پرش به محتوا

آب

محلل (تحلیلگر) بهتر از آب؟ زلال تر از آب؟ نافذتر از آب؟

بایگانی

برچسب: عرفان

در پاسخ این سوال دو جواب ارائه می شود که ماهیّتاً یکی هستند ولی پاسخ نخست مجمل ، ساده و خالی از اصطلاحات فلسفی است ؛ امّا پاسخ دوم تا حدودی سنگین و فنّی است.

پاسخ اول
وحی به معنی یک نحوه خاصّی از ارتباط بین خدا و انسان ــ چه با واسطه و چه بی واسطه ــ از اموری است که عقل عادی و فلسفه تا به حال از ادراک آن عاجز بوده و نتوانسته است تعریفی حقیقی ،جامع و مانع از آن ارائه دهد ؛ و آنچه تا به حال در تعریف وحی گفته شده صرفا تعاریفی لفظی بوده است ، نه تعاریف حقیقی و فلسفی ؛ و اساسا وحی مقوله ای وجودی است که در بند مفهوم نمی آید لذا ادراک حقیقت آن از حدّ عقل که امور را ، با مفاهیم ، ادراک می کند خارج است . لذا اگر هم ، علمی بخواهد از وحی بحث کند، آن علم ، عرفان نظری است که از درک قلبی سود می جوید نه از مفاهیم ذهنی. امّا در عرفان نظری ، وحی به معنی خاص آن ، دو گونه استعمال دارد. محی الدین ابن عربی ، که مشهورترین شخصیت عرفان نظری است ، و اهل عرفان از او با لقب شیخ اکبر یاد می کنند ، فرموده است: وحی به معنی خاص آن بر دو قسم است :
۱ـ وحی اولیاء که در حوزه ی غیر شریعت و دین است.  ۲ـ وحی انبیاء که مربوط به شریعت و دین است.
وحی قسم اوّل همان الهام است ؛ البته مراد از الهام ، الهام در عرف عرفان است نه الهام در عرف عوام . از این نوع وحی ، هم انبیاء بهره دارند هم اولیاء الهی (عرفای راستین ) ؛ در این نوع از ارتباط با غیب ، انسان به یک سری از حقایق دست پیدا می کند که یا از سنخ مسائل دینی نیستند یا اگر مربوط به مسائل دینی هستند ، آن حقایق قبلا توسط انبیاء(ع) آورده شده اند ؛ و عارف تنها بخشی از باطن آنچه را که نبی الهی آورده است با چشم دل مشاهده می کند. بنا بر این ، روشن است که آنچه بر عارف نمایان می شود ، در مرتبه ای کاملتر برای انبیاء (ع) نمایان شده است ؛ لذا عارف از مشاهدات غیبی خود در این حوزه ، ره آوردی فراتر از ره آورد انبیاء نخواهد داشت. امّا قسم دوم وحی که محتوای آن دین و شریعت است مختصّ انبیاء است ؛ و کسی جز نبی نمی تواند از این قسم وحی برخوردار باشد.
حقیقت قسم اوّل وحی (الهام به معنی خاص آن در عرفان) ، ترقّی روح شخصِ دریافت کننده ی وحی ، به عالم ملکوت و مشاهده ی حقایق ملکوتی است ؛ یعنی این نوع وحی ، محصول یک نوع تکامل روحی است ؛ که در انسان ، قابلیت دریافت حقایق ملکوتی را ایجاد می کند تا بتواند فیض ملکوت را دریافت نماید. و راه رسیدن به چنین تکاملی تبعیت از وحی انبیاء(ع) است ؛ آیه ۳۰ سوره فصلت اشاره به این قسم از ارتباط با عالم غیب است.

« إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکُمْ فیها ما تَشْتَهی‏ أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فیها ما تَدَّعُونَ ـــــ

به یقین کسانى که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است.» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى که به شما وعده داده شده است! * ما یاران و مددکاران شما در زندگى دنیا و آخرت هستیم؛ و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است، و هر چه طلب کنید به شما داده مى‏شود! (فصلت / ۳۰ و ۳۱)
امّا در وحی نبوّت ، گر چه ترّقی وجودی لازم است ، ولی ترقّی وجودی صرف برای رسیدن به وحی نبوّت کافی نیست. نبی کسی است که قول و فعل و سکوت و تایید او برای همه ی مردم حجّت الهی است ؛ که خدا در قیامت با آن بر مردم احتجاج خواهد نمود ؛ و بر اساس آن ، اعمال مردم را حسابرسی خواهد نمود ؛ و لازمه ی حجّت بودن قول و فعل و تقریر نبی آن است که از نبی در تمام طول عمرش هیچ خطا و اشتباهی دیده نشود تا مردم در تبعیّت بی چون و چرا از او بهانه ای نداشته باشند ؛ و لازمه ی این امر آن است که نبی از اوّل عمرش معصوم از خطا و اشتباه باشد ؛ لذا عصمت اعطائی از شرائط اساسی نبوّت است ؛ و عصمت اکتسابی کافی برای نبوّت نیست . بنا بر این ، نبوّت ، حقیقتی است که شرائط آن از روز اوّل خلقت در شخص نبی ـ به تفضّل الهی ـ قرار داده شده است ؛ پس نبوّت امری اعطائی از جانب خداست و نمی توان آن را اکتساب نمود ؛ و هیچ کدام از انبیاء برای رسیدن به نبوّت ریاضتهای عارفانه ی خاصّی را انجام نداده اند ؛ و اگر در زندگی بعضی انبیاء دوره ای از عبادتهای ریاضت گونه دیده می شود ، اقتضاء نبوّت آنهاست نه علّت نبوّت آنها ؛ یعنی انبیاء چون نبی بودند چنین اعمالی را انجام می دادند نه اینکه به خاطر این اعمال به نبوّت رسیده باشند. انبیاء اساسا از روز اوّل خلقتشان برای نبوّت آفریده شده اند ؛ و از روز اوّل خلقتشان شرائط نبوّت مثل عصمت را داشته اند. برای مثال نبوّت حضرت موسی (ع) از قبل از تولّدش معلوم بود لذا فرعونیان ، کودکان را می کشتند تا موسی (ع) در بین آنها کشته شود و به سرانجام نرسد ؛ و چون خدا او را برای نبوّت آفریده بود ؛ راه چاره را از راه وحی به معنی اوّل آن به مادر موسی آموخت و او به امر خدا موسی را به آب سپرد ؛ و خدا او را به دست دشمنش زنده نگه داشت ؛ و خدا اجازه نداد تا او شیر افراد ناپاک را بخورد. ( ر.ک: سوره قصص ؛ از آیه ۱ الی … ) .

حضرت عیسی (ع) نیز از بدو تولد آثار نبوّت را داشت ؛ و خلقت عجیب او نشان می داد که برای امر خاصّی خلق شده است. آن حضرت از روز اوّل تولد دارای کتاب آسمانی بود و از همان روز اوّل از نبوّت خود سخن می گفت و عصمت خود را اعلام می نمود : ( ر.ک: سوره مریم آیه ۱۶ الی ۳۳ ) آن حضرت در روز اوّل تولّدش فرمود: « من بنده ی خدایم؛ او کتاب آسمانى به من داده ؛ و مرا پیامبر قرار داده است ؛ و مرا هر جا که باشم وجودى مبارک قرار داده؛ و تا زمانى که زنده‏ام، مرا به نماز و زکات توصیه کرده است. و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده؛ و جبّار و شقى قرار نداده است. و سلام(خدا) بر من، در آن روز که متولّد شدم، و در آن روز که مى‏میرم، و آن روز که زنده برانگیخته خواهم شد.»
حضرت یحیی نیز خلقتی خاصّ داشت و از روز اوّل برای نبوّت آفریده شد ؛ و در سنین کودکی به نبوّت رسید. ( ر.ک: سوره مریم ، آیه ۱ الی ۱۶)

حضرت یوسف (ع) نیز از کودکی آثار نبوّت را داشت ؛ لذا مورد حسد برادرنش قرار گرفت ؛ ( ر.ک: سوره یوسف ؛ آیه ۱الی … )

آوازه ی نبوّت حضرت ابراهیم نیز قبل از تولّدش میان مردم پیچیده بود لذا دشمنان در صدد کشتن او بودند از این رو آن حضرت دوران کودکی خود را خارج از شهر گذرانید تا در امان باشد. کودکی حضرت اسماعیل نیز عجیب بود ؛ اینکه حضرت ابراهیم وی و مادرش را به امر خدا در صحرایی خشک تنها رها ساخت ، و به اراده ی الهی آب زمزم از زیر پای اسماعیل خرد سال جوشید و همچنین نبریدن چاقو ، گلوی او را نشان از این بود که این کودک ، کودکی عادی نیست و روزگاری نبوّت خواهد یافت ؛ حضرت اسحاق نیز از مادری پیر و عقیم متولّد شد و تولّد او همراه با نزول ملائک و بشارت الهی بود ؛ همچنین در این قضیه از نبوّت یعقوب (ع) پیشاپیش خبر داده شد. ( ر.ک: هود ؛ آیه ۶۹ ال ۷۳ و ذاریات آیه ۲۸ ال ۳۰ ) .
پیامبر اسلام نیز آثار وجودی خود را از قبل از تولّد نشان داده بود ؛ مشهور بود که فرزند عبدالله نبوّت خواهد داشت ؛ لذا زمانی که قرعه ی قربانی به نام عبدالله در آمد عبدالمطلب او را قربانی نکرد و بین او و شتران قرعه کشید و به جای او صد شتر را قربانی کرد ؛ در هنگام تولّدش همه بتهای جهان سرنگون شدند ؛ چهارده کنگره ایوان کسری فرو ریخت ؛ دریاچه ساوه که مورد پرستش بود یک روزه خشکید ؛ و وادی سماوه که کسی در آن آب ندیده بود پر از آب شد ؛ آتشکده فارس که هزار سال روشن بود خاموش شد؛ تخت پادشاهان همه در آن روز سرنگون شدند ؛ همه ی پادشاهان در آن روز لال شده بودند ؛ ساحران در آن روز از سحر ناتوان شدند ؛ آمنه مادر آن حضرت خبر داد که آن حضرت در شکمش سخن می گوید و … . قضایای عجیب دوره کودکی و نوجوانی آن حضرت نیز بسیار فراوان است ؛ و خود آن حضرت فرموده اند که از کودکی فرشتگان مراقبش بوده اند. ( ر.ک: منتهی الامال ؛ ص ۴۳ به بعد )

امیر المومنین (ع) در خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه فرمود : « خداوند متعال از کودکی یکی از بزرگترین فرشتگانش را همراه پیامبر(ص) قرار داد ؛ و آن حضرت شب و روز با آن فرشته راه مکارم و محاسن اخلاق را طی می نمود . لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلَائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ »
بقیه ی انبیاء(ع) نیز پاره ای ویژگیهای فرا عادی داشته اند ؛ لکن خداوند متعال تنها به برخی از آنها در قرآن کریم اشاره نموده است ؛ بنا بر این چنین نیست که انبیاء(ع) صرفا در اثر تهذیب نفس و ریاضتهای عارفانه به مقام نبوّت نائل شده باشند ؛ ائمه (ع) نیز چنین حالتی داشته اند ؛ تولّد عجیب امیر المومنین (ع) در درون خانه کعبه ، گواه روشن این امر است.
بنا بر این انبیاء و ائمه (ع) در عین این که افرادی بشری و دارای اختیارند ولی با امتیازاتی ویژه آفریده شده اند و درک رتبه ی وجودی ایشان از ادراک افراد عادی که حجّه الله نیستند خارج است ؛ و از آنجایی که وحی نیز تابع وجود نبی است ؛ حقیقت وحی نبوّت نیز برای افراد عادی غیر قابل درک است ؛ و تنها حجج الهی از حقیقت آن آگاهند ، و به فرض که بعد از نبی اکرم (ص) کسی بتواند حقیقت وحی نبوّت را ادراک کند باز نمی تواند وحی جدیدی بیاورد ؛ چرا که هر آنچه باید از راه وحی نازل می شد نازل شده است ؛ و نبوّت تشریعی برای همیشه با خاتم الانبیاء (ص) خاتمه یافته است. بر این اساس حضرات ائمه (ع) نیز که از حقیقت وحی آگاهند خود را نبی ننامیدند و از این که نبی نامیده شوند پرهیز داشتند و نبوّت را از خود نفی می نمودند ؛ در عین این که خود را افضل از همه ی انبیاء سلف می دانستند. بنا بر این ، هر آنچه ائمه (ع) بیان می کنند اموری است که از پیامبر (ص) دریافت نموده اند ؛ و بالاتر از آنچه نبی اکرم (ص) آورده است محال است کسی بیاورد.

 

 

 

پـاســـخ دوم

نسبت وحی و مکاشفه صادق در این که آیا وحی از سنخ یافتهای درونی انسان و مکاشفات عرفانی است ،یا نه ، بین علمای اسلام اختلاف نظر وجود دارد ؛ اکثر متکلمین ، بر این باورند که وحی ، حقیقتی متفاوت از این گونه دریافتهای درونی داشته و هیچ سنخیّتی با آن ندارد ؛ لذا مقایسه ی این دو صحیح نخواهدبود. امّا اکثر حکما و عرفا بر این اعتقادند که وحی از سنخ مکاشفات و شهودات عرفانی است. البته در خود این فرض نیز چندین احتمال مطرح است ؛
۱ـ اینکه وحی و مکاشفات عرفا وجوداً از یک سنخ بوده ، و تفاوت آنها فقط در مرتبه ی وجودی آن دو است ؛ یعنی وحی مکاشفه ای است بالاتر از مکاشفه ی عرفا ؛ و پیامبران عارفانی هستند بالاتر از همه عرفا.
۲ـ اینکه نسبت وحی و مکاشفه مثل نسبت دو نوع از یک جنس است ؛ که نقطه ی اشتراک و افتراق آنها در امور ذاتی است ، نه در امور عرضی ؛ مثل نسبت انسان و کبوتر که هر دو نوعی از یک جنس ( حیوان ) هستند ؛ که اشتراکشان در جنس (حیوانیت) و افتراقشان در فصل مخصوص آنهاست .
۳ـ اینکه نسبت وحی و مکاشفات عرفانی ، مثل نسبت دو صنف از یک نوع باشد ؛ که اشتراکشان در یک امر ذاتی ولی افتراقشان در امری عرضی است ؛ مثل نسبت بین گروه دانشمندان و گروه کشاورزان که دو صنف از نوع انسانند ؛ و افتراق آنها در امری عرضی است . در این فرض وحی همه ی انبیاء (ع) با تفاوتهایی که باهم دارند ، یک صنف از یافتهای درونی انسان ، و مکاشفات و مشاهدات عارفان نیز صنف دیگری از این یافتهای درونی خواهند بود ؛ البته خود این دو صنف نیز می توانند به صنفهای کوچکتری تقسیم شوند.
۴ـ اینکه نسبت وحی با تمام اَشکالش ، و مکاشفات و مشاهدات عارفانه نیز با تمام اَشکال گوناگونشان ، مثل نسبت افراد ، به نوع باشد ؛ نظیر نسبت حسن و علی و مریم و … به انسان ، که این اشخاص ، افراد نوع انسانند.
آنچه از ظاهر کلمات عارفان صاحب نام و مورد وثوق اهل عرفان بر می آید این است که آنها وحی را از سنخ مورد اوّل یا دوم می دانند نه از سنخ سوم و چهارم. لذا از دو نظر اخیر صرف نظر کرده و بحث را متمرکز روی دو قول اوّل می کنیم .
در نگاه ابتدایی و در حدّ فلسفه ی مشائی به نظر می رسد که نظر اوّل و دوم در مقابل همند ؛ یعنی بنا به نظر اوّل ، رابطه ی وحی و مکاشفه رابطه ای طولی است ؛ ولی بنا به نظر دوم رابطه ی آن دو عرضی است ؛ مثل رابطه ی انواع حیوان نسبت به هم ؛ لکن در نگاه حکمت متعالیه ملاصدرا و عرفان نظری ،که به اصالت وجود و اعتباریت ماهیت قائلند ، و به تشکیک وجود و تشکیک ظهور اعتقاد دارند، این دو نظر عین همند ، نه در مقابل هم. لذا در هر دو مکتب فکری تفاوت انواع یک جنس به فصل آنهاست ؛ و فصل از سنخ وجود است نه ماهیت ؛ و الّا تسلسل فصول و اجناس لازم می آمد.( ر.ک: نهایهالحکمه ؛ مرحله پنجم ؛ فصل ششم ) ؛

از طرف دیگر تفاوت وجودات بنا به تشکیکی بودن وجود ، در مراتب و شدّت و ضعف وجود است ؛ بنا بر این ، تفاوت انواع یک جنس در مرتبه ی وجودی آنهاست ؛ لذا در حکمت متعالیه بر این مطلب تصریح شد که انسان نوعی در عرض انواع دیگر حیوان نیست بلکه نوعی است در طول آنها ، که جامع کمالات جمیع انواع حیوان است ؛ و به عبارت دیگر تنها نوع اخیر و نوع الانواع ، انسان است .حاجی سبزواری در منطق منظومه سروده است :
« کذلک الانواع قد تنازلت ــــــــــ الی الاخیر کادم فیه فنت .
و من هنا بنوع الانواع دعی ــ وفصله فصل الفصول قد تعی»
بنا بر این نظر اوّل و دوم در نگاه دقیق در واقع یکی هستند ؛ پس در حکمت متعالیه و عرفان نظری ، رابطه ی وحی و مکاشفه ی صادق ــ نه هر مکاشفه ای ــ ، رابطه ای طولی بوده و نسبت آن دو رابطه ی شدّت و ضعف است . بنا بر این ، هر مکاشفه ی صادق عرفانی بخشی از مکاشفه ی انبیاء خواهد بود ؛ و محال است عارفی به چیزی از عالم غیب دست یابد که برای انبیاء حاصل نبوده است.از این رو هیچ عارفی نمی تواند پیامی نو ، غیر از آنچه انبیاء از عالم غیب آورده اند، به ارمغان آورد . تفاوت انبیاء و عرفا در چیست ؟ گفته شد که تفاوت انواع یک جنس ، به شدّت و ضعف وجودی آنهاست ؛ و چون فصل ممیّز انسان (نفس ناطقه داشتن ) فصل الفصول است ، انسان نیز برتر از همه ی موجودات مادی است ؛ خود نفس ناطقه نیز مراتبی دارد ؛ لذا انسانها نیز به تیع مراتب آن ،مراتبی دارند ؛و اوّلین درجه نفس ناطقه در کسی است که پایین ترین درجه ی ایمان به خدا را دارد ؛ چرا که نفس ناطقه همان روح ایمان است که فصل ممیّز بین انسان و دیگر انواع حیوان می باشد ؛ و از این رو در قرآن کریم ، کفّار از زمره ی حیوانات شمرده شده و غیر عاقل خوانده شدند ؛ « أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ ـــــ آنان (کافران) همانند چهارپایانند ؛ بلکه آنها گمراهترند ؛ آنان همان غافلانند » ( الأعراف/ ۱۷۹) . «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ ـــــ همانا بدترین جنبندگان ، کران و لالانی هستند که تعقل نمی کنند »(الأنفال/ ۲۲). اینها حیوان بالفعل و انسان بالقوه اند ؛ و بالاترین مرتبه ی نفس ناطقه در اکابر عرفا نظیر سلمان فارسی و لقمان حکیم است ، که نزدیکترین افراد به انبیاء و ائمه (ع) هستند.لذا در مورد سلمان ـ قدس الله سرّه ــ فرمودند: « سلمان منّا اهل البیت » ؛ نیز در روایات آمده است که سلمان فارسی تمام مراتب ایمان را داشت ؛ امّا تفاوت انبیاء و ائمه (ع) با دیگر مردم ، در مراتب نفس ناطقه (روح ایمان ) نیست ؛ بلکه آن بزرگواران دارای مرتبه ی دیگری از نفسند ؛ که آن را نفس قدسیّه گویند که مختصّ حجج الهی است ؛ و هیچ عارفی بدان دست نمی یابد؛ البته خود نفس قدسیه نیز دارای مراتبی است ؛ که تفاوت مراتب انبیاء (ع) نیز به تبع آن است.
« عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ( ع) سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْإِمَامِ بِمَا فِی أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَ هُوَ فِی بَیْتِهِ مُرْخًى عَلَیْهِ سِتْرُهُ فَقَالَ یَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى جَعَلَ لِلنَّبِیِّ (ص ) خَمْسَهَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْحَیَاهِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ وَ رُوحَ الْقُوَّهِ فَبِهِ نَهَضَ وَ جَاهَدَ وَ رُوحَ الشَّهْوَهِ فَبِهِ أَکَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ رُوحَ الْإِیمَانِ فَبِهِ أَمَرَ وَ عَدَلَ وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّهَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِیُّ (ص) انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ فَصَارَ فِی الْإِمَامِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا یَنَامُ وَ لَا یَغْفُلُ وَ لَا یَلْهُو وَ لَا یَسْهُو وَ الْأَرْبَعَهُ الْأَرْوَاحُ تَنَامُ وَ تَلْهُو وَ تَغْفُلُ وَ تَسْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ ثَابِتٌ یَرَى بِهِ مَا فِی شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ بَرِّهَا وَ بَحْرِهَا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَتَنَاوَلُ الْإِمَامُ مَا بِبَغْدَادَ بِیَدِهِ قَالَ نَعَمْ وَ مَا دُونَ الْعَرْش.»
( مفضل بن عمر گفت: بحضرت صادق عرض کردم: از کجا امام اطلاع دارد از اطراف زمین با اینکه در خانه خود نشسته و پرده آویخته است؟ فرمود: ای مفضل! خداوند براى پیامبر پنج روح قرار داده: روح الحیات؛ که با آن حرکت می کند،می رود و مى‏آید. و روح القوه ؛ که با آن حرکت می کند و جهاد مى‏نماید. و روح الشهوه ؛که با آن می خورد و مى‏آشامد و با زنان از راه حلال همبستر مى‏شود .و روح ایمان که بوسیله آن دستور می دهد و عدالت می کند. و روح القدس ؛ که بوسیله آن بار نبوت را حمل می کند. و وقتى پیامبر از دنیا رفت روح القدس به امام منتقل مى‏شود. روح القدس نه مى‏خوابد و نه غافل می شود ؛ اهل لهو و بیهوده کاری نیست و سهو و خطا نمی کند ولى چهار روح دیگر می خوابند و داراى لهو و غفلت و سهو هستند. روح القدس ثابت است و نبی یا امام ،بوسیله او آنچه در شرق و غرب و خشکى و دریا است مى‏بیند. عرض کردم: آیا امام می تواند چیزى را که در بغداد است با دست خود بر دارد؟ فرمود: آرى ؛ و آنچه در زیرعرش است.)
اما روح القدس چیست؟
« عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى: « وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ »قَالَ :خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ کَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (ص ) یُخْبِرُهُ وَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّهِ مِنْ بَعْدِهِ » (بحار الأنوار ؛ج‏۲۵ ؛ص۵۹ )
( ابو بصیر گفت: بحضرت صادق ــ علیه السّلام ــ گفتم :فدایت شوم این آیه را توضیح بفرمائید «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ » فرمود: یا ابا محمّد! او (روح القدس) مخلوقی است بزرگتر از جبرئیل و میکائیل که با پیامبر اکرم (صلى اللَّه علیه و آله) بوده به او خبر می داد و او را تقویت می کرد ؛ او بعد از پیامبر (ص) با ائمه (ع) است.»
از این گونه روایات ــ که تعداد آنها هم بسیار زیاد است ــ استفاده می شود که غیر انبیاء و ائمه (ع) دو گروهند: یا دارای روح ایمانند،یا فاقد روح ایمان بوده و مثل حیوانات از سه روح برخوردارند. لذا عارفان واقعی و صاحبان مکاشفات صادقه در زمره ی صاحبان روح ایمانند نه در ردیف صاحبان روح القدس ؛ و تمام تفاوت نبی و عارف و وحی و مکاشفه نیز در همین یک تفاوت نهفته است.
صاحب روح القدس ،معصوم از خطا و لهو و غفلت و نسیان است ؛ ولی صاحب روح ایمان مصون از خطا و لهو و غفلت و نسیان نیست ؛ و عقل که معیار سنجش حق و باطل است ؛ حکم می کند که یافته ها و گزارشات قولی و فعلی و امضائی هر انسان معصوم از خطا و لهو و غفلت و نسیان حجّت است ؛ ولی یافته ها و گزارشات غیر معصوم را باید به میزان سنجش حق و باطل عرضه نمود ؛ تا صحّت و سقم آن بررسی شود. لذا عرفا ،خود فرموده اند که یافته های عرفا را باید با میزان عقل و کشف معصوم ارزیابی نمود. بنا بر این هر کشف و شهودی که مخالف با حکم قطعی عقل و سخن قطعی معصوم باشد محکوم به بطلان است ؛ و اگر کشف و شهودی برای عارف حاصل شود که مخالف عقل و شرع نباشد لکن مویّدی عقلی یا شرعی نیز آن را تایید نکند ، چنان کشف و شهودی ارزش دینی و عقلی نخواهد داشت . بر این اساس آنچه از مکاشفات عرفانی موافق عقل و شرع است به اعتبار عقل و شرع حجّت است ؛ و آنچه یقینا مخالف عقل و شرع است باطل می باشد ؛ و آنچه مخالف عقل و شرع نیست ولی موافقت آن نیز با عقل و شرع قابل احراز نیست ، فاقد ارزش دینی و عقلی بوده و عمل به مقتضای آن ، عملی از روی جهل خواهد بود. منابع ثبوتی یافته های درونی انسان : ز مباحث سابق روشن شد که انبیاء و ائمه (ع) به واسطه اتصالشان به روح القدس از گزند هر گونه عامل غیر الهی مصونند ؛ ولی غیر ایشان در هر مرتبه وجودی که باشند ، در یافته های خود مصون از تأثیر عوامل غیر الهی نیستند ؛ بر همین اساس در عرفا اسلامی یافتهای درونی را به چهار قسم تقسیم نموده اند :
۱ـ خطوات شیطانی: که از طریق شیطان ، ولی با رنگ و لعاب حقّ بر اهل سلوک ارائه می گردد ؛ « إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِیائِهِم » (الأنعام:۱۲۱) لذا عارف حقیقی باید مدام ، یافته های باطنی خود را به عقل برهانی و شرع صحیح عرضه نماید تا از گزند این گونه از تزئینهای شیطانی در امان ماند. دیگران هم که سخن عارف را می شنوند باید سخن او را به این دو معیار عرضه نمایند ؛ چون ممکن است آن عارف مدّعی کشف و شهود ، یافته ی خود را عرضه به میزان نکرده باشد یا در این کار دچار خطا شده باشد. این گونه ادراکات درونی شبیه خوابهای شیطانی هستند ؛ که تعبیر ندارند.
۲ـ تسویلات نفسانی: گاه آنچه عارف مشاهده می کند ، یک حقیقت بیرونی نیست ، بلکه محصول نفس خود اوست ، که برای او ظاهر می شود ولی شخص خیال می کند که در حال مشاهده ی امری بیرونی است ؛ گاه نیز شخص در حال مشاهده ی امری بیرونی است ، ولی حالات درونی خود او نیز در آن مشاهده تأثیر می گذارند ؛ این گونه دریافتها ، شبیه به خوابهایی هستند که نفسِ خود انسان ، بسته به آرزوها و باورهایش ، آنها را می سازد ؛ لذا این نوع مشاهدات ، فاقد ارزش دینی و عقلی بوده تنها ارزش روانشناختی دارند.
۳ـ مکاشفات و مشاهدات ملکی ؛ که الهاماتی از جانب فرشتگان هستند ؛ که بعد از عرضه به معیارهای صدق ؛ درستی آنها به اثبات می رسد. ولی این الهامات هیچگاه حاوی مطلب جدید دینی نیستند ؛ تا سخن از حجیّت آنها برای دیگران باشد .
۴ـ مکاشفات و مشاهدات رحمانی که القائاتی از جانب خداوند متعال هستند ؛ این نوع از مکاشفات و مشاهدات نیز در حکم ، مانند مورد قبلی هستند.
بنا بر این منبع یافتهای درونی در اهل عرفان ــ اعم از عرفان اسلامی و عرفان دیگر ادیان و عرفانهای کفّار و مشرکین، نظیر عرفان بودایی و هندی و… ــ منحصر در الهامات الهی و ملکی نیست تا به حجیّت مطلق آنها حکم کنیم ؛ و منبع آنها را با منبع وحی یکی بدانیم . شواهد بیرونی نیز حاکی است که منبع ادراکات عرفا همواره یک منبع نیست ؛ چرا که اوّلاً بین یافتهای عارفان مسلمان و غیر مسلمان اختلافات فاحشی مشاهده می شود ؛ و ثانیا بین خود عرفای مسلمان نیز در مفادّ این مشاهدات اختلافات زیادی دیده می شود ؛ به نحوی که برخی از عرفا (صوفیه ) آشکارا کفر می گویند و خلاف شرع مقدس و براهین عقلی سخن می رانند ؛ و برخی دیگر با تمام وجود تابع ظواهر شریعتند و گروه اول را تکفیر می کنند ؛ ثالثا بین عرفای تابع شریعت نیز اختلاف در مشهودات دیده می شود؛ مثلا برخی عرفای شیعه در مشاهداتشان دیده اند که مولوی در جهنم است ؛ ولی برخی دیگر گفته اند مولوی از خواص شیعیان امیر المومنین (ع)است ؛ در حالی که انبیاء و ائمه (ع) همواره مصدّق هم بوده اند ؛ و هیچگاه بین آنها اختلافی وجود نداشته است؛ و خود همین اختلاف بین عرفا ، و وحدت بین انبیاء (ع ) بیانگر آن است که منبع الهام عرفا متعدد ولی منبع وحی انبیاء واحد است.

از آقازاده حاج منصور ارضی پرسیدم.
ببخشید حاجی تاحالا دعای ندبه خوندن؟
اگر آره چرا الان نمیخونن؟ و اگر نه چرا؟
بعد از چند روز جواب داد..
“ازشون پرسیدم خودشون میگن بلد نیستن..”
تنم لرزید..
و یاد بچه هایی افتادم که تا صدایی میتونن بلند کنن و زیر و بمی یاد میگیرن… میزنن زیر آواز “متی ترینا و نریک..”

 

امام سجاد رفته بودند حج.
موقع احرام بستن همه راحت تلبیه (لبیک اللهم لبیک) میخوندن و مُحرِم میشدن.
امام اما فقط گریه میکرد
پرسیدند چرا تلبیه نمیگویید شما؟
میفرمود: لبیک یعنی قبول دعوت. میترسم بگویم لبیک درحالیکه دعوت نشده باشم.

………….
پ.ن:خواهشا نیاید عملکرد سیاسی نقد کنید. اونو که همه جا میگید خب حالا اینجا جاش نیست. منم نقد دارم
پ.ن۲: معنی حرفم هم این نیست که کسی دعای ندبه نخونه. همونطور که منظور امام سجاد این نبود که کسی احرام نبنده