پرش به محتوا

آب

محلل (تحلیلگر) بهتر از آب؟ زلال تر از آب؟ نافذتر از آب؟

بایگانی

برچسب: عقل
حدیث (۱) رسول اکرم صلى الله علیه و آله :

یا عَلىُّ اَلعَقلَ مَا اکتُسِبَت بِهِ الجَنَّهُ و َطُلِبَ بِهِ رِضَى الرَّحمنِ؛

یا على عقل چیزى است که با آن بهشت و خشنودى خداوند رحمان به دست مى آید.

(من لایحضره الفقیه،ج۴،ص۳۶۹)

حدیث (۲) امام على علیه السلام :

أَعقَلُ النّاسِ أَبعَدُهُم عَن کُلِّ دَنیَّهٍ؛

عاقل ترین مردم کسى است که از همه پَستى ها دورتر باشد.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۱۹۷)

حدیث (۳) امام على علیه السلام :

مَن لَم یُهَذِّب نَفسَهُ لَم یَنتَفِع بِالعَقلِ؛

هر کس خود را تزکیه نکند، از عقل بهره نمى برد.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۲۴۰)

حدیث (۴) امام حسین علیه السلام:

لا یَکمُلُ العَقلُ إلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ؛

عقل جز با پیروى از حق کامل نمى شود.

(بحار الانوار(ط-بیروت)ج۷۵،ص۱۲۷)

حدیث (۵) امام على علیه السلام :

أَفضَلُ النّاسِ عَقلاً أَحسَنُهُم تَقدیرا لِمَعاشِهِ وَ أَشَدُّهُمُ اهتِماما بِإِصلاحِ مَعادِهِ؛

عاقل ترین مردم کسى است که در امور زندگیش بهتر برنامه ریزى کند و در اصلاح آخرتش بیشتر همّت نماید.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۵۲)

حدیث (۶) امام على علیه السلام :

زکوهُ العَقلِ احتِمالُ الجُهّالِ؛

زکات عقل تحمّل نادانان است.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۵۶)

حدیث (۷) امام على علیه السلام :

رَدعُ النَّفسِ عَن زَخارِفِ الدُّنیا ثَمَرَهُ العَقلِ؛

دورى از تجمّلات دنیا میوه عقل است.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۲۴۱)

حدیث (۸) امام على علیه السلام :

لَیسَ العاقِلُ مَن یَعرِفُ الخَیرَ مِنَ الشَّرِّ وَلکِنَّ العاقِلُ مَن یَعرِفُ خَیرَ الشَّرَّینِ؛

عاقل آن نیست که خیر را از شر تشخیص دهد، بلکه عاقل کسى است که میان دو شر، آن را که ضررش کمتر است بشناسد.

(بحار الانوار(ط-بیروت)ج۷۵،ص۶)

حدیث (۹) قال الحسین علیه السلام :

إذا وَرَدَت عَلَى العاقِلِ لُمَّه ٌ قَمَعَ  الحُزنَ  بِالحَزمِ  وَ قَرَعَ  العَقلَ  لِلاِحتیالِ؛

چون براى عاقل مشکلى پیش آید، غم خود را با هوشیارى و دوراندیشى از میان مى برد و عقل را به چاره جویى وامى دارد.

(نزهه الناظر و تنبیه الخاطر،ص۸۴)

حدیث (۱۰) امام على علیه السلام :

یَنبَغى لِلعاقِلِ اَن یَحتَرِسَ مِن سُکرِ المالِ وَ سُکرِ القُدرَهِ ، وَ سُکرِ العِلمِ ، وَ سُکرِ المَدحِ وَ سُکرِ الشَّبابِ ، فَاِنَّ لِکُلِّ ذالِکَ ریاحا خَبیثَهً تَسلُبُ العَقلَ وَ تَستَخِفُّ الوَقارَ ؛

سزاوار است که عاقل ، از مستى ثروت، قدرت ، دانش ، ستایش و مستى جوانى بپرهیزد، چرا که هر یک را بادهاى پلیدى است که عقل را نابود مى کند و وقار و هیبت را کم مى نماید .

(تصنیف غرر الحکم و دررالکلم،ص۶۶)

حدیث (۱۱) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

مَن اُلهِمَ الصِّدقَ فى کَلامِهِ وَ الإنصافَ مِن نَفسِهِ وَ بِرَّ والِدَیهِ وَ وَصلَ رَحِمِهِ، اُنسِى ءَ لَهُ فى اَجَلُهُ وَ وُسِّعَ عَلَیهِ فى رِزقِهِ وَ مُتِّعَ بِعَقلِهِ وَ لُـقِّنَ حُجَّتَهُ وَقتَ مُساءَلَتِهِ ؛

به هر کس، راستگویى در گفتار، انصاف در رفتار، نیکى به والدین و صله رحم الهام شود، اجلش به تأخیر مى افتد، روزیش زیاد مى گردد، از عقلش بهره مند مى شود و هنگام سئوال [مأموران الهى] پاسخ لازم به او تلقین مى گردد.

(اعلام الدین، ص ۲۶۵)

حدیث (۱۲) امام على علیه السلام :

اَلحِلمُ غِطاءٌ ساتِرٌ وَالعَقلُ حُسامٌ قاطِعٌ، فَاستُر خَلَلَ خَلقِکَ بِحِلمِکَ وَقاتِل هَواکَ بِعَقلِکَ؛
بردبارى پرده اى پوشاننده و عقل شمشیرى برنده است، پس عیبهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان و با عقلت به جنگ هوا و هوست برخیز.

(الذریه الی الحافظ الشریعه،ج۱،ص۲۱۳)

حدیث (۱۳) امام على علیه السلام :

حُبُّ الدُّنیا یُفسِدُ العَقلَ وَ یُصِمُّ القَلبَ عَن سَماعِ الحِکمَهِ وَ یوجِبُ اَلیمَ العِقابِ؛

دل بستگى به دنیا، عقل را فاسد مى کند، قلب را از شنیدن حکمت ناتوان مى سازد و باعث عذاب دردناک مى شود.

(مستدرک الوسائل و منبسط المسائل،ج۱۲،ص۴۱)

حدیث (۱۴) امام حسین علیه السلام :

لا یَکمُلُ العَقلُ إلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ؛
عقل جز با پیروى از حق کامل نمى شود.

(أعلام الدین فی صفات المؤمنین،ص۲۹۸)

حدیث (۱۵) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

مَنِ استَشارَهُ أَخوهُ المُؤمِنُ فَلَم یَمحَضهُ النَّصیحَهَ سَلَبَهُ اللّه  لُبَّهُ؛
هر کس برادر مؤمنش با او مشورت کند و او صادقانه راهنمائیش نکند، خداوند عقلش را از او بگیرد.

(بحارالأنوار، ج۷۲، ص۱۰۴)

حدیث (۱۶) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

أَعقَلُ النّاسِ أَشَدُّهُم مُداراهً لِلنّاسِ؛
عاقل ترین مردم کسى است که بیشتر با مردم مدارا کند.

(من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۳۹۵)

حدیث (۱۷) امام على علیه السلام :

اَلعَقلُ یَهدى وَیُنجى، وَالجَهلُ یُغوى وَیُردى؛
عقل راهنمایى مى  کند و نجات مى  دهد و نادانى گمراه مى  کند و نابود مى  گرداند.

(غررالحکم و دررالحکم،ص۱۲۴)

حدیث (۱۸) امام على علیه السلام :

اَکثَرُ مَصَارعِ‌ العُقُولِ تَحتَ بُرُوقِ المَطَامِعِ؛

قربانگاه عقلها غالبا در پرتو طمعها است.

(نهج البلاغه،ص۵۰۷)

حدیث (۱۹) امام على علیه السلام :

لا غِنَی کالعَقلِ، و لا فَقرَ کالجَهلِ، و لا میراثَ کالاَدَب و لا ظَهیرَ کالمُشاوَرَه؛

هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.

(نهج البلاغه،ص۴۷۸)

حدیث (۲۰) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

لا فقرَ اَشدُّ مِنَ الجَهلِ ، لا مالَ اَعودُ مِن العَقلِ؛

هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.

(تحف العقول، ص۶)

حدیث (۲۱) امام على علیه‏ السلام :

اَلْحِلْمُ غِطاءٌ ساتِرٌ وَالْعَقْلُ حِسامٌ قاطِعٌ، فَاسْتُرْ خَلَلَ خَلْقِکَ بِحِلْمِکَ وَقاتِلْ هَواکَ بِعَقْلِکَ؛

بردبارى پرده ‏اى پوشاننده و عقل شمشیرى برنده است، پس عیبهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان و با عقلت به جنگ هوا و هوست برخیز.

(الذریه الی الحافظ الشریعه،ج۱،ص۲۱۳)

حدیث (۲۲) امام على علیه‏ السلام :

اَعْقَلُ النّاسِ مَنْ کانَ بِعَیْبِهِ بَصیرا وَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ ضَریرا؛

عاقل‏ترین مردم کسى است که به عیب‏هاى خویش بینا و از عیوب دیگران، نابینا باشد.

(غررالحکم، ص۲۰۷)

حدیث (۲۳) امام صادق علیه‏ السلام :

لا یُعَدُّ الْعاقِلُ عاقِلاً حَتّى یَسْتَـکْمِلَ ثَلاثا: اِعْطاءَ الْحَقِّ مِنْ نَفْسِهِ عَلى حالِ الرِّضا وَ الْغَضَبِ وَ اَنْ یَرْضى لِلنّاسِ ما یَرْضى لِنَفْسِهِ وَ اسْتِعْمالَ الْحِلْمِ عِنْدَ الْعَثْرَهِ؛

عاقل، عاقل نیست مگر آن که سه صفت را در خود به کمال رساند: حق را در هنگام خشنودى و خشم ادا کند، آنچه را براى خود مى‏پسندد، براى دیگران هم بپسندد و هنگام خطاى دیگران، بردبار باشد.

(تحف العقول، ص ۳۱۸)

حدیث (۲۴) امام صادق علیه‏ السلام :

دِعامَهُ الاِْنْسانِ الْعَقْلُ وَ الْعَقْلُ مِنْهُ الْفِطْنَهُ وَ الْفَهْمُ وَ الْحِفْظُ وَ الْعِلْمُ وَ بِالْعَقْلِ یَکْمُلُ وَ هُوَ دَلیلُهُ وَ مُبْصِرُهُ وَ مِفْتاحُ اَمْرِهِ فَاِذا کانَ تَاْییدُ عَقْلِهِ مِنَ النّورِ کانَ عالِما حافِظا ذاکِرا فَطِنا فَهِما فَعَلِمَ بِذلِکَ کَیْفَ وَ لِمَ وَ حَیْثُ وَ عَرَفَ مَنْ نَصَحَهُ وَ مَنْ غَشَّهُ فَاِذا عَرَفَ ذلِکَ عَرَفَ مَجْراهُ وَ مَوصولَهُ وَ مَفْصولَهُ وَ اَخْلَصَُّهُ مِنْ تَاْییدِ العَقْلِ؛

ستون انسانیت، عقل است و از عقل، زیرکى، فهم، حفظ و دانش بر مى‏خیزد. با عقل، انسان به کمال مى‏رسد. عقل، راهنماى انسان، بینا کننده و کلید کارهاى اوست. هر گاه عقل با نور یارى شود، دانا، حافظ، تیزهوش و فهیم مى‏شود و بدین وسیله (پاسخ) چگونه، چرا و کجا را مى‏فهمد و خیرخواه و دغلکار را مى‏شناسد و هرگاه این را دانست، مسیر حرکت ۴۹ و خویش و بیگانه را مى‏شناسد و در توحید و طاعت خداوند اخلاص مى‏ورزد و چون چنین کرد، آنچه از دست رفته جبران مى‏کند و بر آنچه در آینده مى‏آید چنان وارد مى‏شود که مى‏داند در کجاى آن است و براى چه منظورى در آنجاست. از کجا آمده و به کجا مى‏رود. و این همه از پرتو تأیید عقل است.

(کافى، ج ۱، ص ۲۵)

حدیث (۲۵) امام کاظم علیه‏ السلام :

کَما لا یَقومُ الْجَسَدُ اِلاّ بِالنَّفْسِ الحَیَّهِ فَکَذلِکَ لا یَقومُ الدّینُ اِلاّ بِالنِّیَّهِ الصّادِقَهِ وَ لا تَثْبُتُ النِّیَّهُ الصّادِقَهُ اِلاّ بِالْعَقْلِ؛

همان گونه که قوام جسم، تنها به جانِ زنده است، قوام دیندارى هم تنها به نیّت پاک است و نیّت پاک، جز با عقل حاصل نمى‏شود.

(تحف العقول، ص ۳۹۶)

حدیث (۲۶) امام رضا علیه‏ السلام :

اِذا اَرادَ اللّه‏ُ اَمْرا سَلَبَ الْعِبادَ عُقولَهُمْ فَاَنْفَذَ اَمْرَهُ وَ تَمَّتْ اِرادَتُهُ فَاِذا اَنْفَذَ اَمْرَهُ رَدَّ اِلى کُلِّ ذى عَقْلٍ عَقْلَهُ فَیَقولُ کَیْفَ ذا؟ وَ مِنْ اَیْنَ ذا؟

هر گاه خداوند چیزى را بخواهد، عقل‏هاى بندگان را از آنها مى‏گیرد و حکم خود را اجرا مى‏کند و خواسته خود را به پایان مى‏رساند. همین که حکم خود را اجرا کرد، عقلِ هر صاحب عقل را به او بر مى‏گرداند، آنگاه او مرتب مى‏گوید: چگونه و از کجا چنین و چنان شد.

(تحف العقول، ص۴۴۲)

حدیث (۲۷) امام على علیه‏ السلام :

اَعْقَلُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ جِدُّهُ هَزْلَهُ وَ اسْتَظْهَرَ عَلى هَواهُ بِعَقْلِهِ؛

عاقل کسى است که جدّى ‏اش از شوخى ‏اش بیشتر باشد و با کمک عقلش بر هوا و هوسش پیروز گردد.

(تصنیف غررالحکم،ص۵۲)

حدیث (۲۸) امام على علیه‏ السلام :

اَلا وَ اِنَّ اللَّبیبَ مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجوهَ الاْآراءِ بِفِکْرٍ صائِبٍ وَ نَظَرٍ فِى الْعَواقِبِ؛

بدانید عاقل، کسى است که با فکر درست، به استقبال نظرات گوناگون برود و در عواقب امور بنگرد.

(غررالحکم،ص۱۷۸)

حدیث (۲۹) امام على علیه‏ السلام :

اِحْتَمِلْ ما یَمُرُّ عَلَیْکَ فَاِنَّ الاِْحْتِمالَ سِتْرُ الْعُیوبِ وَ اِنَّ الْعاقِلَ نِصْفُهُ اِحْتِمالٌ وَ نِصْفُهُ تَغافُلٌ؛

در برابر آنچه بر تو مى‏گذرد، بردبار باش، زیرا بردبارى، عیب‏ها را مى‏پوشاند. به راستى که نیمى از عقل، بردبارى و نیمه دیگرش خود را به غفلت زدن است.

(غررالحکم،ص۱۳۹)

حدیث (۳۰) امام على علیه‏ السلام :

اَلْعاقِلُ مَنْ صانَ لِسانَهُ عَنِ الْغیبَهِ؛

عاقل کسى است که زبانش را از بدگویى پشت سر دیگران، نگه دارد.

(غررالحکم، ص۱۰۸)

حدیث (۳۱) امام على علیه‏ السلام :

اتَّهِمُوا عُقولَکُمْ فَاِنِّهُ مِنَ الثِّقَهِ بِها یَکونُ الْخَطاءُ؛

عقل خویش را زیر سؤال ببرید؛ زیرا از اعتماد به آن، خطاها سرچشمه مى‏گیرد.

(شرح آقا جمال خوانساری بر غررالحکم، ج۲،ص۲۶۷)

حدیث (۳۲) امام على علیه‏ السلام :

اَلْعاقِلُ اِذا تَـکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ اَتْبَعَها حِکْمَهً وَ مَثَلاً وَ الاَحْمَقُ اِذا تَـکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ اَتْبَعَها حِلْفا؛

عاقل، هر گاه سخن بگوید، آن را با سخنى حکیمانه و ضرب المثل همراه سازد و نادان هرگاه سخن بگوید، آن را با سوگند همراه کند.

(شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج۲۰، ص۲۸۹)

حدیث (۳۳) امام على علیه‏ السلام :

ما عُبِدَ اللّه‏ُ بِشَىْ‏ءٍ اَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ وَ ما تَمَّ عَقْلُ امْرِى‏ءٍ حَتّى یَکونَ فیهِ خِصالٌ شَتّى: اَلْکُفْرُ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأمونانِ وَ الرُّشْدُ وَ الْخَیْرُ مِنْهُ مَأمولانِ وَ فَضْلُ مالِهِ مَبْذولٌ وَ فَضْلُ قَوْلِهِ مَکفوفٌ وَ نَصیبُهُ مِنَ الدُّنْیَا القوتُ لا یَشْبَعُ مِنَ الْعِلْمِ دَهْرَهُ اَلذُّلُّ اَحَبُّ اِلَیْهِ مَعَ اللّه‏ِ مِنَ العِزِّ تَمامُ الاَمْرِ؛

 خداوند با چیزى بهتر از عقل عبادت نشده است، و عقل کسى کامل نشود، مگر در او چند خصلت باشد: کفر و بدى از او انتظار نمى‏رود، رشد و خوبى در او امید مى‏رود، زیادى ثروتش بخشوده و زیادى سخنش نگه داشته شده است، بهره او از دنیا تنها غذاى روزانه است، در طول زندگى از دانش سیر نمى‏شود، خوارى را با خداوند از عزّت با دیگران، بیشتر دوست دارد، عقـــل و عــاقـل نزد او دوست داشتنى‏ تر از شرف و بزرگى است، خوبىِ کم دیگران را بسیار و خوبى بسیار خود را کم مى‏شمرد، همه مردم را از خودش بهتر و خود را نزد خویش از همه بدتر مى‏داند و این مهم‏ترین خصلت است.

(کافى، ج ۱، ص ۱۸)

حدیث (۳۴) امام على علیه ‏السلام :

اَلظَّنُّ الصَّوابُ مِنْ شیَمِ اُولِى الاَلْبابِ؛

خوش گمانى، از اخلاق عاقلان است.

(غررالحکم، ص۲۵۳)

حدیث (۳۵) امام على علیه ‏السلام :

اَلْعاقِلُ مَنْ اَحْسَنَ صَنائِعَهُ وَ وَضَعَ سَعْیَهُ فى مَواضِعِهِ ؛

عاقل کسى است که کارهایش را خوب انجام دهد و تلاشى که مى‏کند، به جا باشد.

(غررالحکم، ص۹۶)

حدیث (۳۶) امام حسین علیه ‏السلام :

لا یَکْمُلُ الْعَقْلُ اِلاّ بِاتِّباعِ الْحَقِّ؛

عقل، جز با پیروى از حق، کامل نمى‏شود.

(اعلام الدین، ص ۲۹۸)

حدیث (۳۷) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله :

اَنَسٌ: قیلَ: یا رَسولَ اللّه‏ِ، اَلرَّجُلُ یَکونُ حَسَنَ الْعَقْلِ کَثیرَ الذُّنوبِ؟ قالَ: ما مِنْ آدَمىٍّ اِلاّ وَ لَهُ ذُنوبٌ وَ خَطایا یَقْتَرِفُها، فَمَنْ کانَتْ سَجیَّتُهُ الْعَقْلَ وَ غَریزَتُهُ الْیَقینَ لَمْ تَضُرَّهُ ذُنوبُهُ. قیلَ: کَیْفَ ذلِکَ یا رَسُولَ اللّه‏ِ؟ قالَ: لاَِنَّهُ کُلَّما اَخْطَاَ لَمْ یَلْبَثْ اَنْ تَدارَکَ ذلِکَ بِتَوْبَهٍ وَ نَدامَهٍ عَلى ما کانَ مِنْهُ فَیَمْحو ذُنوبَهُ وَ یَبْقى لَهُ فَضْلٌ یَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّهَ؛

اَنس گوید: سؤال شد: «اى رسول خدا! ممکن است کسى از عقل نیکو برخوردار باشد و گناهان بسیار داشته باشد؟». پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: هیچ انسانى نیست، مگر این که گناهان و خطاهایى مرتکب مى‏شود، ولى هر کس سرشتش عقل و نهادش یقین باشد، گناهانش به او آسیب نمى‏رساند». گفته شد: «اى رسول خدا! چگونه است این؟». فرمودند: «زیرا عاقل هرگاه مرتکب خطایى گردد، بى‏درنگ آن را با توبه و پشیمانى جبران کند و با این کار، گناهانش را پاک مى‏گرداند و  خوبى ‏هایى برایش باقى مى‏ماند که با آن، وارد بهشت مى‏گردد».

(مجموعه ورام، ج ۱، ص ۶۲)

حدیث (۳۸) پیامبر صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله :

سُئِلَ النَّبىُّ صلى ‏الله ‏علیه‏ و ‏آله عَنْ قَوْلِهِ: «اَ یُّـکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» فَقالَ: اَ یُّـکُمْ اَحْسَنُ عَقْلاً، ثُمَّ قالَ صلى‏ الله ‏علیه‏ و ‏آله : اَتَمُّکُمْ عَقْلاً وَ اَشَدُّکُمْ لِلّهِ خَوْفا وَ اَحْسَنُکُمْ فیما اَمَرَ اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ وَ نَهى عَنْهُ نَظَرا وَ اِنْ کانَ اَقَلَّکُمْ تَطَوُّعا؛

 از پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏ آله از معنى آیه «[تا بیازماید] کدامیک عملتان بهتر است» پرسیدند. فرمودند: یعنى کدامیک عاقل‏ترید. سپس فرمودند: مقصود، کسى است که عقلش کامل‏تر، از خدا بیمناک‏تر و در امر و نهى خداوند دقیق‏تر است؛ هر چند مستحبّاتش کمتر باشد.

(بحارالأنوار، ج ۶۷، ص ۲۳۳)

حدیث (۳۹) امام على علیه‏ السلام :

جاهِدْ شَهْوَتَکَ وَ غالِبْ غَضَبَکَ وَ خالِفْ سوءَ عادَتِکَ، تَزْکُ نَفْسُکَ وَ یَکْمُلْ عَقْلُکَ وَ تَسْتَـکْمِلْ ثَوابَ رَبِّکَ؛

با هوا و هوست مبارزه کن، بر خشمت مسلّط شو و با عادت‏هاى بدت مخالفت کن، تا روحت پاک و عقلت کامل گردد و پاداش پروردگارت را به تمامى دریافت نمایى.

(غررالحکم، ص۳۳۸)

حدیث (۴۰) امام على علیه ‏السلام :

مَنْ شاوَرَ ذَوِى الْعُقولِ اسْتَضاءَ بِاَنْوارِ الْعُقولِ؛

هر کس با عقلا مشورت کند، از نور عقل‏ها بهره مى ‏برد.

(غررالحکم، ص۶۲۷)

حدیث (۴۱) امام على علیه‏ السلام :

 اِنَّ بِذَوِى الْعُقولِ مِنَ الْحاجَهِ اِلَى الاَدَبِ کَما یَظْمَأُ الزَّرْعُ اِلَى الْمَطَرِ؛

 نیاز عاقلان به ادب، همانند نیاز کشتزار به باران است.

(غررالحکم، ص۲۲۵)

حدیث (۴۲) امام على علیه ‏السلام :

اَلْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارِبِ وَ خَیْرُ ما جَرَّبْتَ ما وَعَظَکَ؛

عقل، اندوختن تجربه‏ها (و عمل به آن) است و بهترین تجربه، آن است که پندت داده.

(نهج البلاغه، ص۴۰۲)

حدیث (۴۳) امام على علیه‏ السلام :

لَقَدْ سَبَقَ اِلى جَنّاتِ عَدْنٍ اَقْوامٌ ما کانوا اَکْثَرَ النّاسِ لا صَوْما وَ لا صَلاهً وَ لا حَجّا وَ لاَ اعْتِمارا وَ لکِنَّهُمْ عَقَلوا عَنِ اللّه‏ِ مَواعِظَهُ؛

 گروه‏هایى به سوى بهشت برین (از دیگران) پیشى گرفتند که بیش از دیگران اهل روزه، نماز، حج و عمره نبودند، بلکه آنان در موعظه‏هاى الهى تعقل کردند.

(مجموعه ورام، ج ۲، ص ۲۱۳)

حدیث (۴۴) امام على علیه‏ السلام :

فَسادُ الاَْخْلاقِ بِمُعاشَرَهِ السُّفَهاءِ وَ صَلاحُ الاَْخْلاقِ بِمُنافَسَهِ الْعُقَلاءِ وَ الْخَلْقُ اَشْکالٌ فَکُلٌّ یَعْمَلُ عَلى شاکِلَتِهِ؛

معاشرت با نابخردان، اخلاق را فاسد و رقابت با عقلا اخلاق را اصلاح مى‏نماید و مردم متفاوتند، و هر کس بر حسب طینت خود رفتار مى‏کند.

(عوالم العلوم و المعارف، ج ۲۳، ص ۲۷۹)

حدیث (۴۵) امام على علیه‏ السلام :

یَنْبَغى لِلْعاقِلِ اَنْ یُخاطِبَ الْجاهِلَ مُخاطَبَهَ الطَّبیبِ الْمَریضَ؛

شایسته است که برخورد عاقل با نادان، مانند برخورد طبیب با بیمار باشد.

(غررالحکم، ص ۷۹۷)

حدیث (۴۶) امام على علیه‏ السلام :

اَلْعَقْلُ حَیْثُ کانَ آلِفٌ مَاْلوفٌ ؛

 عقل هر کجا باشد، انس‏ گیرنده و الفت ‏پذیر است.

(غررالحکم، ص ۶۷)

حدیث (۴۷) پیامبر صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله :

اَلا وَ اِنَّ اَعْقَلَ النّاسِ عَبْدٌ عَرَفَ رَبَّهُ فَاَطاعَهُ وَ عَرَفَ عَدُوَّهُ فَعَصاهُ وَ عَرَفَ دارَ اِقامَتِهِ فَاَصْلَحَها وَ عَرَفَ سُرْعَهَ رَحیلِهِ فَتَزَوَّدَ لَها؛

بدانید که عاقل‏ترین مردم کسى است که پروردگارش را بشناسد و از او پیروى کند، دشمنان خدا را بشناسد و از آنان نافرمانى کند، جایگاه ابدى خود را بشناسد و آن را آباد کند و بداند به زودى به آنجا سفر خواهد کرد و براى آن، توشه بردارد.

(اعلام الدین، ص ۳۳۷)

حدیث (۴۸) پیامبر صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله :

اِنَّما یُدْرَکُ الْخَیْرُ کُلُّهُ بِالْعَقْلِ، وَ لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ؛

همه خوبى‏ها با عقل شناخته مى‏شوند و کسى که عقل ندارد، دین ندارد.

(تحف العقول، ص ۵۴)

حدیث (۴۹) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله :

رَاْسُ الْعَقْلِ بَعْدَ الاْیمانِ بِاللّه‏ِ مُداراهُ النّاسِ فى غَیْرِ تَرْکِ حَقٍّ؛

کمال عقل پس از ایمان به خدا، مدارا کردن با مردم است به شرط آن که حق، ترک نشود.

(تحف العقول، ص ۴۲)

حدیث (۵۰) پیامبر صلى‏ الله ‏علیه و‏آله :

اَرْبَعَهٌ تَلْزَمُ کُلَّ ذى حِجىً وَ عَقْلٍ مِنْ اُمَّتى، قیلَ: یا رَسولَ اللّه‏ِ، ما هُنَّ؟ قالَ: اِسْتِماعُ الْعِلْمِ، وَ حِفْظُهُ، وَ نَشْرُهُ وَ الْعَمَلُ بِهِ؛

 چهار چیز بر هر عاقل و خردمندى از امّت من واجب است. گفته شد: «اى پیامبر خدا! آن چهار چیز کدام‏اند؟». فرمودند: «گوش فرادادن به دانش، نگهدارى، نشر و عمل به آن».

(تحف العقول، ص ۵۷)

حدیث (۵۱) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله :

اِنَّ خیارَکُمْ اُولُوا النُّهى، قیلَ: یا رَسولَ اللّه‏ِ، وَ مَنْ اُولُوا النُّهى؟ قالَ: هُم اُولُوا الاَْخْلاقِ الحَسَنَهِ وَ الاَحلامِ الرَّزینَهِ وَ صِلَهِ الاَْرْحامِ وَ البَرَرَهُ بِالاُْمَّهاتِ وَ الاْآباءِ وَ الْمُتَعاهِدینَ لِلْفُقَراءِ وَ الْجیرانِ وَ الْیَتامى وَ یُطْعِمونَ الطَّعامَ وَ یُفْشونَ السَّلامَ فِى الْعالَمِ وَ یُصَلّونَ وَ النّاسُ نیامٌ غافِلونَ؛

 «بهترین شما صاحبان عقل هستند». گفته شد: «اى رسول خدا! صاحبان عقل، چه کسانى‏اند؟». فرمودند: آنان که داراى اخلاق خوب‏اند، بردبار و باوقارند، صله رحم مى‏ نمایند، به پدران و مادران نیکى مى‏کنند، به فقرا، همسایگان و یتیمان رسیدگى مى‏نمایند، اطعام مى‏کنند، آشکارا به همه سلام مى‏کنند و هنگامى که مردم در خواب و غافلند، نماز (نماز شب) مى‏گذارند.

(کافى، ج ۲، ص ۲۴۰، ح ۳۲)

حدیث (۵۲) امام صادق علیه ‏السلام :

خَمْسُ خِصالٍ مَنْ فَـقَـدَ واحِدَهً مِنْهُنَّ لَمْ یَزَلْ ناقِصَ العَیْشِ زائِلَ الْعَقْلِ مَشْغولَ الْقَلْبِ، فَاَوَّلُّها: صِحَّهُ البَدَنِ وَ الثّانیَهُ: اَلاْمْنُ وَ الثّالِثَهُ: اَلسَّعَهُ فِى الرِّزْقِ، وَ الرّابِعَهُ: اَلاَنیسُ الْمُوافِقُ (قال الراوى:) قُلْتُ: و مَا الاْنیسُ الْمُوافِقُ؟ قال: اَلزَّوجَهُ الصّالِحَهُ، وَ الوَلَدُ الصّالِحُ، وَ الْخَلیطُ الصّالِحُ وَ الخامِسَهُ: وَ هِىَ تَجْمَعُ هذِه الْخِصالَ: الدَّعَهُ؛

پنج چیز است که هر کس یکى از آنها را نداشته باشد، همواره در زندگى‏ اش کمبود دارد و کم خرد و دل نگران است: اول، تندرستى، دوم امنیت، سوم روزى فراوان، چهارم همراهِ همرأى. راوى پرسید: همراهِ همرأى کیست؟ امام فرمودند: همسر و فرزند و همنشین خوب و پنجم که در برگیرنده همه اینهاست، رفاه و آسایش است.

(خصال، ص ۲۸۴)

حدیث (۵۳) امام على علیه ‏السلام :

مَنِ اطَّرَحَ الْحِقْدَ اسْتَراحَ قَلْبُهُ وَ لُبُّهُ؛

هر کس کینه را از خود دور کند، قلب و عقلش آسوده مى ‏گردد.

(غررالحکم، ص۶۳۴)

حدیث (۵۴) امام على علیه‏ السلام :

اَصْلُ الْعَقْلِ القُدَرهُ وَ ثَمَرَتُها السُّرورُ؛

ریشه عقل، قدرت است و میوه آن شادى.

(بحارالأنوار، ج ۷۵، ص۷)

حدیث (۵۵) امام صادق علیه ‏السلام :

اَلنَّومُ راحَهٌ لِلْجَسَدِ وَ النُّطْقُ راحَهٌ لِلرُّوحِ وَ السُّکوتُ راحَهٌ لِلْعَقْلِ؛

خواب مایه آسایش جسم، سخن مایه آسایش جان و سکوت مایه آسایش عقل است.

(من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۰۲)

حدیث (۵۶) امام باقر علیه ‏السلام :

اِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ یَقى بِالتَّقْوى عَنِ الْعَبْدِ ما عَزُبَ عَنْهُ عَقْلُهُ وَ یُجَلّى بِالتَّقْوى عَنْهُ عَماهُ وَ جَهْلَهُ؛

خداوند عزوجل به وسیله تقوا، انسان را از آنچه عقلش به آن نمى‏رسد، حفظ مى‏کند و کوردلى و نادانى را از او دور مى‏نماید.

(کافى، ج ۸، ص ۵۲)

حدیث (۵۷) امام على علیه‏ السلام :

عَلَى الْعاقِلِ اَنْ یُحْصى عَلى نَفْسِهِ مَساویَها فِى الدّینِ وَ الرَّأىِ وَ الاَْخْلاقِ وَ الاَْدَبِ ، فَیَجْمَعُ ذلِکَ فى صَدْرِهِ اَوْ فى کِتابٍ وَ یَعْمَلُ فى اِزالَتِها ؛

بر عاقل است که بدى‏هایش را در دین، اندیشه، اخلاق و ادب یادداشت کند و به‏خاطرش بسپارد و براى از بین بردن آنها بکوشد.

(بحار الأنوار ، ج ۷۵، ص ۶)

حدیث (۵۸) امام على علیه‏ السلام :

اَللّهُمَّ ارْزُقنى عَقْلاً کامِلاً وَ عَزْما ثاقِبا وَ لُبّا راجِحا وَ قَلْبا زَکیّا وَ عِلْما کَثیرا وَ اَدَبا بارِعا وَاجْعَلْ ذلِکَ کُلَّهُ لى وَلا تَجْعَلْهُ عَلَىَّ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ؛

خدایا مرا عقلى کامل ، تصمیمى نافذ، خردى برتر، دلى پاک، دانشى فراوان و ادبى والا روزى کن و تمام اینها را به سود من قرار ده نه به زیانم،اى مهربان‏ترین مهربانان.

(بحار الانوار،ج۸۴،ص۳۲۵)

حدیث (۵۹) امام على علیه السلام :

کُلُّ شَىْ‏ءٍ یَحتاجُ اِلَى الْعَقْلِ وَالْعَقْلُ یَحْتاجُ اِلَى الاَْدَبِ؛

هر چیزى به عقل نیاز دارد و عقل به ادب نیازمند است.

(غررالحکم و درر الکلم،ص۵۱۰)

حدیث (۶۰) ابن شهر آشوب :

کانَ النَّبىّ صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله قَبْلَ المَبْعَثِ مَوصوفا بِعِشرینَ خَصلَهً مِن خِصالِ الاَنْبیاءِ لَوِ انْفَرَدَ واحِدٌ بِاَحَدِها لَدَلَّ عَلى جَلالِهِ فَکَیْفَ مَنِ اجْتَمَعَت فیهِ؟! کانَ نَبیّا اَمینا، صادِقا، حاذِقا، اَصیلاً، نَبیلاً، مَکینا، فَصیحا، عاقِلاً، فاضِلاً، عابِدا، زاهِدا، سَخیا، کمیا، قانِعا، مُتَواضِعا، حَلیما، رَحیما، غَیورا، صَبورا، مُوافِقا، مُرافِقا، لَمیُخالِطْ مُنَجِّما وَ لا کاهِنا و لا عَیافا؛

رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پیش از مبعوث شدن، بیست خصلت از خصلت‏هاى پیامبران را دارا بودند، که اگر کسى یکى از آنها را داشته باشد، دلیل عظمت اوست؛ چه رسد به کسى که همه آنها را دارا باشد، آن حضرت پیامبرى امین، راستگو، ماهر، اصیل، شریف، استوار، سخنور، عاقل، با فضیلت، عابد، زاهد، سخاوتمند، دلیر و با شهامت، قانع، متواضع، بردبار، مهربان، غیرتمند، صبور، سازگار، و نرم‏خو بودند و با هیچ منجّم (قائل به تأثیر ستارگان)، غیب‏گو و پیش‏گویى هم‏نشین نبودند.

(بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۱۷۵)

حدیث (۶۱) امام حسن علیه السلام :

لا یَغشُّ العاقِلُ مَن استَنصَحَه؛

خردمند به کسى که از او نصیحت مى خواهد، خیانت نمى کند.

(تحف العقول، ص ۲۳۶)

حدیث (۶۲) امام صادق علیه السلام:

أکمَلُ الناسِ عَقلاً أحسَنُهُم خُلقاً؛

عاقل ترین مردم خوش خلق ترین آنهاست.

(اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳)

حدیث (۶۳) امام حسین علیه السلام:

لا یکمل العقل إلا باتباع الحق؛

عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق.

(بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۲۷)

حدیث (۶۴) امام موسی کاظم علیه السلام:

التَوَدُّدُ اِلَی الناسِ نِصفُ العَقل؛

مهرورزی و دوستی با مردم، نصف عقل است.

(تحف العقول، ص ۴۰۳و۴۴۳)

حدیث (۶۵) امام على علیه السلام:

العاقِلُ مَن وَعَظَتهُ التَّجارِبُ

خردمند کسى است که تجربه ها او را پند دهد.

حدیث (۶۶) امام على علیه السلام:

مَن تَرَکَ الإستِماعَ مِن ذَوی العُقولِ ماتَ عَقلُهُ.
هر که به خردمندان گوش نسپارد عقلش بمیرد.

حدیث (۶۷) پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله):

ما قَسَمَ اللّه ُ لِلعِبادِ شَیئًا أفضَلَ مِنَ العَقلِ
خداوند ، چیزى با ارزش تر از عقل ، در میان بندگان تقسیم نکرد .
(الکافی ،ج۱،ص۱۲)

حدیث (۶۸) امام عسکرى (سلام الله علیه):

حُسنُ العَقلِ جَمالٌ باطِنٌ.
نکویى خرد، زیبایى درون است.
(بحارالانوار،ج۱،ص۹۵)

حدیث (۶۹) پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله):

رَأسُ العَقلِ بَعدَ الإِیمانِ بِاللّه ِ عز و جل التَّحَبُّبُ إلَى النّاسِ
حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم : اساس عقل ، پس از ایمان به خداوند عز و جل ، اظهار دوستى با مردم است .

(الخصال ،ج۱،ص۱۵)

حدیث (۷۰) امام على علیه السلام:

کَثرهُ ألامانی مِن فَسادِ العَقل.
آرزوهای زیاد از تباهی عقل است.

(غررالحکم،ص۵۲۵)

در پاسخ این سوال دو جواب ارائه می شود که ماهیّتاً یکی هستند ولی پاسخ نخست مجمل ، ساده و خالی از اصطلاحات فلسفی است ؛ امّا پاسخ دوم تا حدودی سنگین و فنّی است.

پاسخ اول
وحی به معنی یک نحوه خاصّی از ارتباط بین خدا و انسان ــ چه با واسطه و چه بی واسطه ــ از اموری است که عقل عادی و فلسفه تا به حال از ادراک آن عاجز بوده و نتوانسته است تعریفی حقیقی ،جامع و مانع از آن ارائه دهد ؛ و آنچه تا به حال در تعریف وحی گفته شده صرفا تعاریفی لفظی بوده است ، نه تعاریف حقیقی و فلسفی ؛ و اساسا وحی مقوله ای وجودی است که در بند مفهوم نمی آید لذا ادراک حقیقت آن از حدّ عقل که امور را ، با مفاهیم ، ادراک می کند خارج است . لذا اگر هم ، علمی بخواهد از وحی بحث کند، آن علم ، عرفان نظری است که از درک قلبی سود می جوید نه از مفاهیم ذهنی. امّا در عرفان نظری ، وحی به معنی خاص آن ، دو گونه استعمال دارد. محی الدین ابن عربی ، که مشهورترین شخصیت عرفان نظری است ، و اهل عرفان از او با لقب شیخ اکبر یاد می کنند ، فرموده است: وحی به معنی خاص آن بر دو قسم است :
۱ـ وحی اولیاء که در حوزه ی غیر شریعت و دین است.  ۲ـ وحی انبیاء که مربوط به شریعت و دین است.
وحی قسم اوّل همان الهام است ؛ البته مراد از الهام ، الهام در عرف عرفان است نه الهام در عرف عوام . از این نوع وحی ، هم انبیاء بهره دارند هم اولیاء الهی (عرفای راستین ) ؛ در این نوع از ارتباط با غیب ، انسان به یک سری از حقایق دست پیدا می کند که یا از سنخ مسائل دینی نیستند یا اگر مربوط به مسائل دینی هستند ، آن حقایق قبلا توسط انبیاء(ع) آورده شده اند ؛ و عارف تنها بخشی از باطن آنچه را که نبی الهی آورده است با چشم دل مشاهده می کند. بنا بر این ، روشن است که آنچه بر عارف نمایان می شود ، در مرتبه ای کاملتر برای انبیاء (ع) نمایان شده است ؛ لذا عارف از مشاهدات غیبی خود در این حوزه ، ره آوردی فراتر از ره آورد انبیاء نخواهد داشت. امّا قسم دوم وحی که محتوای آن دین و شریعت است مختصّ انبیاء است ؛ و کسی جز نبی نمی تواند از این قسم وحی برخوردار باشد.
حقیقت قسم اوّل وحی (الهام به معنی خاص آن در عرفان) ، ترقّی روح شخصِ دریافت کننده ی وحی ، به عالم ملکوت و مشاهده ی حقایق ملکوتی است ؛ یعنی این نوع وحی ، محصول یک نوع تکامل روحی است ؛ که در انسان ، قابلیت دریافت حقایق ملکوتی را ایجاد می کند تا بتواند فیض ملکوت را دریافت نماید. و راه رسیدن به چنین تکاملی تبعیت از وحی انبیاء(ع) است ؛ آیه ۳۰ سوره فصلت اشاره به این قسم از ارتباط با عالم غیب است.

« إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکُمْ فیها ما تَشْتَهی‏ أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فیها ما تَدَّعُونَ ـــــ

به یقین کسانى که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است.» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى که به شما وعده داده شده است! * ما یاران و مددکاران شما در زندگى دنیا و آخرت هستیم؛ و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است، و هر چه طلب کنید به شما داده مى‏شود! (فصلت / ۳۰ و ۳۱)
امّا در وحی نبوّت ، گر چه ترّقی وجودی لازم است ، ولی ترقّی وجودی صرف برای رسیدن به وحی نبوّت کافی نیست. نبی کسی است که قول و فعل و سکوت و تایید او برای همه ی مردم حجّت الهی است ؛ که خدا در قیامت با آن بر مردم احتجاج خواهد نمود ؛ و بر اساس آن ، اعمال مردم را حسابرسی خواهد نمود ؛ و لازمه ی حجّت بودن قول و فعل و تقریر نبی آن است که از نبی در تمام طول عمرش هیچ خطا و اشتباهی دیده نشود تا مردم در تبعیّت بی چون و چرا از او بهانه ای نداشته باشند ؛ و لازمه ی این امر آن است که نبی از اوّل عمرش معصوم از خطا و اشتباه باشد ؛ لذا عصمت اعطائی از شرائط اساسی نبوّت است ؛ و عصمت اکتسابی کافی برای نبوّت نیست . بنا بر این ، نبوّت ، حقیقتی است که شرائط آن از روز اوّل خلقت در شخص نبی ـ به تفضّل الهی ـ قرار داده شده است ؛ پس نبوّت امری اعطائی از جانب خداست و نمی توان آن را اکتساب نمود ؛ و هیچ کدام از انبیاء برای رسیدن به نبوّت ریاضتهای عارفانه ی خاصّی را انجام نداده اند ؛ و اگر در زندگی بعضی انبیاء دوره ای از عبادتهای ریاضت گونه دیده می شود ، اقتضاء نبوّت آنهاست نه علّت نبوّت آنها ؛ یعنی انبیاء چون نبی بودند چنین اعمالی را انجام می دادند نه اینکه به خاطر این اعمال به نبوّت رسیده باشند. انبیاء اساسا از روز اوّل خلقتشان برای نبوّت آفریده شده اند ؛ و از روز اوّل خلقتشان شرائط نبوّت مثل عصمت را داشته اند. برای مثال نبوّت حضرت موسی (ع) از قبل از تولّدش معلوم بود لذا فرعونیان ، کودکان را می کشتند تا موسی (ع) در بین آنها کشته شود و به سرانجام نرسد ؛ و چون خدا او را برای نبوّت آفریده بود ؛ راه چاره را از راه وحی به معنی اوّل آن به مادر موسی آموخت و او به امر خدا موسی را به آب سپرد ؛ و خدا او را به دست دشمنش زنده نگه داشت ؛ و خدا اجازه نداد تا او شیر افراد ناپاک را بخورد. ( ر.ک: سوره قصص ؛ از آیه ۱ الی … ) .

حضرت عیسی (ع) نیز از بدو تولد آثار نبوّت را داشت ؛ و خلقت عجیب او نشان می داد که برای امر خاصّی خلق شده است. آن حضرت از روز اوّل تولد دارای کتاب آسمانی بود و از همان روز اوّل از نبوّت خود سخن می گفت و عصمت خود را اعلام می نمود : ( ر.ک: سوره مریم آیه ۱۶ الی ۳۳ ) آن حضرت در روز اوّل تولّدش فرمود: « من بنده ی خدایم؛ او کتاب آسمانى به من داده ؛ و مرا پیامبر قرار داده است ؛ و مرا هر جا که باشم وجودى مبارک قرار داده؛ و تا زمانى که زنده‏ام، مرا به نماز و زکات توصیه کرده است. و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده؛ و جبّار و شقى قرار نداده است. و سلام(خدا) بر من، در آن روز که متولّد شدم، و در آن روز که مى‏میرم، و آن روز که زنده برانگیخته خواهم شد.»
حضرت یحیی نیز خلقتی خاصّ داشت و از روز اوّل برای نبوّت آفریده شد ؛ و در سنین کودکی به نبوّت رسید. ( ر.ک: سوره مریم ، آیه ۱ الی ۱۶)

حضرت یوسف (ع) نیز از کودکی آثار نبوّت را داشت ؛ لذا مورد حسد برادرنش قرار گرفت ؛ ( ر.ک: سوره یوسف ؛ آیه ۱الی … )

آوازه ی نبوّت حضرت ابراهیم نیز قبل از تولّدش میان مردم پیچیده بود لذا دشمنان در صدد کشتن او بودند از این رو آن حضرت دوران کودکی خود را خارج از شهر گذرانید تا در امان باشد. کودکی حضرت اسماعیل نیز عجیب بود ؛ اینکه حضرت ابراهیم وی و مادرش را به امر خدا در صحرایی خشک تنها رها ساخت ، و به اراده ی الهی آب زمزم از زیر پای اسماعیل خرد سال جوشید و همچنین نبریدن چاقو ، گلوی او را نشان از این بود که این کودک ، کودکی عادی نیست و روزگاری نبوّت خواهد یافت ؛ حضرت اسحاق نیز از مادری پیر و عقیم متولّد شد و تولّد او همراه با نزول ملائک و بشارت الهی بود ؛ همچنین در این قضیه از نبوّت یعقوب (ع) پیشاپیش خبر داده شد. ( ر.ک: هود ؛ آیه ۶۹ ال ۷۳ و ذاریات آیه ۲۸ ال ۳۰ ) .
پیامبر اسلام نیز آثار وجودی خود را از قبل از تولّد نشان داده بود ؛ مشهور بود که فرزند عبدالله نبوّت خواهد داشت ؛ لذا زمانی که قرعه ی قربانی به نام عبدالله در آمد عبدالمطلب او را قربانی نکرد و بین او و شتران قرعه کشید و به جای او صد شتر را قربانی کرد ؛ در هنگام تولّدش همه بتهای جهان سرنگون شدند ؛ چهارده کنگره ایوان کسری فرو ریخت ؛ دریاچه ساوه که مورد پرستش بود یک روزه خشکید ؛ و وادی سماوه که کسی در آن آب ندیده بود پر از آب شد ؛ آتشکده فارس که هزار سال روشن بود خاموش شد؛ تخت پادشاهان همه در آن روز سرنگون شدند ؛ همه ی پادشاهان در آن روز لال شده بودند ؛ ساحران در آن روز از سحر ناتوان شدند ؛ آمنه مادر آن حضرت خبر داد که آن حضرت در شکمش سخن می گوید و … . قضایای عجیب دوره کودکی و نوجوانی آن حضرت نیز بسیار فراوان است ؛ و خود آن حضرت فرموده اند که از کودکی فرشتگان مراقبش بوده اند. ( ر.ک: منتهی الامال ؛ ص ۴۳ به بعد )

امیر المومنین (ع) در خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه فرمود : « خداوند متعال از کودکی یکی از بزرگترین فرشتگانش را همراه پیامبر(ص) قرار داد ؛ و آن حضرت شب و روز با آن فرشته راه مکارم و محاسن اخلاق را طی می نمود . لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلَائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ »
بقیه ی انبیاء(ع) نیز پاره ای ویژگیهای فرا عادی داشته اند ؛ لکن خداوند متعال تنها به برخی از آنها در قرآن کریم اشاره نموده است ؛ بنا بر این چنین نیست که انبیاء(ع) صرفا در اثر تهذیب نفس و ریاضتهای عارفانه به مقام نبوّت نائل شده باشند ؛ ائمه (ع) نیز چنین حالتی داشته اند ؛ تولّد عجیب امیر المومنین (ع) در درون خانه کعبه ، گواه روشن این امر است.
بنا بر این انبیاء و ائمه (ع) در عین این که افرادی بشری و دارای اختیارند ولی با امتیازاتی ویژه آفریده شده اند و درک رتبه ی وجودی ایشان از ادراک افراد عادی که حجّه الله نیستند خارج است ؛ و از آنجایی که وحی نیز تابع وجود نبی است ؛ حقیقت وحی نبوّت نیز برای افراد عادی غیر قابل درک است ؛ و تنها حجج الهی از حقیقت آن آگاهند ، و به فرض که بعد از نبی اکرم (ص) کسی بتواند حقیقت وحی نبوّت را ادراک کند باز نمی تواند وحی جدیدی بیاورد ؛ چرا که هر آنچه باید از راه وحی نازل می شد نازل شده است ؛ و نبوّت تشریعی برای همیشه با خاتم الانبیاء (ص) خاتمه یافته است. بر این اساس حضرات ائمه (ع) نیز که از حقیقت وحی آگاهند خود را نبی ننامیدند و از این که نبی نامیده شوند پرهیز داشتند و نبوّت را از خود نفی می نمودند ؛ در عین این که خود را افضل از همه ی انبیاء سلف می دانستند. بنا بر این ، هر آنچه ائمه (ع) بیان می کنند اموری است که از پیامبر (ص) دریافت نموده اند ؛ و بالاتر از آنچه نبی اکرم (ص) آورده است محال است کسی بیاورد.

 

 

 

پـاســـخ دوم

نسبت وحی و مکاشفه صادق در این که آیا وحی از سنخ یافتهای درونی انسان و مکاشفات عرفانی است ،یا نه ، بین علمای اسلام اختلاف نظر وجود دارد ؛ اکثر متکلمین ، بر این باورند که وحی ، حقیقتی متفاوت از این گونه دریافتهای درونی داشته و هیچ سنخیّتی با آن ندارد ؛ لذا مقایسه ی این دو صحیح نخواهدبود. امّا اکثر حکما و عرفا بر این اعتقادند که وحی از سنخ مکاشفات و شهودات عرفانی است. البته در خود این فرض نیز چندین احتمال مطرح است ؛
۱ـ اینکه وحی و مکاشفات عرفا وجوداً از یک سنخ بوده ، و تفاوت آنها فقط در مرتبه ی وجودی آن دو است ؛ یعنی وحی مکاشفه ای است بالاتر از مکاشفه ی عرفا ؛ و پیامبران عارفانی هستند بالاتر از همه عرفا.
۲ـ اینکه نسبت وحی و مکاشفه مثل نسبت دو نوع از یک جنس است ؛ که نقطه ی اشتراک و افتراق آنها در امور ذاتی است ، نه در امور عرضی ؛ مثل نسبت انسان و کبوتر که هر دو نوعی از یک جنس ( حیوان ) هستند ؛ که اشتراکشان در جنس (حیوانیت) و افتراقشان در فصل مخصوص آنهاست .
۳ـ اینکه نسبت وحی و مکاشفات عرفانی ، مثل نسبت دو صنف از یک نوع باشد ؛ که اشتراکشان در یک امر ذاتی ولی افتراقشان در امری عرضی است ؛ مثل نسبت بین گروه دانشمندان و گروه کشاورزان که دو صنف از نوع انسانند ؛ و افتراق آنها در امری عرضی است . در این فرض وحی همه ی انبیاء (ع) با تفاوتهایی که باهم دارند ، یک صنف از یافتهای درونی انسان ، و مکاشفات و مشاهدات عارفان نیز صنف دیگری از این یافتهای درونی خواهند بود ؛ البته خود این دو صنف نیز می توانند به صنفهای کوچکتری تقسیم شوند.
۴ـ اینکه نسبت وحی با تمام اَشکالش ، و مکاشفات و مشاهدات عارفانه نیز با تمام اَشکال گوناگونشان ، مثل نسبت افراد ، به نوع باشد ؛ نظیر نسبت حسن و علی و مریم و … به انسان ، که این اشخاص ، افراد نوع انسانند.
آنچه از ظاهر کلمات عارفان صاحب نام و مورد وثوق اهل عرفان بر می آید این است که آنها وحی را از سنخ مورد اوّل یا دوم می دانند نه از سنخ سوم و چهارم. لذا از دو نظر اخیر صرف نظر کرده و بحث را متمرکز روی دو قول اوّل می کنیم .
در نگاه ابتدایی و در حدّ فلسفه ی مشائی به نظر می رسد که نظر اوّل و دوم در مقابل همند ؛ یعنی بنا به نظر اوّل ، رابطه ی وحی و مکاشفه رابطه ای طولی است ؛ ولی بنا به نظر دوم رابطه ی آن دو عرضی است ؛ مثل رابطه ی انواع حیوان نسبت به هم ؛ لکن در نگاه حکمت متعالیه ملاصدرا و عرفان نظری ،که به اصالت وجود و اعتباریت ماهیت قائلند ، و به تشکیک وجود و تشکیک ظهور اعتقاد دارند، این دو نظر عین همند ، نه در مقابل هم. لذا در هر دو مکتب فکری تفاوت انواع یک جنس به فصل آنهاست ؛ و فصل از سنخ وجود است نه ماهیت ؛ و الّا تسلسل فصول و اجناس لازم می آمد.( ر.ک: نهایهالحکمه ؛ مرحله پنجم ؛ فصل ششم ) ؛

از طرف دیگر تفاوت وجودات بنا به تشکیکی بودن وجود ، در مراتب و شدّت و ضعف وجود است ؛ بنا بر این ، تفاوت انواع یک جنس در مرتبه ی وجودی آنهاست ؛ لذا در حکمت متعالیه بر این مطلب تصریح شد که انسان نوعی در عرض انواع دیگر حیوان نیست بلکه نوعی است در طول آنها ، که جامع کمالات جمیع انواع حیوان است ؛ و به عبارت دیگر تنها نوع اخیر و نوع الانواع ، انسان است .حاجی سبزواری در منطق منظومه سروده است :
« کذلک الانواع قد تنازلت ــــــــــ الی الاخیر کادم فیه فنت .
و من هنا بنوع الانواع دعی ــ وفصله فصل الفصول قد تعی»
بنا بر این نظر اوّل و دوم در نگاه دقیق در واقع یکی هستند ؛ پس در حکمت متعالیه و عرفان نظری ، رابطه ی وحی و مکاشفه ی صادق ــ نه هر مکاشفه ای ــ ، رابطه ای طولی بوده و نسبت آن دو رابطه ی شدّت و ضعف است . بنا بر این ، هر مکاشفه ی صادق عرفانی بخشی از مکاشفه ی انبیاء خواهد بود ؛ و محال است عارفی به چیزی از عالم غیب دست یابد که برای انبیاء حاصل نبوده است.از این رو هیچ عارفی نمی تواند پیامی نو ، غیر از آنچه انبیاء از عالم غیب آورده اند، به ارمغان آورد . تفاوت انبیاء و عرفا در چیست ؟ گفته شد که تفاوت انواع یک جنس ، به شدّت و ضعف وجودی آنهاست ؛ و چون فصل ممیّز انسان (نفس ناطقه داشتن ) فصل الفصول است ، انسان نیز برتر از همه ی موجودات مادی است ؛ خود نفس ناطقه نیز مراتبی دارد ؛ لذا انسانها نیز به تیع مراتب آن ،مراتبی دارند ؛و اوّلین درجه نفس ناطقه در کسی است که پایین ترین درجه ی ایمان به خدا را دارد ؛ چرا که نفس ناطقه همان روح ایمان است که فصل ممیّز بین انسان و دیگر انواع حیوان می باشد ؛ و از این رو در قرآن کریم ، کفّار از زمره ی حیوانات شمرده شده و غیر عاقل خوانده شدند ؛ « أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ ـــــ آنان (کافران) همانند چهارپایانند ؛ بلکه آنها گمراهترند ؛ آنان همان غافلانند » ( الأعراف/ ۱۷۹) . «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ ـــــ همانا بدترین جنبندگان ، کران و لالانی هستند که تعقل نمی کنند »(الأنفال/ ۲۲). اینها حیوان بالفعل و انسان بالقوه اند ؛ و بالاترین مرتبه ی نفس ناطقه در اکابر عرفا نظیر سلمان فارسی و لقمان حکیم است ، که نزدیکترین افراد به انبیاء و ائمه (ع) هستند.لذا در مورد سلمان ـ قدس الله سرّه ــ فرمودند: « سلمان منّا اهل البیت » ؛ نیز در روایات آمده است که سلمان فارسی تمام مراتب ایمان را داشت ؛ امّا تفاوت انبیاء و ائمه (ع) با دیگر مردم ، در مراتب نفس ناطقه (روح ایمان ) نیست ؛ بلکه آن بزرگواران دارای مرتبه ی دیگری از نفسند ؛ که آن را نفس قدسیّه گویند که مختصّ حجج الهی است ؛ و هیچ عارفی بدان دست نمی یابد؛ البته خود نفس قدسیه نیز دارای مراتبی است ؛ که تفاوت مراتب انبیاء (ع) نیز به تبع آن است.
« عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ( ع) سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْإِمَامِ بِمَا فِی أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَ هُوَ فِی بَیْتِهِ مُرْخًى عَلَیْهِ سِتْرُهُ فَقَالَ یَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى جَعَلَ لِلنَّبِیِّ (ص ) خَمْسَهَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْحَیَاهِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ وَ رُوحَ الْقُوَّهِ فَبِهِ نَهَضَ وَ جَاهَدَ وَ رُوحَ الشَّهْوَهِ فَبِهِ أَکَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ رُوحَ الْإِیمَانِ فَبِهِ أَمَرَ وَ عَدَلَ وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّهَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِیُّ (ص) انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ فَصَارَ فِی الْإِمَامِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا یَنَامُ وَ لَا یَغْفُلُ وَ لَا یَلْهُو وَ لَا یَسْهُو وَ الْأَرْبَعَهُ الْأَرْوَاحُ تَنَامُ وَ تَلْهُو وَ تَغْفُلُ وَ تَسْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ ثَابِتٌ یَرَى بِهِ مَا فِی شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ بَرِّهَا وَ بَحْرِهَا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَتَنَاوَلُ الْإِمَامُ مَا بِبَغْدَادَ بِیَدِهِ قَالَ نَعَمْ وَ مَا دُونَ الْعَرْش.»
( مفضل بن عمر گفت: بحضرت صادق عرض کردم: از کجا امام اطلاع دارد از اطراف زمین با اینکه در خانه خود نشسته و پرده آویخته است؟ فرمود: ای مفضل! خداوند براى پیامبر پنج روح قرار داده: روح الحیات؛ که با آن حرکت می کند،می رود و مى‏آید. و روح القوه ؛ که با آن حرکت می کند و جهاد مى‏نماید. و روح الشهوه ؛که با آن می خورد و مى‏آشامد و با زنان از راه حلال همبستر مى‏شود .و روح ایمان که بوسیله آن دستور می دهد و عدالت می کند. و روح القدس ؛ که بوسیله آن بار نبوت را حمل می کند. و وقتى پیامبر از دنیا رفت روح القدس به امام منتقل مى‏شود. روح القدس نه مى‏خوابد و نه غافل می شود ؛ اهل لهو و بیهوده کاری نیست و سهو و خطا نمی کند ولى چهار روح دیگر می خوابند و داراى لهو و غفلت و سهو هستند. روح القدس ثابت است و نبی یا امام ،بوسیله او آنچه در شرق و غرب و خشکى و دریا است مى‏بیند. عرض کردم: آیا امام می تواند چیزى را که در بغداد است با دست خود بر دارد؟ فرمود: آرى ؛ و آنچه در زیرعرش است.)
اما روح القدس چیست؟
« عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى: « وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ »قَالَ :خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ کَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (ص ) یُخْبِرُهُ وَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّهِ مِنْ بَعْدِهِ » (بحار الأنوار ؛ج‏۲۵ ؛ص۵۹ )
( ابو بصیر گفت: بحضرت صادق ــ علیه السّلام ــ گفتم :فدایت شوم این آیه را توضیح بفرمائید «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ » فرمود: یا ابا محمّد! او (روح القدس) مخلوقی است بزرگتر از جبرئیل و میکائیل که با پیامبر اکرم (صلى اللَّه علیه و آله) بوده به او خبر می داد و او را تقویت می کرد ؛ او بعد از پیامبر (ص) با ائمه (ع) است.»
از این گونه روایات ــ که تعداد آنها هم بسیار زیاد است ــ استفاده می شود که غیر انبیاء و ائمه (ع) دو گروهند: یا دارای روح ایمانند،یا فاقد روح ایمان بوده و مثل حیوانات از سه روح برخوردارند. لذا عارفان واقعی و صاحبان مکاشفات صادقه در زمره ی صاحبان روح ایمانند نه در ردیف صاحبان روح القدس ؛ و تمام تفاوت نبی و عارف و وحی و مکاشفه نیز در همین یک تفاوت نهفته است.
صاحب روح القدس ،معصوم از خطا و لهو و غفلت و نسیان است ؛ ولی صاحب روح ایمان مصون از خطا و لهو و غفلت و نسیان نیست ؛ و عقل که معیار سنجش حق و باطل است ؛ حکم می کند که یافته ها و گزارشات قولی و فعلی و امضائی هر انسان معصوم از خطا و لهو و غفلت و نسیان حجّت است ؛ ولی یافته ها و گزارشات غیر معصوم را باید به میزان سنجش حق و باطل عرضه نمود ؛ تا صحّت و سقم آن بررسی شود. لذا عرفا ،خود فرموده اند که یافته های عرفا را باید با میزان عقل و کشف معصوم ارزیابی نمود. بنا بر این هر کشف و شهودی که مخالف با حکم قطعی عقل و سخن قطعی معصوم باشد محکوم به بطلان است ؛ و اگر کشف و شهودی برای عارف حاصل شود که مخالف عقل و شرع نباشد لکن مویّدی عقلی یا شرعی نیز آن را تایید نکند ، چنان کشف و شهودی ارزش دینی و عقلی نخواهد داشت . بر این اساس آنچه از مکاشفات عرفانی موافق عقل و شرع است به اعتبار عقل و شرع حجّت است ؛ و آنچه یقینا مخالف عقل و شرع است باطل می باشد ؛ و آنچه مخالف عقل و شرع نیست ولی موافقت آن نیز با عقل و شرع قابل احراز نیست ، فاقد ارزش دینی و عقلی بوده و عمل به مقتضای آن ، عملی از روی جهل خواهد بود. منابع ثبوتی یافته های درونی انسان : ز مباحث سابق روشن شد که انبیاء و ائمه (ع) به واسطه اتصالشان به روح القدس از گزند هر گونه عامل غیر الهی مصونند ؛ ولی غیر ایشان در هر مرتبه وجودی که باشند ، در یافته های خود مصون از تأثیر عوامل غیر الهی نیستند ؛ بر همین اساس در عرفا اسلامی یافتهای درونی را به چهار قسم تقسیم نموده اند :
۱ـ خطوات شیطانی: که از طریق شیطان ، ولی با رنگ و لعاب حقّ بر اهل سلوک ارائه می گردد ؛ « إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِیائِهِم » (الأنعام:۱۲۱) لذا عارف حقیقی باید مدام ، یافته های باطنی خود را به عقل برهانی و شرع صحیح عرضه نماید تا از گزند این گونه از تزئینهای شیطانی در امان ماند. دیگران هم که سخن عارف را می شنوند باید سخن او را به این دو معیار عرضه نمایند ؛ چون ممکن است آن عارف مدّعی کشف و شهود ، یافته ی خود را عرضه به میزان نکرده باشد یا در این کار دچار خطا شده باشد. این گونه ادراکات درونی شبیه خوابهای شیطانی هستند ؛ که تعبیر ندارند.
۲ـ تسویلات نفسانی: گاه آنچه عارف مشاهده می کند ، یک حقیقت بیرونی نیست ، بلکه محصول نفس خود اوست ، که برای او ظاهر می شود ولی شخص خیال می کند که در حال مشاهده ی امری بیرونی است ؛ گاه نیز شخص در حال مشاهده ی امری بیرونی است ، ولی حالات درونی خود او نیز در آن مشاهده تأثیر می گذارند ؛ این گونه دریافتها ، شبیه به خوابهایی هستند که نفسِ خود انسان ، بسته به آرزوها و باورهایش ، آنها را می سازد ؛ لذا این نوع مشاهدات ، فاقد ارزش دینی و عقلی بوده تنها ارزش روانشناختی دارند.
۳ـ مکاشفات و مشاهدات ملکی ؛ که الهاماتی از جانب فرشتگان هستند ؛ که بعد از عرضه به معیارهای صدق ؛ درستی آنها به اثبات می رسد. ولی این الهامات هیچگاه حاوی مطلب جدید دینی نیستند ؛ تا سخن از حجیّت آنها برای دیگران باشد .
۴ـ مکاشفات و مشاهدات رحمانی که القائاتی از جانب خداوند متعال هستند ؛ این نوع از مکاشفات و مشاهدات نیز در حکم ، مانند مورد قبلی هستند.
بنا بر این منبع یافتهای درونی در اهل عرفان ــ اعم از عرفان اسلامی و عرفان دیگر ادیان و عرفانهای کفّار و مشرکین، نظیر عرفان بودایی و هندی و… ــ منحصر در الهامات الهی و ملکی نیست تا به حجیّت مطلق آنها حکم کنیم ؛ و منبع آنها را با منبع وحی یکی بدانیم . شواهد بیرونی نیز حاکی است که منبع ادراکات عرفا همواره یک منبع نیست ؛ چرا که اوّلاً بین یافتهای عارفان مسلمان و غیر مسلمان اختلافات فاحشی مشاهده می شود ؛ و ثانیا بین خود عرفای مسلمان نیز در مفادّ این مشاهدات اختلافات زیادی دیده می شود ؛ به نحوی که برخی از عرفا (صوفیه ) آشکارا کفر می گویند و خلاف شرع مقدس و براهین عقلی سخن می رانند ؛ و برخی دیگر با تمام وجود تابع ظواهر شریعتند و گروه اول را تکفیر می کنند ؛ ثالثا بین عرفای تابع شریعت نیز اختلاف در مشهودات دیده می شود؛ مثلا برخی عرفای شیعه در مشاهداتشان دیده اند که مولوی در جهنم است ؛ ولی برخی دیگر گفته اند مولوی از خواص شیعیان امیر المومنین (ع)است ؛ در حالی که انبیاء و ائمه (ع) همواره مصدّق هم بوده اند ؛ و هیچگاه بین آنها اختلافی وجود نداشته است؛ و خود همین اختلاف بین عرفا ، و وحدت بین انبیاء (ع ) بیانگر آن است که منبع الهام عرفا متعدد ولی منبع وحی انبیاء واحد است.

ما همیشه از کودکی بر سر کلاس های هندسه و منطق و ریاضیات و مباحث و جلسات اندیشه ای و ایدئولوژیک ، یاد گرفته ایم با آوردن یک استثنا (که مثال نقض نامیده می شود) قاعده از صحت ساقط می شود. یا به عبارتی با یافتن یک استثنا یک قاعده نقض می شود.

منتها بعدتر ها که وارد جامعه می شویم و میخواهیم همین اصل را پیاده کنیم ، به محض وارد کردن استثنا به تئوری های مطرح شده با این جمله (که بعضا با عصبانیت همراه است) مواجه می شویم : دنبال استثنا نگرد!

ولی هیچوقت کسی توضیحمان نمی دهد که پس چرا در مکتب و مدرسه و حوزه و جلسه می شود و اینجا که محل کارکرد آن علوم و بروز آن در زندگی است ، نمی شود؟

و خب نگارنده برای هر مخاطبی که ممکن است چنین سوالی داشته باشد پی پاسخ رفته.. ویافته!

قواعد یا آسمانی اند و وضع شده از طرف پروردگار عالم ، یا ساخته های ذهن بشر و حاصل نظم و نظام ذهنی وی هستند. منطق نظم مشترک اذهان تمام اقسام بشر است. البته به شرط منظم بودن ذهن چیزی به نام منطق قابل فهم است.

قواعدی که انسان برای مسایل تئوریک کشف (اختراع) کرده ، بنیانگذارش انسان (فرد یا مجموعه افراد) است ، بنابراین باید بنیانگذار آن قاعده آن را تمام و کمال و بی نقص تعریف کند.

بدیهی است قواعد و اصولی که بنیانگذار آنها خالق هستی است به طریق اولی باید کامل باشد. هم به دلیل آنکه آن را از ابتدا ساخته و هم به تبعیت از کمال خالق باید کامل باشد.

به بیان ساده وقتی ما از یک انسان انتظارداریم قاعده ای کامل ارایه دهد. بدیهی است از خالق انسان انتظار قواعد بی نقص داشته باشیم. همانگونه که خود ما را به آوردن یک ایراد و اشکال در نظام هستی فراخوانده.

پس در مباحث ایدئولوژیک (چه اصول نظری ارایه شده توسط انسان و چه اصول فقهی وضع شده توسط پروردگار) می توانیم در پی استثنا برای رد یک نظریه باشیم.

به همین ترتیب در ریاضیات و هندسه و … . اما در علوم تجربی (نه به معنای فیزیک ، شیمی، زیست شناسی، زمین شناسی بلکه به معنای تمام علومی که بر اثر مشاهدات و نتیجه گیری استقرایی، قواعدی وضع می شود) روش برخورد با استثناها فرق میکند.

در اینجا ما پدید آورنده ی یک پدیده نیستیم . بلکه به عنوان یک مشاهده گر در پی توجیه منطقی آن پدیده و یافتن یک قاعده کلی برای موارد مشابه آن پدیده هستیم. درواقع ما در علوم تجربی همواره در حال تحلیل پدیده ها هستیم. و تحلیل ها یا درست یا غلط نیستند، بلکه به میزان پاسخگویی و کامل و شامل بودن ، از صحت و اعتبار بیشتری برخوردارند.

وما در دنیای پیرامون خود و بیرون از کلاس های هندسه، ریاضی، منطق، فقه، اصول و فلسفه ، با قواعد تئوریک سر و کار نداریم. بلکه زندگی در اطراف ما با علوم تجربی درحال تحلیل و توجیه شدن است. جامعه شناسی و روانشناسی تا طب و زلزله نگاری و هواشناسی و ..

بنابراین بدیهی است که یک مشاهده گر وقتی تحلیلی در توجیه یک پدیده ، ارایه می دهد از شما برای آوردن یک استثنا در میان مثلا هزار مورد صحیح ، ناراحت می شود.

با ارایه یک مثال بحث را تمام کنم :

فرض کنید یک کارخانه خودروساز می گوید تمام خودروهای تولید شده در بهمن ماه سال آینده آبی رنگ خواهند بود.

اینجا هر انسانی حق آوردن استثنا را دارد. چون اولا کسی کارخانه را مجبور به اعلام چنین قولی نکرده و ثانیا وی خود تولید کننده خودروها و رنگشان است.

اما من به عنوان یک کارشناس یا یک انسان عادی (وشاید عامی) اگر ادعا کنم ، همه سمندهای مدل ۹۲ روغن سوزی دارند. خب اینجا اگر از میان هزار خودروی سمند مدل ۹۲ ی مشاهده شده ده تا یا حتی پنجاه تا سالم پیدا بشود. باز هم تحلیل من غلط نیست. صرفا به میزان پیدا شدن استثنا (مثال نقض) درجه صحت و اعتبار تحلیل من کاهش پیدا می کند.

به دنبال یک دسته بندی جامع و کامل برای خصوصیات انسان بودم.

خب جسته و گریخته از چند منبع علوم انسانی (روانشناسی و جامعه شناسی) چیزهایی پیدا کردم اما. خب به دلم ننشست.

تا اینکه خودم به یک دسته بندی رسیدم.

قبلا مطالبی راجع به هوش و عقل و علم و حافظه نگاشته ام. اما این بار به دسته بندی این ها درکنار صفات اخلاقی می پردازم.

اگر ویژگی ها و توانایی های ذهنی را بال چپ انسان بدانیم و ویژگی های اخلاقی و رفتاری اش را بال راست.

انسان با داشتن دوبال توانایی پرواز دارد. و البته که در این مثال بال راست بسیار مهم تر از بال چپ است

حافظه ، هوش ، عقل و علم (که دوتای اولی اعطایی و دوتای دوم اکتسابی است) ویژگی های ذهنی یک انسان هستند.

و صفاتی از قبیل دلرحمی. دست و دل بازی . شوخ طبعی . یا حسادت ، خساست ، دروغگویی و تنبلی ویژگی های اخلاقی و رفتاری یک انسان هستند.

اهمیت بال راست از آنجایی معلوم میشود که چندین برابر بال چپ برایش آیه و حدیث و روایت آمده.

و بال چپ صرفا به عنوان یک ضریب برای عدد صحیحی که توسط بال راست تعیین میشود عمل میکند.

به عنوان مثال “عطوفت یا خیرخواهی”. اگر با ضریب “علم” آمیخته شود. میشود ابداعاتی که جهانیان از آن سود ببرند.

و اگر “خشونت” با ضریب “علم” در آمیزد . میشود تسلیحات پیشرفته ای که..

لذا بال چپ یا همان توانایی ها و اندوخته های ذهنی هیچ کدام به خودی خود در کلام معصومین ارزش گذاری نشده.

مثلا آنجا که امیرالمومنین علم را به تیغی تشبیه میکند که در دست پزشکان یا اشرار میتواند نقش های متفاوتی داشته باشد.

منظور از عقل قوه تدبیر و مدیریت است . وگرنه معصومین عقل را در برخی موارد ستوده اند اما اگر به احادیث مشابه آن امام برای تفسیر آن حدیث مراجعه کنید به تعاریف دینی عقل میرسید که از جمله آن خداترسی و … برخی ویژگی های اخلاقی است. که ما آنها را در بال دیگری جدا کرده ایم و منظورمان عقل به خودی خود می باشد.

به همین ترتیب هوش و حافظه نیز که اصالتا خدادادی هستند طبیعتا کم اهمیت تر از علم و عقل هستند.

معمولا ابزار پیشرفت دنیوی و خطی انسان بال چپ است . انسان عالم عاقل باهوش و باحافظه تقریبا به همه جا میتواند برسد. جز به محبوبیت نزد خدا و دل های توده مردم.

و البته یک انسان خوب و مومن که تمام ویژگی های مثبت اخلاقی و رفتاری (بال راست) را دارا باشد. بدون داشتن بال چپ به عمق زیادی دست پیدا نمیکند.

به گویش مهندسی : بال راست جریانی است که بال چپ به آن پتانسیل میدهد. (چه برق. چه آب و چه سینماتیک)

انسان خوش خلق مهربان خداترس و درستکار دارای وزنه ای معادل ۱۰۰ کیلوگرم است. این انسان اگر عاقل و باهوش و عالم باشد ؛ این وزنه را تا ارتفاع ده کیلومتر بالا میبرد. چقدر ارزش دارد؟

حال انسانی که درستی و خداترسی و خوشخلقی ندارد . هرچقدر هم که عالم و عاقل و زیرک باشد. گویی پرکاهی را از فاصله ده کیلومتری رها کرده باشند. تقریبا هیچ انرژی و ارزشی ندارد.

۱-تقوا یعنی دوری از گناه.

 

۲-اصولا تقوا زمانی ارزش دارد که گناه در دسترس باشد و از آن دوری جویم. و الا چشم پاکی انسان کور یا پاکدامنی انسان عقیم که ارزشی  ندارد!

 

۳- اصولا نداشتن هیچ موهبتی افتخار ندارد.

 

۴- حافظه      هوش (یا زکاوت)      عقل (یا کیاست)

هرسه موهبت های الهی هستند (که البته سومی تاحدی اکتسابی است).

 

۵- علم همانند تیغ است. میتواند در دست پزشک حیات ببخشد یا در دست شرور حیات بستاند.

علم کاملا اکتسابی است.

 اگر علم را داشتم و استفاده درست کردم و استفاده نادرست نکردم هنر است!

اگر عقل را ….

اگر هوش را ….

 

۶- سادگی یعنی کمبود کیاست

جهل (با یک تعریف) یعنی کمبود علم

سفاهت (خرفتی) یعنی کمبود هوش

کدام اینها افتخار دارد؟! یا کجای دین ما از یکی از اینها تمجید شده؟؟!

 

چرا بعضی ها برای سادگی ارزش قائلند؟

چرا بین سادگی و جهل و خرفتی فرق میگذارند؟

 

به اذعان مسئولین فرهنگی کشور نمایشگاه کتاب بزرگترین رویداد فرهنگی هر سال است..

کاش یک سازمان یا یک شرکت آماری یک کار آماری می کرد روی جمعیت استقبال کننده از نمایشگاه کتاب.. و یک نمودار می داد و در آن مشخص میکرد نسبت کسانی که به نمایشگاه می آیند و خرید میکنند و کسانی که به نمایشگاه می آیند و فقط غرفه گردی می کنند و کسانی که غرفه گردی هم نمیکنند!!

http://rezgheli.persiangig.com/image/ketab.JPG

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت می‌کردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می‌کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: « ۱۰۰ تومن؟ اگه فکر می‌کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد..

 

 

شبهه

بهمن ۹

“اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینکه ما فرض می کنیم که یک ملتی تمامشان رای داند که یک نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لکن اگر چنانچه یک ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، به چه حقی ملت پنجاه سال قبل از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند؟ سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائید که زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض کنیم که سلطنت قاجاریه به واسطه یک رفراندمی تحقق پیدا کرد و همه ملت هم ما فرض کنیم که رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی که بعدها می آیند. در زمانی که ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یک از ما زمان آقامحمدخان را ادراک نکرده، آن اجداد ما که رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند که زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یک ملتی بوده، یک سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است که یک سلطانی را بر ما مسلط کند. ما فرض می کنیم که این سلطنت پهلوی، اول که تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس کردند و این اسباب این می شود که – بر فرض اینکه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی که در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی که الان بیشتر شان، بلکه الا بعض قلیلی از آنها ادارک آنوقت را نکرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا که چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بکنیم که قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعدها وجود پیدا کنند، آنها تعیین بکنند؟ این هم یک دلیل که سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست”. …

همانطور که میدانید این سخنان امامان خمینی است در ساعات اولیه بازگشت به وطن در بهشت زهرا.

اما تا به حال به این فکر کرده ایم که آیا می شود این حرفها را در هر زمان گفت؟ اینها را اگر در بهمن ۸۹ رضا مهربان بگوید چه اتفاقی می افتد؟

همانطور که در بهمن ۵۷ روح الله خمینی (ره) این جملات را برای رهایی از طاغوت پهلوی گفت امروز من برای رهایی از رژیم خونخوار جمهوری اسلامی با آن حاکم قسی القلبش که خون جوانان مردم را به راحتی می ریزد و پول مردم را در حلق آن لبنانی ها و فلسطینی های گدا گشنه میریزد…

به راستی چرا من باید پاسوز رای پدرم باشم؟ پدر و مادرم به جمهوری اسلامی آری گفتند؟ خب نوش جانشان! تبعاتش را هم دیدند و هم چشیدند! بس نبود ۸ سال جنگ؟ ۳۰ سال تحریم؟ هر روز تهدید؟ هر روز ترور؟ هر روز آشوب؟ هر روز گرانی و فقر؟..

اما من نه! من با صدای بلند میگویم نه!.. نه! به این رژیم! نه! به تبعاتش.. نه فقط من.. که همه دوستانم.. فکر میکنم همه هم سن و سال هایم.. همه نسل من.. همه جوانان..

می گویند نه! به این رژیم ستم ولایتی (جایگزین ستم شاهی!)..

نه! به قوانین محدود کننده پوشش و حجاب..

نه! به این برنامه های بدون جذابیت صداوسیما!..

نه! به این همه افسردگی و ماتم و هیات وهیات..

ما میخواهیم آزاد باشیم.. اصلا چرا رفراندومی مانند رفراندوم فروردین ۵۸ برگزار نمی شود؟ که فصل الخطابی باشد و تکلیف ما را مشخص کند؟ که با صدای بلند بگوییم نه! و اینان را از قدرت پایین بکشیم ؟

اما.. اما چرا در انتخاباتی که برای تعیین جزئی از این نطام است (رئیس جمهور) درصد مشارکت مردم ۷۰٫٫۸۰٫٫ این آخری به ۸۵ رسید!!؟ مگر نه این که با شرکت شما در انتخاباتی که این نظام مجری و متولی آن است ، یک جورهایی به این نظام آری گفته اید؟ خب پس چرا شرکت می کنید؟ خب شاید تقلب میکنند؟.. من که از خودم و دوستان و همسایه ها مطمئنم که شرکت نکرده اند. خب پس این همه رای از کجا آمده؟ ولی..

ولی پارسال هم که بیشتر از هر وقت از تقلب صحبت شد هیچکس حرف از “تقلب در مجموع آرای شرکت کنندگان” نزد! چرا؟؟

یعنی دائم حرف از این بود که جنس آرا یا رنگ آرا عوض شده ، تعداد آرای فلانی از بهمانی بیشتر شده و نباید میشد.. کسی اما نگفت کل آرا زیاد شده و نباید میشد.. چرا کسی نگفت ۸۵% مشارکت دروغ است؟

شاید.. شاید من اشتباه میکنم؟.. شاید من فقط خیال میکنم که همه ی هم سن و سالهام مثل من فکر میکنند…