدیدی به تشیع دوازده امامی پیدا کرده اند و هم اکنون بسیاری از رهبران انصارالله، شیعه اثنی عشری هستند.

«رحیمی‌ها» از کجا می‌آیند؟

در روزهای اخیر شاهد پروپاگاندای وسیع جریان تندرو اصلاحات مبنی بر کشف فساد از اصولگرایان بودیم که مربوط به صدور حکم مجرمیت معاون اول دولت سابق توسط قوه محترم قضاییه بود.

در این باره چند نکته را لازم میدانم متذکر شوم:
۱: همانطور که برخی دوستان پیشتر گفته اند، جناب رحیمی قبل از آنی که معاون اول دولت احمدی نژاد باشد، استاندار دولت هاشمی و مجیزگوی دولت اصلاحات و حتی پیش از انقلاب دادستان قروه بوده ! و آنچنان که میدانید ارادت وی به جریانات مختلف او را آماده ی قربانی کردن انسان جلوی پای هاشمی یا دست بردن در انتخابات ۷۶ یا صدور حکم پیامبری برای احمدی نژاد، کرده است.

۲: اساسا به افرادی از قبیل رحیمی ها و جزایری ها نمی‌توان برچسب حزب یا جریان خاصی زد. این افراد سودجویان فرصت طلبی هستند که به مناسبت و منافع ، زیر پرچم های مختلف می روند و در این میان واهمه ای از تغییر رنگ ندارند. لذا به جای اصولگرا، فصولگرا نامیدن آنها بهترین توجیه جریانی برای آنان است. و عبور وی از احمدی نژاد پس از صدور حکمش ، موید این کلام نگارنده است. لذا ما از جریان اصلاح طلبان که داعیه‌ی علم و اخلاق دارند ، انتظار چنان خطای اولا ناشیانه و ثانیا به دور از اخلاقی را نداشتیم.

۳: بر کسی پوشیده نیست که محکومیت رحیمی حاصل زحمات و پافشاری های جریان اصولگراست.
آنچنان که اولین مخالفت ها با ورود وی به دولت سابق از سوی اصولگرایان مطرح شد و سیل انتقادات منجر به موضع گیری و اختلاف آقای احمدی نژاد با بدنه جریان اصولگرا گشت. فراموشی تعمدی این نکته جز بی اخلاقی ریشه دیگری میتواند داشته باشد؟

۴: قوه محترم قضاییه به دلیل پاسداری راسخ از مصالح نظام و اجرای احکام شارع مقدس مستحق تقدیر است. لکن توقع جریان انقلابی و امت حزب الله از این قوه مطابق کلام رهبری یعنی برخورد قاطع با فساد در هر سطحی و بدون هیچ ملاحظه ای است، از این حیث تاخیر در صدور حکم آقای رحیمی مورد انتقاد دلسوزان آن قوه محترم است. دستگیری رحیمی در حالی که معاون اول رییس جمهور بود، هم برای اعتماد مردم به دستگاه قضا و البته نظام اسلامی بهتر بود ، هم در ریشه کن شدن فساد از مناصب دولتی موثر تر!

۵: سخنی دلسوزانه با دولت محترم: از زمان روی کار آمدن دولت تدبیر و امید شاهد اظهارنظرهایی در سطوح مختلف دولت مبنی بر وجود فساد و وعده مبارزه با فساد، هستیم . آیا به واقع مبارزه با فساد نیازمند اقدامات تبلیغاتی این چنینی است؟ جناب آقایان دولت بدانند، در این مسیری که آنها بیل میزنند. احمدی نژاد زمانی بولدوزر میراند! لذا من جرب المجرب حلت به الندامه. جریان انقلابی همواره طرفدار و پشتیبان مبارزه با فساد بوده و هست. اما آیا اظهار نظرهای غیر مستند و سیاه نمایی های بی تدبیرانه و ناامید کننده از سوی دولت تدبیر و امید حاصلی جز بهره برداری دشمن دارد؟ با جستجویی ساده و سطحی در رسانه های بی گانه پس از هر وعده ی مبارزه با فساد میتوانید به این سوال پاسخ دهید. ایراد اتهام از هرگوشه‌ای از نظام به گوشه دیگر، جز دلسرد کردن مردم از این نهضت و انقلاب، دستاورد دیگری ندارد. خواهشا بیشتر به فکر میراث روح الله باشید.

۶: حتما طی دوسال اخیر و در هر مناسبت و بهانه ای، با موج عظیم قرارگاه رسانه ای و سایبری دشمن مبنی بر دستور رهبر انقلاب به عدم پیگیری و کش دادن پرونده ی فساد سه هزار میلیاردی ، برخورد داشته اید.

مرور سخنان رهبر فرزانه انقلاب در این رابطه خالی از لطف نیست:
جنجال و هیاهو تا یک مقدارى براى آگاهى‌ها لازم است؛ دیگر همین طور هى ادامه دادن – بخصوص که اگر بعضى‌ها هم بخواهند در این بین استفاده‌هاى دیگرى از این مسائل بکنند _ هیچ مصلحت نیست. باید مراقبت بشود. البته مسئولین دنبال کنند. مردم هم بدانند که این چیزها دنبال میشود و متوقف نمیشود و ان‌شاءالله به توفیق الهى دست هاى خائن قطع خواهد شد.

مسئولین قضائى هم که بحمدالله حالا دنبال این مسئله را با جدیت گرفته‌اند، اطلاع‌رسانى کنند و در موارد خود به مردم اطلاع بدهند؛ مردم هم بدانند که دارد کار پیش میرود. و به بدکاره و خرابکار و مفسد هم نباید ترحم کنند.

…………….

این مطلب در فارس   جهان   افکار      

به نام نامی الله
ما معتقد به قصاصیم.  همان اصل عصر حجری
همان که ناقض حقوق بشر مدرن است
آری!  ما به پشتوانه ایدولوژی شیعه حکومت راه انداخته ایم
با کم و کاستی هایش.  که به خودمان مربوط است
و اعتقادمان این است که جز با قوانین خدا.  نظم حاکم نمیشود
ما قصاص میکنیم متجاوز را.  چشم در مقابل چشم.  دست در مقابل دست
دنیا هم مسخره مان کند.  ذره ای خدشه ای وارد نمیکند
اما همین قصاص که صدای بشر مدرن را در آورده.  کارکردش فقط درون مرزهای بلاد اسلامی است
ما فقط شهروند متجاوز را قصاص میکنیم
اساسا در مورد دشمن اعتقادی به قصاص نداریم
چشم؟  در مقابلش کلی چشم  همه چشمان صهیونیست ها فدای یک چشم جهاد
اصلا هفده که عدد رندی نیست.  حزب الله هم که بیانیه ی شماره یک داده
بشمارید بیانیه ها را و چشم ها را… اما
سپاه که بیانیه نداده.  داده؟
الله دادی؟ الله گرفتی! خدا داده بود به مادرش.  امانت داری کرد و پس داد
حالا خون بهای یک سردار.  چند ژنرال و افسر و باقی انواع سگهای اسراییلی بیارزد خوب است؟
آری. در فقه شیعه..احکام انتقام و قصاص فرق میکند
کلی چشم در مقابل چشم
خیلی دست در مقابل دست